نمیدانم چطور بنویسم که حس کنید چه روزهایی را پشت سر گذاشتم. شاید اگر بنویسم، مادر دیگری که همین حالا دارد همان روزهای من را میگذراند، کمی امیدوار شود.
ده سال، یک دهه کامل از تخریب؛ ده سالی که پسرم را ذرهذره از دست دادم. نه یکدفعه، نه در یک لحظه؛ کمکم، روزبهروز، آرامآرام. انگار که زندگی داشت از وجودش بیرون میرفت و من فقط تماشاگر بودم.
با خودم میگفتم: «خدایا، این بچهای که جلوی چشمم آب میشود، همان پسری است که روزی دستهای کوچکش را به دستم چسبانده بود و میگفت: دوستت دارم؟» نه، باورم نمیشد، نمیتوانستم باور کنم.
یک روز میخندید، یک روز دیگر حتی لبخند هم نداشت. یک روز حرف میزد، یک روز دیگر در اتاقش را میبست و هیچکس را به اتاقش راه نمیداد. یک روز از من پنهان میکرد، روز دیگر آنقدر بیحال بود که حتی فرار هم برایش سخت بود.
من مادرش بودم، ولی انگار نه او مرا میشناخت و نه من او را. فقط یک خیال از پسر سابق مانده بود؛ یک سایه. و من هر روز به آن سایه نگاه میکردم و میگفتم: «این پسر من نیست، پسر من کجاست؟» توی خانه، کنار خودش دنبالش میگشتم.
یک روز که خیلی از درماندگی خودش خسته شده بود، گفت: «مادر، خستهام، دیگر توانی برایم نمانده. کمکم کنید. هر کاری که میتوانید بکنید، فقط کمپ نبرید.» از کمپ بیزار بود و میترسید.
به دوستش زنگ زدم و گفتم: «بیا با پسرم حرف بزن، حالش بد است، آرامش کن.» خدا خیرش بدهد، آمد و گفت: «یک مکانی هست به نام کنگره۶۰. میخواهی ببرمت آنجا؟»
پسرم گفت: «آره، خودم هم خستهام، میخواهم خوب شوم.»
ولی من، راستش را بخواهید، امید نداشتم؛ نه به کنگره، نه به کسی و نه به هیچ چیز. ده سال هر دری را زده بودم، هر درمانی را امتحان کرده بودم و هر بار امیدوار میشدم، ولی دوباره پسرم میرفت سمت مواد و تمام امیدم را با خودش میبرد.
ده سال بود که یاد گرفته بودم امید نداشته باشم، ولی باز هم رفتم برای آخرین شانس؛ نه برای اینکه باور داشتم، نه، فقط برای اینکه چیزی برای از دست دادن نداشتم.
وارد کنگره شدیم. اولین پرسش این بود: «خودت آمدی یا مامانت به زور آورده؟» گفت: «نه، به خدا خودم آمدم. خسته شدم، میخواهم خوب شوم.»
سال اول آمد و خیلی اذیتم کرد. میگفت چشم، ولی کار خودش را باز انجام میداد؛ با این تفاوت که دیگر هر روز نمیکشید، هر دو ماه یکبار میرفت سمتش.
خودش میگفت: «من پاکم، من خوبم.» ولی من میرفتم و میدیدم که رفته سمتش. دلم میخواست فریاد بزنم، اما نمیتوانستم. ده سال بود که فریادهایم را خورده بودم. ده سال بود که اشک ریخته بودم. فقط میگفتم: «خدایا شکرت.»
بله، شکر؛ چون دیگر هر روز نمیزد. دو ماه یکبار میرفت سمتش. راضی نبودم، اما از اینکه هر روز نمیزد، راضی بودم. میدانم عجیب است؛ شکر کردن برای اینکه بچهام کمتر مواد میزند، اما مادر که باشی، هر ذره از خوبی را میچشی. هر روزی را که سالم باشد، جشن میگیری و هر لحظه که نفس میکشد، شکر میکنی.
دوباره سفرش را شروع کرد. این بار تصمیمش جدی بود، ولی بدنش انگار احتیاج داشت. پنج ماه بود نمیکشید، دیگر طاقت نیاورد و رفت سراغش. پنج ماه شده بود؛ باز خدا را شکر کردم. گفتم: «خدایا، توانسته پنج ماه نکشد، حتماً میتواند.» امیدوار شدم. همین برایم کافی بود.
من دنبال همین قدمهای کوچک بودم؛ قدمهایی که یک روز مرا به او میرساند.
سفر دوم را خوب شروع کرد و دیگر مصرف نمیکرد. امیدم صد برابر شد. دیگر نمیگفتم «خوب شده»، میگفتم: «پسرم درمان شده.»
به کنگره ایمان آوردم، به اینکه راه هست ایمان آوردم، به اینکه معجزه ممکن است ایمان آوردم. ایمان آوردم که آقای مهندس درست میگفت: «مادر صبور باش، او برمیگردد.» با خودم گفتم: چطور از کسی تشکر کنم که ده سال زجر را از دوشم برداشته؟ چطور از کسی تشکر کنم که دوباره به من یاد داده لبخند بزنم؟
آقای مهندس، شما به من صبر دادید؛ صبری که ده سال بود نداشتم. امیدی که ده سال بود مرده بود. شما به من ایمان دادید که درمان ممکن است. من مادری هستم که ده سال جنازه پسرش را به دوش میکشید، اما امروز پسرم زنده است؛ زندهتر از همیشه.
چطور تشکر کنم؟ با کدام کلمه، با کدام نگاه؟ فقط میدانم هر روزی که پسرم را میبینم، لبخند میزنم و در دلم میگویم: «آقای مهندس، این لبخند تشکر من از شماست.»
اگر روزی پسرم به جایی رسید، اگر روزی انسان شد، اگر روزی به دیگران کمک کرد، بدانید که همهاش از برکات شماست. من تا زندهام دعاگوی شما هستم و از خدا میخواهم که بهترین پاداش را به شما بدهد، چون شما نه یک نفر، نه دو نفر، بلکه یک نسل را نجات میدهید.
دیدم فقط راهش این است که در جشن گلریزان دنور شوم. به خدا وقتی بچهام را در مقابل دنور گذاشتم، با خودم گفتم: «چی آوردم و چی گرفتم از کنگره؟» دیدم دنوری چیزی نیست در مقابل آن چیزی که گرفتم.
ولی باز خدا را شکر که توانستم من دنور شوم. امیدوارم روزی بتوانم پهلوان شوم.
ممنونم از شما بابت لبخندم بعد از ده سال.
نویسنده: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر زهره( لژیون پنجم)
عکاس: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر ناهید( لژیون اول )
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر فاطمه(لژیون دوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی اندیشه
- تعداد بازدید از این مطلب :
15