English Version
This Site Is Available In English

از کنج قفس تا آغوش رهایی

از کنج قفس تا آغوش رهایی

من همسفری هستم که برای رهایی از بند تاریکی به آغوش گرم کنگره۶۰ پناه آوردم. در ابتدا دلم لرزید و از خود پرسیدم: "چرا باید به این مکان بیایم؟" بی‌خبر از همه چیز با خود می‌گفتم: "مگر من در بند اعتیادم که بخواهم با اینجا آشنا شوم؟" و اما همین که نخستین قدم را در نمایندگی گذاشتم و چشمم به چهره‌های نورانی و روشن مرزبانان افتاد، احساسم گفت: "بیا که اینجا جای توست." من که از خویش غافل بودم با گرمای مهر این عزیزان گرم شدم؛ با خنده‌هایشان خندیدم و با غم‌هایشان اشک ریختم و سپس با کوله‌باری از عشق، امید و نور راهی شدم.

ده ماه سفر کردم؛ با نوشتن سی‌دی و گردآوری مطالب دوستان و با بهره‌مندی از آموزش‌های بهترین راهنمای زندگی‌ام، وجودم از نور لبریز شد. حس‌هایی که پیش از کنگره۶۰ سرد و یخ‌زده بودند، اکنون گرم و پویا گشته‌اند. من دوباره پرورش یافتم؛ در جایی که تمام حرف‌های انباشته‌ شده در کوهستان دردهای درونم را برای راهنمای خود بازگو کردم و با هر راهکار که پیش پایم می‌گذاشت آرام‌تر شدم.

ده ماه با عشق، ایمان و صبوری آموختم و سرانجام زمان آن فرا رسید که برای رسیدن به معبود چمدان ببندم. لحظه‌ رفتن با کوهی از ترس و اضطراب پا در راه جاده گذاشتم؛ تمام شب را با هزاران پرسش سپری کردم: "به کجا می‌روم؟ پایان این راه کجاست؟" همسفران سفر دوم، خیالشان راحت بود؛ اما من که در اولین سفر بودم تا سپیده‌دم آرام نگرفتم.

با ورود به نمایندگی مرکزی، بانوان سپیدپوشی را دیدم که همچون فرشتگانی مهربان با لبخندهای ملیح خود به استقبالمان آمدند و خدمت می‌کردند؛ حضور گرمشان کمی از اضطرابم کاست. دفترهایم توسط این خدمتگزاران زیبارو بررسی شد و زمانی‌که پرسیدند: "می‌خواهی کدام دفترت به امضای آقای مهندس دژاکام برسد؟" تپش قلبم شدت گرفت. پله‌های انتظار را یکی‌یکی بالا رفتیم؛ در تمام این مسیر چهره‌ مهربان راهنمایم به من آرامش می‌بخشید و سرانجام نوبت به راهنمای خود رسید. دیدم همان کسی است که منتظرش بودم؛ او را همچون پدر مهربانم یافتم؛ پدری که پیش از این تنها صدای دلنشینش را از طریق سی‌دی شنیده بودم. قلبم به تپش افتاده بود. پاکت ناچیزی را که در برابر آموزش‌های ناب ایشان هیچ نبود، تقدیم کردم و امضای این مرد بزرگ در دفترم ثبت شد؛ لبخند زیبای او بدرقه راه من گشت.

من با یک شاخه گل سرخ وارد سفر دوم زندگی شدم؛ سفری که پایانی روشن و پر از امید دارد. صمیمانه از آقای مهندس حسین دژاکام، دکتر امین دژاکام، خانم آنی بزرگ، خانم آنی کماندار، خانم شانی و سایر اعضای خانواده کنگره۶۰ تشکر می‌کنم. من پیش از ورود به این مکان مقدس و امن، در کنج قفسی تاریک و ناامید بودم. آرزوی قلبی من این است که تک‌تک اعضای این خانواده بزرگ که در کنارشان پر از قدرت و محکم شدم، طعم شیرین این حال خوش را بچشند و جوانه امید از دل درختان خشکشان بروید.

نویسنده: همسفر فرزانه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون چهارم)
رابط خبری: همسفر بتول رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون چهارم)
عکاس: همسفر اعظم رهجوی راهنما همسفر فاطمه لژیون دوم)
ارسال: همسفر منیره رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون هشتم) دبیر دوم سایت
همسفران نمایندگی سهروردی اصفهان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .