English Version
This Site Is Available In English

عقل من چه میگوید؟

عقل من چه میگوید؟

«بنام قدرت مطلق»

جلسه سوم از دوره ششم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی لواسان با استادی مسافرمهدی، نگهبانی مسافر پیمان و دبیری مسافر پیمان با دستور جلسه وادی پنجم و تاثیر آن روی من "وادی ششم و تاثیر آن روی من حکم عقل را در قالب فرمانده کاملا اجرا نماییم" چهارشنبه 28مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

 

سلام دوستان، مهدی هستم، مسافر.

خداوند را سپاسگزارم که امروز این جایگاه را به من داد تا بتوانم خدمت کنم و آموزش ببینم. از راهنمای عزیزم بسیار ممنونم که این اجازه را به من دادند تا در رابطه با دستور جلسه «حکم عقل را در قالب فرمانده اجرا کنیم» صحبت کنم.

شعری در کنگره داریم که می‌گوید:

«دیو، شهر جان را ویرانه کرده بود
جان و تن در چنگ شیطان‌ها برده بود»

و در ادامه، جایی می‌گوید:

«برپا خیز ای انسان، شهرت گشته ویران
بیرون کن این شیطان تا انسان پرگیرد
از پستی برخیزد، فردا را روشن کن
گلباران میهن کن»

این شعر را همه ما در کنگره شنیده‌ایم؛ اما من می‌خواهم به این قسمت اشاره کنم که می‌گوید: «برپا خیز ای انسان.»

اینکه من باید چه کار کنم؟ «برپا خیز» یعنی چه؟

یعنی اینکه من، مهدی، اگر امروز در تاریکی هستم، در دام یک‌سری افکار منفی گرفتارم، در دام اعتیاد، سیگار یا هر چیزی که هستم و بند هر چیزی شده‌ام، باید برخیزم و کاری انجام بدهم.

یک عده اراذل و اوباش که همواره در کمین هستند، با یارانشان ریخته‌اند و شهر وجودی من را تسخیر کرده‌اند و برای خودشان حکم صادر می‌کنند؛ در حالی که من اصلاً متوجه نیستم. هر کاری که از صبح انجام می‌دهم، هر حرفی که می‌زنم و هر عملی که انجام می‌دهم، بر پایه جهل و نادانی است و اصلاً متوجه نیستم چه اتفاقی دارد برای من می‌افتد.

رفته‌رفته جلو می‌روم و می‌بینم حالم بد است. بعد از مدتی می‌بینم هم از لحاظ ظاهری خیلی داغان شده‌ام و هم از لحاظ روحی و روانی به‌هم ریخته‌ام. یک‌دفعه به خودم می‌آیم و می‌گویم: چرا این اتفاق افتاد؟ چه شد که به اینجا رسیدم؟

همین‌جاست که می‌بینم باید «برپا خیزم» و کاری انجام بدهم.

چه کار کنم؟

ببینم عقلم چه می‌گوید و گوش‌به‌فرمان عقل باشم.

چرا؟ چون یک بچه وقتی دستش را به آتش می‌زند، بار دوم دیگر دستش را به آتش نمی‌زند؛ چون عقلش می‌رسد و دیگر آن کار را تکرار نمی‌کند و از آن ناحیه نمی‌سوزد.

پس ما هم اگر به گذشته نگاه کنیم، می‌بینیم در گذشته خیلی کارها انجام داده‌ایم، چوبش را خورده‌ایم و درد و رنجش را کشیده‌ایم. عقلمان به خیلی از مسائل می‌رسد. اگر انجام نمی‌دهیم، شاید کم‌کاری از خودمان باشد؛ شاید هنوز قدرتمان نمی‌رسد و آن «شو شود» درونمان اتفاق نیفتاده است که به خودمان دستور بدهیم: «سیگار نکش!» و نکشیم.

چرا من سیگار می‌کشم؟
چرا همچنان قضاوت می‌کنم؟
چرا دروغ می‌گویم؟

عقل من به من می‌گوید اگر بلد بودم، امروز این‌گونه نبودم. اگر عقلم می‌رسید، گرفتار اعتیاد نمی‌شدم و ده ماه درگیر آن نمی‌ماندم. اما به جایی آمدم که عقلشان می‌رسد و راهی را به من نشان دادند. متدی وجود دارد و به من می‌گویند این کار را باید انجام بدهم و این کار را نباید انجام بدهم تا از تاریکی بیرون بیایم، تا حالم خوب شود، تا برکت به زندگی‌ام بیاید، تا حال مادرم خوب شود و تا حال فرزندم خوب شود.

چرا؟ چون من یک نفر نیستم. اگر حالم بد باشد، دارم تأثیر می‌گذارم؛ نه‌تنها بر خانواده، بلکه بر جامعه و حتی بر کل جهان هستی که بسیار هوشمند است. ما داریم تأثیر می‌گذاریم.

پس نتیجه‌گیری می‌کنیم که من به کنگره آمدم تا خودم را بسازم و ساختن نیازمند این است که وادی‌ها را بفهمم؛ نه اینکه چند سال به کنگره بیایم و بروم و هیچ‌چیز از وادی‌ها متوجه نشوم.

وادی ششم که می‌گوید: «حکم عقل را در قالب فرمانده اجرا کنیم.»

این کار سخت است؛ مثل وزنه‌زدن می‌ماند. تو در ابتدا که به باشگاه بدنسازی می‌روی، نمی‌توانی از همان اول وزنه سی یا چهل کیلویی بزنی. کم‌کم باید شروع کنی و رفته‌رفته وزنه‌ها را سنگین‌تر کنی.

این موضوع هم همین‌طور است. اینکه تو یک کار ضدارزشی انجام می‌دهی، نمی‌شود یک‌دفعه از آن کار ضدارزشی بیرون بیایی.

اگر من آدمی کینه‌ای هستم و واقعاً می‌خواهم این صفت را در خودم تغییر بدهم، در اوایل کار، حتی یک‌بار نگاه نکردن، یک‌بار واکنش نشان ندادن یا یک‌بار انجام ندادن آن رفتار، برای من مثل زدن یک وزنه سنگین است.

اما وقتی یک بار انجامش بدهم، دو بار انجامش بدهم و سه بار انجامش بدهم، رفته‌رفته زور من زیاد می‌شود و به خدا به جایی می‌رسم که آن مشکل و آن صفت، آن‌قدر برایم بی‌ارزش می‌شود که دیگر ناخودآگاه و بدون درگیری، از آن عبور می‌کنم و دیگر هیچ چیزی از آن جنس در من وجود ندارد که بخواهم درگیرش شوم.

گاهی در جمع‌هایی که آدم می‌رود، انسان‌هایی را می‌بیند که خیلی درست رفتار می‌کنند؛ نه حرف زیادی می‌زنند، نه رفتار اضافه‌ای دارند و نه فکر اضافه‌ای در وجودشان هست. شاد و خوشحال‌اند و حالشان خوب است. آدم از دیدنشان لذت می‌برد و با خودش می‌گوید: «کاش من هم جای او بودم. او چه کار کرده است؟ چه کار می‌کند؟»

او دارد به

فرمان عقلش عمل می‌کند.

عقل تو به تو می‌گوید زیاد حرف نزن. یک جا می‌گوید سکوت نکن. عقل به تو می‌گوید این رفتار، رفتار درستی نیست؛ قضاوت نکن، دروغ نگو.

اگر آدم‌ها را هرکدام یک مغازه در نظر بگیریم و هرکسی ویترینی پشت چشمانش داشته باشد، ممکن است پشت ویترین یک نفر سرشار از حسادت، دروغ، کینه و نفرت باشد؛ به‌گونه‌ای که اصلاً رغبت نکنی در چشمانش نگاه کنی.

اما انسانی هم هست که پشت این ویترین، پر از عشق و محبت است؛ چیزهایی دارد که آدم را مجذوب خودش می‌کند. مثل یک مغازه که وقتی از کنار آن عبور می‌کنی، یک تابلوفرش بسیار زیبا پشت ویترین آن می‌بینی و چند دقیقه می‌ایستی و خیره می‌شوی و نگاهش می‌کنی.

مهم این است که ما پشت این ویترین خودمان چه چیزی قرار می‌دهیم.

به نظر من، خیلی مهم‌تر این است که ببینیم چه چیزی داریم با خودمان حمل می‌کنیم.

آیا عقل من به من می‌گوید که هر روز از صبح بلند شوم، دروغ بگویم، به خانواده بی‌ادبی و بی‌احترامی کنم، دارویم را سر ساعت نخورم و به یک سفر اولی بگویم: «کنگره چیست؟! همه می‌روند و خودشان ترک می‌کنند؛ نیازی نیست بروند ده ماه بنشینند و سی‌دی بنویسند.»

اما سؤال این است: عقل من چه می‌گوید؟

عقل من می‌گوید اگر قرار است از این تاریکی خارج شوم، باید فرمان عقل را بشناسم و به آن عمل کنم. باید قدم‌به‌قدم حرکت کنم، آموزش ببینم و آنچه را می‌آموزم، در زندگی‌ام به اجرا درآورم.

من به کنگره آمده‌ام تا خودم را بسازم و برای ساختن خودم، باید فرمان عقل را به‌تدریج در زندگی‌ام اجرا کنم؛ درست مانند کسی که وزنه‌های سبک را آغاز می‌کند و رفته‌رفته توانایی‌اش بیشتر می‌شود.

ممنونم که به صحبت‌ها گوش کردید. ممنونم از شما.

 

تایپ، بارگزاری و عکس : مسافر محمدعلی

مرزبان خبری : مسافر محسن

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .