به نام قدرت مطلق الله
مرا چه شده آشفتهام، نگرانم، پریشانم با راهنمایم صحبت میکنم؛ اما بازم از حال خود بیرون نمیآیم. همسفران برای انجام کاری باید به تهران بروند، باز آن روز به سراغ راهنمایم رفتم با همان صبر و آرامش همیشگی، با نگاهی پر از عشق و محبت فقط یک جمله گفت: «همراه همسفران راهی تهران شو، آنجا حتماً به دیدار آقای مهندس برو و حتماً ایشان را ببین.» به دیدار آقای مهندس بروم! چه بگویم؟ «فقط برو و حتماً ایشان را ببین.»انگار قلب و روحم از این اتفاق و این دیدار خبر داشته باشند و با شنیدن چنین خبری واکنش نشان دادند، دست و پایم به لرزش افتاد، چه شوقی در دلم افتاد بیخبر از هر چیزی، چه عجیب است! همراه شوق، ترس، استرس و نگرانی به سراغم آمد. آخر برای چه بروم؟ چه بگویم؟ اما انگار خواست و تقدیر بود؛ باید میرفتم. با هزار فکر و خیال راهی شدم. چه زیبا شبی بود آن شب، ترس و استرس همراه شادی چه حسی! بالاخره رسیدیم بعد از انجام دادن کارهای همسفران برای دیدن آقای مهندس میرفتیم، چه جمعیتی آمده بود. دم در اتاق ایشان ایستاده بودم. همسفران و مسافران زیادی برای دیدن ایشان آمده بودند، یعنی میشود ایشان را ببینم. پشت در بسته به انتظار ایستاده بودم، آشفته و پریشان که چه میشود. حالا همسفری با لباس سفید جلوی پاهایم ظاهر شد، سر بلند کردم با لبخند نگاهم کرد مرا در آغوش کشید و پرسید چه شده؟ برای دیدن آقای مهندس آمدم؛ اما نگرانم آیا اجازه دیدار میدهند؟ چه میخواهی بگویی؟ برای چه آمدهای؟ کاری داری؟ خیر، فقط برای دیدن آمدم. فقط برای دیدن؟ بله، فقط برای دیدن آمدهام همین، صبر کن برمیگردم. خدایا چقدر انتظار سخت و شیرین است. صبر کن تو را صدا خواهند کرد. همراهانم عجله دارند باید برویم، مسافت زیاد است. صبر کنید، میآیم. قلبم با صدای بلند میتپد، پاهایم را انگار میخکوب کردهاند، در دلم هیاهویی به پا شد. ناگهان صدایی توجه من را به خودش جلب کرد، صدای کودک چند روزه میآید که گویا قرار است آقای مهندس در گوش این نوزاد چند روزه اذان بگویند. کمی بعد در باز شد، وارد شوید کودک را داخل بیاورید، خانم شما هم وارد شوید. من! بله شما لطفاً وارد شوید. وارد اتاق شدم، ناگهان محو تصویری شدم که قلبم با دیدنش آرام شد. الله اکبر الله اکبر چه دلنشین صدایی! زیباترین صدای اذانی بود که شنیده بودم. مبارک باشد، فقط نگاه میکردم. چه شد در درونم، زبانم قادر به حرف زدن نبود، قلبم آرام شده بود و چشمهایم پهنای صورتم را از اشک خیس کرده بودند. چند ثانیهای را نگاه کردم از اتاق بیرون آمدم. از اتاق تا حیاط را نمیدانم در آسمان بودم و پرواز میکردم یا در زمین بودم و راه میرفتم. دوستم را در آغوش گرفتم گریهام شدت گرفت، همه نگاهم میکردند انگار چیزی از درونم پرواز کرد و رفت. چقدر سبک شده بودم خدایا یک نگاه چه کرد با من!
آری آن روز، روز تولد من بود، آن روز متولد شدم، اولین اذان را از صدای دلنشین آقای مهندس شنیدم. از آن روز تا به امروز من یک سال و دو ماه دارم. رشد کردن، یاد گرفتن، آموختن و تجربه کسب کردن برایم سخت است؛ اما با جان هرچه باشد میپذیرم. به امید دیدار دوباره بزرگ مردی که با دیدنش روح و روانمان تازه و امیدمان به زندگی چند برابر میشود.
نویسنده: همسفر پریسا رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون سوم)
همسفران نمایندگی زاگرس
- تعداد بازدید از این مطلب :
94