English Version
This Site Is Available In English

فراتر از رهایی؛ شناختِ خودِ واقعی

 فراتر از رهایی؛ شناختِ خودِ واقعی

"گاهی آدم سال‌ها دنبال یک راه می‌گردد، بدون اینکه بداند دقیقاً کجا باید دنبالش بگردد"

من هم قبل از ورود به کنگره ۶۰، همیشه دنبال راهی بودم که بتوانم از این دام خارج شوم. بارها با خودم گفته بودم «می‌خواهم بگذارمش کنار»، اما هر بار چیزی درونم به من می‌گفت توانش را ندارم. کم‌کم خودم را ضعیف می‌دیدم و شاید بزرگ‌ترین مشکلم این بود که دیگر به توانایی خودم برای تغییر کردن باور نداشتم. اما ته دلم هنوز چیزی بود که خاموش نشده بود؛ یک خواسته، یک امید، یک صدای کوچک که می‌گفت زندگی می‌تواند شکل دیگری داشته باشد. من فقط نمی‌خواستم مصرف‌کننده باشم. دلم می‌خواست به خواسته‌های قلبی‌ام برسم؛ به چیزهایی که سال‌ها مصرف‌کننده بودنم بین من و آنها فاصله انداخته بود. دلم آرامش می‌خواست، نظم می‌خواست، می‌خواستم بتوانم زندگی‌ام را آن‌طور که همیشه در ذهنم تصور می‌کردم، بسازم.

اولین باری که وارد کنگره ۶۰ شدم، حس عجیبی داشتم. انگار خدا بالاخره صدای من را شنیده بود.
محبت، نظم، آرامشی که در شعبه وجود داشت و حال و هوای آدم‌هایی که آنجا بودند، چیزی بود که خیلی به دلم نشست. برای اولین بار احساس کردم شاید واقعاً راهی وجود دارد؛ راهی که قرار نیست فقط مرا از مصرف دور کند، بلکه قرار است خودم را دوباره به خودم برگرداند. در این مسیر، هر چیزی به شکلی روی من اثر گذاشت؛ راهنما، لژیون، آموزش‌ها، جهان‌بینی، خدمت و آدم‌هایی که در این راه کنارم بودند. کم‌کم فهمیدم مسئله فقط کنار گذاشتن یک ماده نیست. مسئله، شناختن خودم و ساختن دوباره زندگی‌ام است.

امروز چیزی که برایم جذاب شده، فقط دوری از مصرف نیست. نظم، دیدگاه بازتر و واقع‌بینانه‌تر نسبت به اتفاقات اطرافم و هوشیاری‌ای که کم‌کم در خودم احساس می‌کنم، برایم ارزشمند شده است. دارم یاد می‌گیرم اتفاقات زندگی را همان‌طور که هستند ببینم، نه آن‌طور که ترس‌ها و باورهای قدیمی‌ام به من نشان می‌دادند. شاید بزرگ‌ترین چیزی که کنگره ۶۰ به من داده، این باشد که دوباره خودم را ببینم. نه آن آدم ضعیفی که زمانی فکر می‌کردم هستم؛ نه یک آدم بی‌نقص و کامل. بلکه خود واقعی‌ام را؛ با تمام کم‌وکاستی‌ها، با تمام نقاط قوت، با تمام چیزهایی که هنوز باید یاد بگیرم و چیزهایی که می‌توانم بهترشان کنم. احساس می‌کنم کنگره ۶۰ دارد نسخه درست خودم را به من نشان می‌دهد؛ همان آدمی که همیشه در وجودم بوده، اما سال‌ها زیر سایه مصرف، ترس، بی‌نظمی و ناامیدی پنهان شده بود. حالا برای اولین بار، به جای اینکه فقط آرزو کنم یک روز زندگی بهتری داشته باشم، دارم یاد می‌گیرم برای ساختنش قدم بردارم.

و شاید زیباترین قسمت این مسیر همین باشد؛ اینکه بفهمم آن آدمی که همیشه دنبالش می‌گشتم، جایی بیرون از من نبوده است.
خودم بوده‌ام؛ فقط باید دوباره پیدایش می‌کردم.

 

نگارنده: مسافر مهران لژیون ۸
تنظیم٬ عکس و بارگزاری: مسافر پدرام لژیون ۱۲

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...