اولین جلسه از دور هشتم کارگاههای آموزشی لژیون سردار نمایندگی البرز، به استادی پهلوان مسافر صامت، نگهبانی پهلوان مسافر حمید و دبیری مسافر شهرام با دستور جلسه از "فرمانبرداری تا فرماندهی" سهشنبه هفدهم شهریورماه ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۳۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
خدا را شکر میکنم که امروز در جمع ساکنین آباد هستم. ما به اینجا آمدهایم و واقعاً جای شکرگزاری دارد که شرایطی فراهم شده تا بتوانیم در چنین جمعی حضور داشته باشیم.
حمید گفت شعبه مثل مادر است. وقتی صحبت از مادر میشود، زایش و تولد هم وجود دارد. یک شعبه خوب همیشه در حال زایش است و افراد جدیدی در آن متولد میشوند.
معمولاً وقتی یک نفر بر روی صندلی خدمت مینشیند، تا زمانی که نفر دیگری جای او را نگیرد، آن صندلی خالی میماند. این چرخه همچنان ادامه پیدا میکند. هر کدام از ما در این ساختار، صندلی و جایگاهی به ما سپرده شده است و باید فرد دیگری را برای جایگزینی خودمان تربیت کنیم تا آن صندلی خالی نماند و این مسیر ادامه پیدا کند.
معمولاً بچهها وقتی در جلسات مینشینند و مشارکت میکنند، به شخصیتها نگاه میکنند. من همیشه میگویم فقط به من نگاه نکنید؛ با من ارتباط بگیرید و با من صحبت کنید. حتی اگر درباره مسائل ساده زندگی باشد. مثلاً تماس بگیرید و بگویید: چه خبر؟ حالتان خوب است؟ همین ارتباطهای ساده، باعث میشود رابطه انسانی شکل بگیرد.
اما زمانی که صحبت از لژیون سردار میشود، موضوع بسیار عمیقتر است.
حدود هزار و چهارصد و پنجاه سال پیش، حضرت محمد (ص) فرمودند: برو بالا. پرسیدند: چه بگویم؟ فرمودند: برو بالا، خودش میآید.
سالهاست که انسانها این کلام را تکرار میکنند، اما هنوز نتوانستهاند عمق آن را به طور کامل درک کنند. این موضوع دقیقاً حکایت چیزی است که خودش باید بیاید و در وجود انسان شکل بگیرد.
این مسئله در مورد لژیون سردار نیز صدق میکند. لژیونها و جایگاههایی که در کنگره وجود دارند، برای چه ساخته شدهاند؟ چون هر کدام بخشی از یک ساختار بزرگ هستند.
وقتی فردی بهعنوان استاد جلسه مینشیند، موهبت الهی شامل حال او شده است. کسی که نگهبان لژیون سردار میشود، این جایگاه را بهعنوان یک موهبت الهی دریافت کرده است. کسی که شال عشق را بر دوش میاندازد و مرزبان میشود، مسئولیتی الهی بر عهده گرفته است. کسی که ایجنت میشود و کسی که راهنما میشود نیز هر کدام بهنوعی موردتوجه و لطف خداوند قرار گرفتهاند تا بتوانند به انسان دیگری کمک کنند.
خداوند نظری به این بنده انداخته است تا بندهای دیگر بتواند زیر دست او نفس راحتی بکشد. همین موضوع نشان میدهد که هر جایگاه، مسئولیت و ارزشی خاص دارد.
ما لژیونهای مختلفی داریم؛ لژیون دیدبان، لژیون موسیقی، لژیون راهنمایان و لژیون مرزبانی. وقتی همه این ساختارها را نگاه میکنیم، شاید بعضی از آنها فرعی به نظر برسند، اما در حقیقت هر کدام ریشهای دارند که به اصل موضوع یعنی رهایی انسان متصل است.
قوانین کنگره برای همین است. برای مثال، یک راهنما نمیتواند در هر لژیونی که خواست شرکت کند و برای هر جایگاه قوانینی وجود دارد. دیدبان، راهنما و مرزبان هر کدام جایگاه و مسئولیت مشخصی دارند. همه اینها در کنار یکدیگر، یک ساختار منسجم را تشکیل میدهند.
اما اصل و ریشه همه این ساختارها چیست؟
رهایی انسان.
گاهی یک نفر از سفر اولیها، پس از مدتی که در مسیر قرار میگیرد، خدمت میکند و کمکم آماده میشود تا مسئولیتی را بر عهده بگیرد. وقتی چنین اتفاقی میافتد، در حقیقت یک پیام به جهان و کائنات فرستاده میشود؛ اینکه یک انسان دردمند و گرفتار میتواند مهمان سفرهای باشد که من در فراهمشدن آن سهمی داشتهام.
وقتی من در جشن لژیون سردار شرکت میکنم، موضوع فقط پرداخت یک مبلغ یا کمک مالی نیست. من در حقیقت تعهد میدهم که یک صندلی در کنگره ۶۰ فراهم باشد تا انسانی بیاید، روی آن صندلی بنشیند و به درمان برسد.
یک ساعت و نیم دیگر جلسه شروع میشود. تازهواردی وارد شعبه میشود. تا سه جلسه مهمان است و حتی اجازه ندارد خودش را بهعنوان مسافر معرفی کند. شاید همان فرد در گوشهای نشسته باشد؛ انسانی که با ترس، اضطراب و غربت وارد این مکان شده است. شاید پولش را ازدستداده، شاید در زندگی شکستخورده و شاید سالها گرفتار بوده است.
من خودم پنج سال پیش چنین شرایطی داشتم. با ترس وارد شدم. به لباسهای سفید نگاه میکردم، به این مکان نگاه میکردم و وجودم پر از ترس و نگرانی بود. اما بعد از چند جلسه، آرامآرام شرایط تغییر کرد.
یک راهنمای تازهوارد دست مرا گرفت و مسیر را به من نشان داد.
گاهی فکر میکنیم لژیون سردار فقط برای یک موضوع خاص در ماورای است، اما وقتی دقیقتر نگاه کنیم، میبینیم پولی که ما پرداخت میکنیم، در همینجا تبدیل به امکانات و شرایطی میشود که انسان دیگری بتواند درمان شود.
همین آب سردی که در حیاط میریزیم، همین سرامیکی که روی آن قدم میگذاریم، همین صندلیهایی که روی آنها مینشینیم، همین چراغی که بالای سر ما روشن است و همین مکانی که در آن آموزش میبینیم، همه بخشی از این ساختار هستند.
پس لژیون سردار فقط کمک به ساخت یک مکان نیست؛ ما در حقیقت در حال فراهمکردن بستری هستیم که انسان بتواند آموزش بگیرد و زندگیاش را تغییر دهد.
جهانبینی میتواند یک طلاق را به ازدواج تبدیل کند. مادری که حوصله فرزندش را ندارد، روی همین صندلی مینشیند و آموزش میگیرد. پدری که با بزرگشدن فرزندش مشکل دارد، میآید و جهانبینی یاد میگیرد و نگاهش به فرزندش تغییر میکند. انسانی که در کسبوکارش مشکل دارد، آموزش میگیرد و نگاهش به کار و زندگی تغییر میکند.
این همان چیزی است که ما برایش تلاش میکنیم.
به من گفتهاند برو و بگو. من باید بگویم. اما از چه چیزی بگویم؟
من نمیتوانم از نداشتهها صحبت کنم. من باید از داشتهها و چیزهایی بگویم که دیدهام و لمس کردهام.
من خاک روی تلویزیونی را دیدهام که بعد از مدتها تمیز شده است. بیداری و آرامش را در خانواده، قبل از طلوع آفتاب دیدهام. تغییر انسانها را دیدهام و لمس کردهام.
اگر هر کدام از شما این چیزها را دیده باشید، آن وقت متوجه میشوید که خوشبختی چیست.
مهندس همیشه میپرسد: خوشبختی یعنی چه؟
هر کسی پاسخی میدهد، اما به نظر من خوشبختی چیزی است که قابلاندازهگیری نیست.
من نمیتوانم محبت موجود در یک خانواده را اندازه بگیرم، وزن کنم و روی ترازو بگذارم. نمیتوانم عشق و دوستداشتن را با متر و ترازو اندازهگیری کنم؛ اما میتوانم درباره آنها صحبت کنم.
هر چیزی که قابلاندازهگیری نباشد، میتواند بخشی از خوشبختی باشد.
مسافت تهران تا اینجا را میتوان اندازه گرفت، چون عدد و فاصله مشخصی دارد؛ اما عشق، محبت، دوستداشتن و آرامشی که در یک خانواده ایجاد میشود، قابلاندازهگیری نیست.
من بهعنوان نگهبان سردار، گاهی نگران میشوم. وضعیت اقتصادی را میبینم و با خودم میگویم شاید بچهها نتوانند کمک کنند، شاید شرایط سخت باشد. اما زندگی برای تکتک ما متفاوت است.
ما گاهی باید به یکدیگر یادآوری کنیم که چه بودهایم و از کجا آمدهایم.
کسی میتواند گذشته یک انسان را به یاد او بیاورد که خودش گذشتهاش را به یاد داشته باشد. من باید گذشته خودم را به یاد بیاورم و ببینم چه شرایطی داشتم.
دیروز سه نفر از شعبه حافظ آمدند و وقتی به آنها نگاه کردم، با خودم گفتم: اگر واقعاً شرایط اقتصادی اینقدر سخت است، پس چرا هنوز انسانهایی هستند که میآیند و برای این ساختار خدمت میکنند و اجازه میگیرند که وارد لژیون شوند؟
تمام آن جایگاههایی که گفتم، در نهایت یک هدف دارند: رهایی.
آیا میشود لژیون سردار رهایی نداشته باشد؟ ممکن است در یک ساختار، ظاهر و امکانات وجود داشته باشد، اما اگر رهایی در آن نباشد، آن ساختار ناقص است.
فقر هم گاهی همینگونه است.
فقرات شکسته را در نظر بگیرید. ممکن است من یک انسان کامل باشم، دستوپا داشته باشم، اما وقتی ستون فقراتم توانایی لازم را ندارد، نمیتوانم راه بروم.
در زندگی هم همینطور است. ممکن است امکانات داشته باشم، اما نتوانم از آنها استفاده کنم.
وقتی همسرم به من میگوید: من خرجی ندارم، این حرف برای من بسیار سنگین است. انگار با تبر به سرم میزنند.
من با اینکه خدمت مالی کردهام، با اینکه زیاد تلاش کردهام، با اینکه مسیر زیادی را طی کردهام و جایگاههایی را تجربه کردهام، هنوز هم مسائل و مشکلاتی دارم که نتوانستهام کاملاً حل کنم.
گاهی حتی میگویم فرزند نمیخواهم، مسئولیت اضافه نمیخواهم و نمیخواهم هزینه بیشتری داشته باشم؛ اما لژیون سردار به من آرامآرام یاد میدهد که باید مسئولیت خانواده و زندگی خودم را بپذیرم.
امیدوارم امسال سال خوبی باشد. وقتی میگوییم «مبارک باشد»، مبارک یعنی چه؟
مبارک، از ریشه برکت میآید.
مثالی که در این زمینه زده میشود، شتر است. شتر وقتی روی زمین میخوابد، در سینه خود دو پینه دارد و تا زمانی که صاحبش بارش را روی آن قرار ندهد، بلند نمیشود. وقتی بار روی دوش شتر قرار گرفت، بلند میشود و حرکت میکند.
برکت هم باید در زندگی بنشیند و جای خودش را پیدا کند.
امیدوارم ما هم بتوانیم آذوقه و شرایطی فراهم کنیم که برکت در زندگی انسانها بنشیند و از آنجا حرکت کند و بهجای دیگری برسد.
یک روز درباره شعبهای صحبت کردم و دوستان به من خندیدند. گفتم شعبه را نگاه کنید؛ شعبه زیبا، تمیز و مرتب است. همه چیز وجود دارد؛ ایجنت هست، مرزبان هست، لباسهای سفید و یکدست هست، اما یک چیز کم است: درمان.
آقای مهندس میفرمایند برای یک مسافر سفر اولی، نشان راهنما مانند دارو عمل میکند. اما درمان یک پکیج کامل است.
اگر راهنمایی خودش سیگار مصرف کند، نمیتواند بهخوبی کسی را از سیگار رها کند. اگر راهنمایی خودش مواد مصرف کند، نمیتواند بهدرستی دیگری را از مواد بیرون بیاورد.
شعبهای که خودش مصرفکننده باشد، نمیتواند رهاییهای خوبی داشته باشد.
من وقتی به یک شعبه سرحال، زنده، مرتب و پر از رهایی نگاه میکنم، واقعاً لذت میبرم.
انسانهایی که گرفتار بودهاند، وقتی آموزش میگیرند و تغییر میکنند، این همان چیزی است که باید ببینیم.
من بسیاری از مشکلاتی را که درباره آنها صحبت کردم، در خودم هم دارم. اگر گفتم فلان مشکل وجود دارد، بخشی از آن را خودم تجربه کردهام. بعضی از آنها را نداشتم، بعضی را داشتم، اما در اینجا آموزش گرفتم و متوجه شدم باید چهکار کنم.
امیدوارم حرفهایی که امروز زدم، قبل از اینکه برای دیگران مفید باشد، برای خودم مفید باشد؛ در زندگی خودم به کار ببرم و واقعاً فهمیده باشم که برای چه چیزی در این جایگاه قرار گرفتهام.
.jpg)
.jpg)
تایپوویرایش: مسافرحمزه
بارگزاری: مسافروحید
عکس: مسافرحمزه
- تعداد بازدید از این مطلب :
85