گاهی میشود آدم خودش را در زندانی ببیند که دیوارهایش از جنس ترس و نگرانی نیست؛ زندانی که در آن باز است؛ اما خودمان جرأت بیرون آمدن از آن را نداریم. من مدتهاست با خودم فکر میکنم که چهطور میتوانم از این حال و هوا بیرون بیایم و دوباره زندگی را آنطور که باید زندگی کنم. این روزها بیشتر از همیشه فهمیدهام که تغییر، یک اتفاق ناگهانی نیست؛ بلکه قدمبهقدم ساخته میشود.
شاید گاهی در مسیر خسته شویم، شاید حرفهایی بشنویم که دلمان را سنگین کند؛ اما مهم این است که دست از حرکت نکشیم. من بارها با خودم قرار گذاشتهام که اگر دوباره فرصتی برای شروع داشته باشم، این بار قدر لحظهها را بیشتر بدانم و یاد بگیرم بهجای غرق شدن در گذشته، از امروز برای ساختن فردایم استفاده کنم. گاهی مسافر جادهایم و نمیدانیم مقصد دقیقاً کجاست؛ اما همین که قدمهایمان رو به جلوست، یعنی هنوز امیدی وجود دارد.
شاید بعضی روزها جاده سخت و طولانی باشد؛ اما هیچ سفری بدون خستگی و پیچوخم به مقصد نمیرسد. حالا میخواهم بیشتر مراقب خودم باشم، کمتر خودم را سرزنش کنم و بهجای اينکه مدام به اشتباهات گذشته فکر کنم، از آنها درس بگیرم. میخواهم یاد بگیرم که هر اتفاقی حتی اگر در ابتدا تلخ و سخت باشد میتواند چیزی برای آموختن به ما داشته باشد.
شاید هنوز راه زیادی مانده باشد؛ اما من دیگر مثل گذشته از طولانی بودن مسیر نمیترسم؛ چون حالا میدانم مهم نیست چهقدر راه مانده؛ مهم این است که بالأخره دارم راه رفتن را یاد میگیرم و شاید خوشبختی همین باشد؛ اینکه بعد از تمام خستگیها، دوباره بتوانی به زندگی نگاه کنی و بگویی: من هنوز هستم، هنوز امید دارم و هنوز میتوانم از نو شروع کنم.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سپیده (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر حکیمه رهجوی راهنما همسفر سپیده (لژیون سوم)
ویرایش: همسفر خدیجه رهجوی راهنما همسفر سپیده (لژیون سوم) دبیر دوم سایت
ارسال: همسفر سوده نگهبان سایت
همسفران نمایندگی لامرد
- تعداد بازدید از این مطلب :
59