وقتی میخواستم شروع به نوشتن کنم با خودم فکر کردم که از کجا شروع کنم؟ بله! من درجایی قرار دارم که به لطف خدا و آقای مهندس دیگر به روزهای سیاه و پر از رنج دوران اعتیاد فکر نمیکنم و آن روزهای سخت را پشت سر گذاشتهام، روزهایی که سرد و تاریک بود، روزهایی که از همه چیز و همه کس متنفر بودم و خیال میکردم همه بابت زندگی سیاه من مقصرند.
زندگی که جز گریه و سیاهی و عذاب هیچ چیزی برایم نداشت؛ حتی بودن کنار فرزندانم و خانوادهام برایم خوشایند نبود، وجود هیچکس برایم آرامش نداشت و دنبال تنهایی بودم تا به حال خودم و به حال زندگیم زار بزنم و تا جان دارم از ته دلم فریاد بزنم و به خدا بگویم چرا من؟ چرا زندگی من؟ چرا مسافر من؟
تا این که نوری از میان آن همه ظلمت و تاریکی و بدبختی خدا برایم فرستاد، نوری که با گرمایش تمام یخهای جان من ومسافرم را آب کرد، نوری که به زندگیام جان دوباره بخشید، نوری که به من وجود دو گل زیبا، فرزندانم را نشان داد و فهماند که باید قدر داشتههایم را بدانم و خدا را بابت این همه لطفی که در حقم کرده شاکر باشم.
آری! قرار گرفتن کنگره در مسیر مسافرم نوری بود که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. کنگره مسافرم را، خودم را و فرزندانم را دوباره به من برگرداند.
خدا را شکر بابت این نعمت عظیم.
خدا را شکر بابت انسان بزرگی چون آقای مهندس دژاکام و خانواده محترمشان؛ چرا که این بزرگواران بودند و زحمت کشیدند که الان من سهیلا هستم و نفس میکشم و کنار خانوادهام زندگی خوبی دارم و از داشتههایم لذت میبرم.
به لطف خدا و آقای مهندس آنقدر حالم خوب است که دیگر نمیخواهم به آن روز های سرد و تاریک فکر کنم. خدا را شکر که حالم خوب است و از خدا میخواهم
کمکم کند تا بتوانم با خدمت کردن در کنگره، من هم باعث شوم کسی در کنگره ماندگار شود و به این حالی که من دارم برسد.
نویسنده: راهنما تازه واردین همسفر سهیلا (لژیون چهارم)
رابط خبری: راهنما تازه واردین همسفر فاطمه (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر پریسا رهجوی راهنما همسفر مهری (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی باباطاهر همدان
- تعداد بازدید از این مطلب :
60