English Version
This Site Is Available In English

وارد کنگره شدم به آرامش رسیدم

وارد کنگره شدم به آرامش رسیدم

رهجوی راهنما همسفر بتول (لژیون دوم) در دلنوشته خود نوشت:

همسفر اکرم:

روزی که وارد کنگره شدم، بسیار حالم بد بود و مدام با مریضی‌های متعددی که به جانم افتاده بود، دست‌وپنجه نرم می‌کردم. من در زندگی به تاریکی مطلق رسیده بودم و نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم؛ مدام خدا را صدا می‌زدم. یادم می‌آید روز پنج‌شنبه ۱۴۰۴/۹/۶ بود که با آن حال زار قدم به کنگره گذاشتم و جمله‌ای که مدام با خودم تکرار می‌کردم این بود: آنکه مرا خوانده‌ای، راه نشانم بده. و به‌طور معجزه‌آسایی راه را به من نشان داد و آن راه، کنگره بود.

من واقعاً بعد از این که وارد کنگره شدم به آرامش رسیدم و برای ورود به لژیون عجله داشتم؛ دوست داشتم سی‌دی بنویسم. از مسافرم شنیده بودم که سی‌دی‌های آقای مهندس بسیار آرام‌بخش، دلنشین و پر از آموزش است. اولین سی‌دی که شروع به نوشتن کردم، بسیار خوشحال بودم؛ انگار یک روزنه نور در زندگی‌ام پیدا شده بود. راه زندگی‌ام را پیدا کرده بودم؛ چقدر خوشحال هستم و یاد گرفته‌ام برای انجام هر کاری اول تفکر کنم.

کم‌کم بعد از گذشت چند ماه، حس پروانه‌ای داشتم که از پیله‌اش بیرون آمده بود و رها شده بود. چقدر آموزش گرفتم! چقدر از ناامیدی به امید رسیدم، از تاریکی به روشنایی؛ و چقدر این حس و حال من زیبا است. با این که درسم را به‌خاطر ازدواج رها کردم و ادامه ندادم، الان فکر می‌کنم وارد یک دانشگاه بزرگ شده‌ام که استادانش، باسوادترین و باتجربه‌ترین استادان هستند. من اگر ادامه تحصیل هم می‌دادم، مطمئن هستم آموزش‌هایی که در کنگره گرفتم را در هیچ جایی نمی‌گرفتم. کنگره درس زندگی می‌دهد؛ اگر واقعاً دل به آموزش‌ها بسپاریم، به آرامشی می‌رسیم که شاید در زندگی هیچ‌گاه نمی‌توانستیم به آن دست پیدا کنیم.

یادم می‌آید اولین باری که به کنگره آمده بودم، اولین برفی که آمد، من چنان ذوقی از بارش برف داشتم که تمام روز بیرون از خانه برف‌بازی می‌کردم و مدام با خودم می‌گفتم: خدایا شکرت که نعمتی به این زیبایی برای ما فرستادی. من واقعاً قبل از کنگره کور بودم و هیچ‌کدام از نعمت‌های خدا را نمی‌دیدم؛ فقط مدام نق می‌زدم که چرا دائم من مریضم؟ چرا هرچه بدبختی هست سر من آوار شده است؟ چرا من نباید فرزندی داشته باشم تا از تنهایی بیرون بیایم و مثل بقیه از بزرگ‌شدن فرزندم لذت ببرم؟

من واقعاً بعد از این که به کنگره آمدم، با نشانه‌هایی که ظاهر می‌شد، می‌گفتم: خدا را شکر که فرزندی ندارم و فهمیدم باید همه وابستگی‌هایم را رها کنم و برای چیزهایی که می‌خواهم به آن‌ها برسم، باید حرکت کنم و تلاش کنم تا به آن‌ها برسم. خدا را شاکرم که در این مسیر حرکت می‌کنم و امیدوارم ثابت‌قدم باشم. اکنون که این دلنوشته را می‌نویسم، کمتر از یک ماه و نیم دیگر مانده تا به رهایی برسم؛ خیلی خوشحال هستم و این حس و حال خوش را برای همه آرزو می‌کنم.

رابط‌خبری: همسفر ثریا رهجوی راهنما همسفر بتول (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سودابه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی غزالی مشهد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .