English Version
This Site Is Available In English

از دانایی تا دانایی مؤثر؛ وقتی قدرت تشخیص به عمل تبدیل می‌شود

از دانایی تا دانایی مؤثر؛ وقتی قدرت تشخیص به عمل تبدیل می‌شود

نهمین جلسه از دوره شصت‌ویکم سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، نمایندگی پروین اعتصامی اراک، با استادی مسافر امیر، نگهبانی مسافر حامد و دبیری مسافر روح اله، با دستور جلسه « دانایی، دانایی موثر و سواد» روز سه‌شنبه ۱۰ اَمرداد ۱۴۰۵، رأس ساعت ۱۷ برگزار گردید.


خلاصه سخنان استاد؛

سلام دوستان، امیر هستم، یک مسافر؛
شاکر خداوند هستم که امروز در کنگره حضور دارم و آموزش می‌گیرم. ممنون آقای مهندس هستم که این بستر را فراهم کردند تا انسان‌ها، علاوه بر اعتیاد، به خیلی از تاریکی‌های درونشان پی ببرند و در حل آن‌ها قدم بردارند.

از راهنمای خوبم، آقا حبیب، تشکر می‌کنم. از راهنمای درمان سیگارم، آقا رضا، تشکر می‌کنم که اگر امروز حال خوبی دارم، مدیون زحمات این عزیزان هستم.

به محمدآقا تبریک می‌گویم. نگهبانی‌شان را به آقای حبیب و محمدآقا تبریک می‌گویم و مبارکشان باشد. یک قاب خیلی قشنگ؛ ایجنت و دو تا مرزبان، تقدیر این‌گونه بود که نگهبان، دبیر و خزانه‌دار لژیون سردار شوند.

در مورد دستور جلسه، من این پیام «بهترین راه» کتاب ۶۰ درجه را خیلی دوست دارم. به نظر من، به همه دستور جلسات هم ربط دارد.

می‌گوید: «همه انسان‌ها تصور می‌کنند که بهترین راه، کوتاه‌ترین راه است. در هر مسئله‌ای، در نتیجه، به درستی یا نادرستی آن توجهی ندارند. راهی را می‌روند که زودتر به خواسته‌های خود برسند؛ لذا مشق‌هایشان همیشه ناتمام و بی‌محتوا باقی می‌ماند و مجبورند دوباره بنویسند. غذای نیم‌پخته و یا به عبارتی خام، قابل خوردن نیست.»

یک کاری که من در اعتیاد انجام می‌دادم، این بود که من دانا بودم، ولی قدرت تشخیص هیچ موضوعی را نداشتم. در جزوه جهان‌بینی، برای هر مسئله‌ای توضیحاتی دارد؛ برای حس، برای نفس و برای دانایی و... .

می‌گوید: «دانایی، قدرت تشخیص ماهیت خواسته‌ها در هر رنگ، شکل و لباسی است.»

الان من، چه در سفر اول و چه در سفر دوم، به یک قدرت تشخیص رسیدم که وقتی مواد می‌کشی، فقط دندان‌هایت را خراب نمی‌کند؛ سی‌وهشت هزار میلیارد سلول در بدنت داری که آن‌ها را هم درگیر می‌کند.

به این قدرت تشخیص رسیدم؛ یعنی دانایی، آن قدرت تشخیص ماهیت خواسته‌ها را من پیدا کردم. ولی حالا چه زمانی به دانایی مؤثر تبدیل می‌شود؟ زمانی که من بتوانم مواد نکشم.

در یک جمعی بروم؛ شاید یک ماه یا همان تعطیلات تابستانی، مثلاً رفتیم یک جایی و داشتند مشروب می‌خوردند. آشنا هم بودند. می‌گوید: «در هر رنگ و لباس.» شاید در رنگ و لباس رفیقت بیاید، دوستت بیاید.

عمویم بود، گفت: «عیبی ندارد، این مشروب شست‌وشو می‌دهد.» آن شخصی که شراب آورده بود، گفت: «شراب است دیگر، عیبی که ندارد، شست‌وشو می‌دهد، خون‌ساز است و... .»

ولی چون من قدرت تشخیص پیدا کردم، حالا من در این یک قلم و در این یک مورد، یعنی نکشیدن سیگار و نکشیدن مواد، خدا را هزاران بار شکر می‌کنم که به این قدرت تشخیص رسیدم؛ یعنی به دانایی مؤثر رسیدم.

ولی در خیلی مسائل دیگر گیر دارم. یعنی آن‌گونه نیست که فقط شما تعریف را بدانی و بیایی انجامش بدهی. در صبح بیدار شدن، رفتن به پیاده‌روی، این‌ها باید به آن قدرت تشخیص برسی تا تبدیل به دانایی مؤثر شود.

الان در لژیون سردار می‌گفتند: بخشیدن. این دانایی زمانی به دانایی مؤثر تبدیل می‌شود که تو بیایی ببخشی؛ وگرنه تعریف بخشش را مهندس به ما گفته‌اند که از بهترین چیزت می‌گذری و به این قدرت تشخیص هم رسیدی.

ولی چه زمانی به آن دانایی مؤثر می‌رسی؟ مثل پهلوان‌هایی که در شعبه‌مان هستند، مثل کسانی که سردار هستند، این‌ها به این دانایی مؤثر رسیده‌اند. این‌ها دیگر حسابشان را از آن دوتا چهارتا و این‌ها جدا کرده‌اند.

بعدش می‌آید در قسمت بعدی از سواد صحبت می‌کند، اصلاً سواد ربطی به دانایی ندارد.

من خودم خیلی آدم‌ها را می‌شناسم که سن بالایی دارند، سواد آن‌چنانی هم ندارند و درس هم نخوانده‌اند، ولی قدرت تشخیص دارند و به همان فرمان عقل رسیده‌اند. اگر بگویند کاری را انجام می‌دهیم، انجام می‌دهند. سواد هم ندارند.

خیلی افراد هستند که سواد این را دارند که بمب و موشک و این‌ها درست کنند، ولی آیا دانایی دارند که این بمب و موشک را کجا استفاده کنند؟

در شیمی، فیزیک، ریاضی، علوم، حالا هر رشته‌ای، مکانیکی و صافکاری، در آنجا دانایی داری؛ آیا می‌دانی با مشتری چگونه صحبت کنی؟ وقتی این را می‌دانی و انجام می‌دهی، یعنی دانایی شما مؤثر است.

کل بحث کنگره همین است؛ می‌گوید هر آموزشی را که اینجا می‌گیری، باید بتوانی بیرون از کنگره اجرایی‌اش کنی.

مثلث دانایی هم می‌گوید: آموزش، تفکر و تجربه. من بیرون از کنگره آموزش دیده بودم؛ یک سری آموزش‌هایی که اصلاً به درد اینجا نمی‌خورد. فکر کردن؛

یک بار از آقا صابر سؤال کردم: «آقا صابر، قبل از اعتیاد هم ما فکر می‌کردیم؟» گفتند: «آره، فکر می‌کردی. برگرد پشت سرت را نگاه کن، ببین آیا ثمره‌ای داشته یا نه.»

یک مثال زدند، گفتند که یک نفر هزار تا درخت گردو دارد. خیلی‌ها حسودی می‌کنند و به او غبطه می‌خورند. می‌گویند: «تو وضعت خوب است دیگر، چه غمی داری؟ هزار تا درخت گردو داری، اصلاً کار هم نکنی، این‌ها را می‌فروشی و خرج زندگی‌ات را می‌کنی.»

آن شخص در پاسخ می‌گوید: «آره، من هزارتا درخت گردو دارم، ولی این‌ها میوه نمی‌دهند و گردو به من نمی‌دهند، ثمره‌ای ندارند.»

می‌گوید: «عیبی ندارد، از برگش و از سایه‌اش؟» می‌گوید: «نه، برگ‌هایشان هم به محض اینکه جوانه می‌زند، از بین می‌روند.»

می‌گوید: «حداقل از چوبش؟» می‌گوید: «نه، چوبش هم کلاً آفت‌زده است و نمی‌شود استفاده کرد.»

همان تفکر خرابی که من داشتم، یعنی کاری را می‌خواستم انجام بدهم، انجام هم می‌دادم، بعد یک سال تازه می‌فهمیدم آن کار اشتباه بوده است.

و من خودم، حالا بیرون، خیلی از آدم‌ها را دیدم. دایی‌ام آمده بود اینجا و آقا محسن راهنمای تازه‌واردش بود. دایی من برای ان‌جی‌اوهای دیگر بود، خیلی هم دوآتیشه بود نسبت به آنجایی که می‌رفت، ولی برایش سؤال شده بود.

به آقا محسن گفته بود: «من خیلی کنجکاو بودم بیایم ببینم این کجا آمده که این‌جوری خوب شده است.»

این مادرش مرده بود، توی اتاق بالایی خواب بود. من رفتم با لگد زدمش. به من گفت: «برو دنبال توپ‌بازی، چی داری می‌گی؟»

این الان کجا آمده که خوب شده؟ در جمع فامیل پیدایش نمی‌شد، ولی حالا یک فامیل دور که از ما فوت می‌کند، می‌آید. گفته بود: «من خیلی کنجکاو بودم ببینم این داستان چیست که توانسته این شخص را تغییر بدهد.»

ما واقعاً آدم‌های خوشبختی هستیم که در کنگره هستیم. خیلی ممنونم که به صحبت‌هایم توجه کردید.


ضبط و عکس: مسافر جهانگیر (لژیون سوم)
تنظیم و ارسال: مسافر معین

مسافران نمایندگی پروین اعتصامی، اراک 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .