سلام دوستان امیر هستم یک مسافر؛ چند ماه آخر سربازی را که می گذراندم، حال و روز خوبی نداشتم، نه می دانستم که کجا هستم و نه می دانستم که از زندگی چه می خواهم؛ گویی یک پرده سیاه رنگی در جلوی چشمان من قرار گرفته بود و نمی گذاشت که حقیقت را ببینم.
تمام توهمات ذهنی ام به یک سوال ختم میشد، که چه؟ نه میلی برای کشف راه داشتم و نه ملالی از سرمستی مقصد؛ باز جای شکرش باقی است که نفسی هست،پای رفتنی هست، سرمستی هست، هرچند که چشمانم همچنان تیره و تار می باشد.
تشکر می کنم از خانواده محترم دژاکام و تیم خوب کنگره 60 و همچنین تشکر می کنم از راهنمای عزیزم آقا رحیم، لژیون شانزده رودهن.
عکاس: همسفر سامیار
تایپیست: مسافر بنیامین
ویرایش: مسافر طهمورس
تنضیم و ارسال: همسفر یوسف
- تعداد بازدید از این مطلب :
43