چهاردهمين جلسه از دوره پنجم جلسات لژیون سردار کنگره 60 نمایندگی هاتف با نگهبانی مسافر حمید و استادی مسافرمجید و دبیری مسافر حسن با دستور جلسه " وادی ششم و تاثیر آن روی من " درروز سه شنبه 27 مرداد ماه 1405 ساعت 15:30 آغاز بکار کرد .
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان مجید هستم یک مسافر، سپاسگزارم خداوند هستم که به من توفیق داد تا در جمع شما دوستان باشم، سپاسگزارم جناب مهندس و خانواده محترمشان هستم که این بستر امن را فراهم کردند تا ما را از تاریکی ها نجات دهند و با این حال خوب دور هم جمع بشویم، یک سپاسگزاری از نگهبان، دبیر و خزانه دار می کنم که اجازه دادند این جایگاه را لمس کنم، از آقا محمد راهنما ی لژیون چهاردهم و آقا یاسر راهنما ی سیگارم تشکر می کنم.
همیشه در حال این هستم که این ظرف خالی خود را قطره قطره با آموزشهایی که می گیرم پر کنم، تجربه من از دوران تاریکی و این دوسالی که رها شدم این است که نوری بشود برای خودم، دستور جلسه وادی ششم و تجربه من، حکم عقل را در قالب فرمانده را کاملا اجرا می کنیم، تجربه ای که من خودم در مورد این دستور جلسه دارم این است که همیشه فکر می کردم آدم دانایی هستم که از فکر و عقلم استفاده میکنم و از قدرت تفکر و تعقل برخوردار هستم، ولی نفس اماره بود که من را وارد تاریکی کرد، نفس اماره من را با لذت وسوسه می کرد، مثلا فلان ضد ارزش را انجام بده ببین چه فازی میدهد چقدر خوب است، وقتی انجام می دادم یک سری هورمونهایی در بدنم ترشح می شد که برایم جالب بود، اینجوری ذره، ذره من را وارد جایی کرد که بجز تاریکی هیچ چیز دیگری نمی دیدم و تجربه خیلی سختی بود،بجایی رسیدم که فکر می کردم چطوری خودم را بکشم و از این تاریکی نجات پیدا کنم.
در اوایل فکر میکردم چون آدم تحصیل کرده و خانواده خوبی دارم به همه چیز مسلط هستم و می دانم چکار میکنم و آدم عاقلی هستم ولی به من ثابت شد که نداشتن دانایی و قوه تعقل و انتخابهای اشتباه یکی پس از دیگری من را وارد تاریکی میکرد،ولی من خودم را گول می زدم و می گفتم هر وقت که بخواهم می توانم خارج بشوم، یک وقتهایی، راههای مختلفی را امتحان کردم و با اینکه خواسته اش را داشتم،بخاطر اینکه راه درستی را نمی رفتم و نمی دانستم چطوری از تاریکی بیرون بیایم، بیشتر در تاریکی ها فرو می رفتم .
قوه عقل را جوری از دست میدادم که یک وقت متوجه شدم دیدم در رفتار روزمره من هم تاثیر گذاشته و زندگیم پر شده از اشتباه و نادانی،آن روزها خیلی سخت می گذشت.
در اوایل اعتیاد خیلی خوش می گذشت و حس های خوبی را تجربه کردم، ولی در اواخر حس های وحشتناکی داشت و با تمام وجود وحشت را حس می کردم حسهایی مثل ترس را تجربه کردم که کمتر کسی نه در بیداری، نه در خواب تجربه نکرده باشد.
من شاید بیست تا بیست و پنج بار در خانه خوابیدم چندین بار به کمپ رفتم ولی بیشتر از پنج ماه ترک من دوام نیاورد، با یک NGO دیگه آشنا شدم و هرشب جلسه می رفتم که یک سال بیشتر نتوانستم ترک کنم، چون درمان نشده بودم و مشکل من اساسی حل نشده بود.
در آخر دوست دارم هر کسی که در تاریکی ها است راهش به کنگره باز شود و درمان بشود، از این که به صحبتهای من گوش کردید متشکرم.

عکاس:مسافر سعید
تایپ و ویرایش:مسافر جواد
ارسال:مرزبان خبری
- تعداد بازدید از این مطلب :
158