هشتمین جلسه از دوره شصتویکم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، نمایندگی پروین اعتصامی اراک، با استادی مسافر محمد، نگهبانی مسافر حامد و دبیری مسافر روح اله، با دستور جلسه « هفته دیدهبان» روز سهشنبه ۳ اَمرداد ۱۴۰۵، رأس ساعت ۱۷ برگزار شد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، محمد هستم، یک مسافر.
سپاسگزار خداوند هستم که امروز در این جایگاه حضور پیدا کردم. اینکه من به این راحتی روی این صندلی مینشینم و این آموزشها را دریافت میکنم، به واسطه این است که انسانهای بزرگی مانند آقای مهندس و دیدهبانهای عزیز پای کار ماندند. زمانی که درمان شدند، کار را رها نکردند و نرفتند؛ ماندند تا من، محمد، بتوانم به اینجا بیایم و از این عزیزان آموزش بگیرم.
ما در کنگره چهار جشن داریم: جشن دیدهبان، جشن همسفر، جشن ایجنت و مرزبان و جشن راهنما. حالا چرا این جشنها را برای ما برگزار کردهاند؟ به این دلیل که من فراموش نکنم چه عزیزانی به من خدمت میکنند.
ساختار کنگره، زمانی که آغاز شد، آقای مهندس از همان ابتدا روی ساختارهای مختلف کار کردند. فکر میکنم ساختار مرزبانی در سال ۱۳۷۸ شکل گرفت. ساختار دیدهبانی، ساختار مرزبانی و ساختار راهنمایی، همگی به مرور شکل گرفتند و روی آنها کار شد، به این دلیل که ساختار کنگره ۶۰ به یک ساختار مستحکم تبدیل شود؛ ساختاری که کسی نتواند به این راحتی در آن نفوذ کند و نتواند آن را خدشهدار نماید.
این جایگاهها یکییکی و به مرور زمان ایجاد شدند؛ به واسطه تجربههایی که به دست آمد و مشکلاتی که پیش آمد. ساختار کنگره در ابتدا به این اندازه مستحکم نبود و به مرور زمان به این شکل درآمد.
اما نظر شخصی من این است که آن عزیزانی که ماندند و این ساختارها را به بهترین شکل به جایگاهی رساندند که من امروز بتوانم به راحتی روی این صندلی بنشینم و آموزش بگیرم، همان دیدهبانهای عزیز بودند که در کنار آقای مهندس آموزش دیدند. این آموزشها نیز بر مبنای عشق و محبتی بود که از آقای مهندس دریافت کردند.
امروز با خودم فکر میکردم و میگفتم: محمد، روز اولی که تو به کنگره آمدی، با آن حال خرابی که داشتی، اگر این ساختار وجود نداشت و اگر این عزیزان پای کار نبودند، تو امروز کجا بودی؟ بعید میدانم که امروز شغلی داشتم، خانوادهای داشتم و زندگیای داشتم.
بنابراین من هیچوقت نباید فراموش کنم و نباید روز اولی را که به کنگره آمدم از یاد ببرم؛ نباید فراموش کنم که این عزیزان، در طول بیستوچهار سال، مانند آقای حکیمی، آقای سلامی و آقای صداقت که تشریف آوردهاند، هرکدام بیستوچهار سال است که این مسیر را طی میکنند و این راه را برای من، محمد، هموار میسازند.
این علم و آموزشی را که از آقای مهندس دریافت میکنند، بدون هیچ چشمداشتی به من، محمد، منتقل میکنند. بنابراین من نباید به گونهای باشم که این مسائل را نبینم. من باید ببینم و این لطفی را که این عزیزان در حق من میکنند، درک کنم. باید در مسیری که حرکت میکنم و راهی که در پیش گرفتهام، همیشه شکرگزار این عزیزان باشم.
ما از سه طریق میتوانیم از این عزیزان قدردانی و شکرگزاری کنیم: از طریق پاکت، از طریق زبان و از طریق دل. این موضوع بسیار مهم است؛ اینکه من از صمیم قلب و واقعاً از روی محبت، این عزیزان را دوست داشته باشم.
واقعیت امر این است که من گفتهام آقای صداقت را دوست دارم و واقعاً نیز ایشان را دوست دارم. هر زمان که به آکادمی میرفتم، نگاه میکردم ببینم آقای صداقت کجا ایستادهاند تا بتوانم چهره ایشان را ببینم. زیرا انسان باید چیزی دریافت کند. اگر من چیزی دریافت نمیکردم و اگر در روزهای نخست ورودم به کنگره این محبت را احساس نمیکردم، در اینجا نمیماندم. واقعاً نمیماندم، اما این محبت را احساس کردم.
به محمد گفتم: انسانهایی خدمت کردهاند که توانستهاند این مسیر را به اینجا برسانند و کنگره را با این عظمت بنا کنند. آقای مهندس یک نفر بودند؛ یک نفر که خودشان آمدند و کنگره را تأسیس کردند. نفر دوم، دیدهبانی بود که آقای مهندس انتخاب کردند و پس از آن نیز نفرات دیگری انتخاب شدند.
امروز هجده دیدهبان در کنگره خدمت میکنند؛ بدون هیچ چشمداشتی، واقعاً بدون هیچ چشمداشتی.
در ایران یکصد و شصت شعبه وجود دارد. اگر در هر شعبه، بین دویست تا پانصد نفر در حال درمان باشند، چه تعداد نفری میشوند؟ یکصد هزار نفر در کنگره حضور پیدا کردهاند و به درمان رسیدهاند؛ به واسطه علم این عزیزان، به واسطه اینکه این عزیزان در کنگره ماندند، این مسیر را طی کردند، علم و آگاهی کسب کردند و آن را به من و محمد انتقال دادند تا امروز من بتوانم به اینجا بیایم، حالم خوب باشد و به عنوان استاد جلسه در این جایگاه بنشینم.

خدا را شکر میکنم، خدا را شکر میکنم که چنین استادانی وجود دارند و امیدوارم من نیز بتوانم در این مسیر باشم. هیچوقت نباید این موضوع از یادم برود و هیچگاه نباید فراموشکار باشم.
بنابراین من نیز باید در کنار این عزیزان بمانم و خدمت کنم تا خودم نیز همیشه حال خوبی داشته باشم.
آقای صداقت جملهای گفتند که بسیار قابل تأمل است. ایشان گفتند: «اگر من خدمت میکنم، ابتدا به خاطر خودم است.» قطعاً ایشان به موضوعی پی بردهاند و قطعاً دلیل خاصی برای بیان این جمله دارند. اما من باید بدانم که جایگاه من در این مسیر کجاست. آقای صداقت همین موضوع را بیان میکنند تا من متوجه شوم.
محمد، تو نیز باید این مسیر را طی کنی؛ به اندازه خودت. وقتی میآیی و به رهایی میرسی، نباید این مسیر را رها کنی و بروی.
مقطعی بود که من مرزبانی میکردم. پس از پایان دوره مرزبانی، فکر میکنم سه یا چهار ماه گذشته بود که مرزبانی را تحویل داده بودم. حال خوبی نداشتم. چرا؟ چون اصلاً نمیدانستم برای چه به کنگره میآیم. خدمتی نداشتم و فراموش کرده بودم که چه کسانی به من خدمت کردهاند.
از آقای مهندس گرفته تا تمامی دیدهبانان، راهنمایان، مرزبانهای عزیز و تمام کسانی که در قسمت OT و نشریات فعالیت میکنند، همه به من، محمد، خدمت میکنند تا حال ما خوب شود.
بنابراین من باید این عزیزان و خدمتشان را ببینم؛ با چشم دل ببینم و از طریق پاکت و زبان نیز قدردانی کنم.
از اینکه به صحبتهای من گوش دادید، سپاسگزارم.
ضبط و عکس: مسافر جهانگیر (لژیون سوم)
تایپ و ویراستاری: مسافر علی
تنظیم و ارسال: مسافر معین
مسافرانِ نمایندگیِ پروین اعتصامی، اراک
- تعداد بازدید از این مطلب :
253