یک سال و دو ماه
سلام دوستان محسن هستم مسافر.
با امروز یک سال و دو ماه و گذشت.
نمیدونم چطور شروع کنم.
از کجا شروع کنم.
اینکه... یعنی واقعاً شد؟
یعنی من واقعاً الان یک سال و دو ماهه که از بند اعتیاد رها شدم؟
باور کنید به یک آن گذشت و چه خوش گذشت، نه دردی داشت و نه خماری.
با خودم میگویم کاش من هم ۶۰درجه خودم رو مینوشتم، برای خودم. برای اون آدمی که ۲۹ تیرماه سال ۱۴۰۳، توی تاریکترین نقطهی زندگیش نشسته بود و فکر میکرد هیچ راهی نیست.
اون روزها رو یادت هست؟
اون شبهایی که تا صبح چشمهات باز بود و به سقف نگاه میکردی؟
اون صبحهایی که از خودت بدت میاومد، ولی باز هم همون مواد رو مصرف میکردی؟
اون لحظههایی که توی آینه به خودت نگاه کردی و نفهمیدی کی هستی؟
چقدر زرد و رنگ پریده و عصبی بودی یادت هست؟؟
من یادم هست. خوب یادم هست.
سیصد و شصت و پنج روز... نه، بیشتر. هفتصد و نود و پنج روز.
هر روزش با آمدن در شعبه ابوریحان یک قدم بود.
خیلی از روزها با شوق و اشتیاق، بعضی روزها محکم، بعضی روزها اجبار همسفرم،
همین بودن و در صراط مستقیم بودن، بانی حال خوش امروز من است.
الان دارم این رو مینویسم.
صبحها دیگر خودم بیدار میشوم. آبی به صورت میزنم و مثل فیلمها پنجره رو باز میکنم و به هوای تازه خوش آمد میگویم.
باور کنید بزرگترین معجزهی زندگیم هرروز بدون متادون در حال رقم خوردن است.
ممنون از همهی دستهایی که در شعبه ابوریحان منو کمکم کردن.
از راهنما بزرگوارم آقا سعید
داداش لژیونیهام
و تو
اگه اینو میخونی و تازه اول راهی، اینو بدون:
من دو سال و دو ماه پیش، دقیقاً جای تو بودم.
ولی تونستم، نه چون قوی بودم. چون تنها نبودم. چون یه رهنما دستم رو گرفت و سعی کردم گوش بفرمان باشم.
پس تو هم میتونی، فقط بمون. فقط یه قدم. بعد یه قدم دیگه، با آموزش و کسب دانایی موثر.
و یه روز، تو هم مینویسی: «یک سال، دوسال ،سه سال......»
آخر
این دلنوشته رو برای خودم نوشتم. برای اون آدمی که ایاز درون را هرچند گاه نگاهی میکند تا یادش نرود چه بود و چه شد. و برای اون آدمی که تلاش میکند تا چندین یک سال و دو ماه بعد را جشن بگیره تا انشاالله آزاد مردی را جشن بگیرد.
دلنوشته مسافر محسن لژیون ۲۰
رابط خبری مسافر اکبر
- تعداد بازدید از این مطلب :
214