هجوم غمها چون طوفانی سخت و یا سیلابی نفسگیر، سنگینی ملالت آوری بر دوش ناتوانم سپرده بود، گمشدن در میان کوچههای سردرگمی همه و همه دست به دست داده بودند تا الباقی اندک رمق جان را هم بگیرند خداوندا تو واقعاً مرا میبینی؟ صدایم را میشنوی، نفس همان قاتل همیشه فراری جان سری به نشانه شروع جنگ به یارانش تکان داد، یاس با صدای خسته و نالان گفت حتماً که صدایت را نمیشنود، جهل هم مانند همیشه سعی بر تظاهر دروغین عالم بودن داشت، خشم با صدای گوش خراش و بغض آلود غرید فریاد کشید و از دهان بیرون پرید، خسته شدم پس خدا کجاست؟
عدالتش کجاست؟ صبر و گذشت تا کی تا کجا آری عقل و یاران راستینش چون امید، عطوفت و دانایی به دلیل جو رقابتی کمیتی نه البته کیفیتی و به همین قرار وجود جان همگی تحت فشاری سخت بودن؛ ولی فیالحال دست از رقابت بر نمیدارند، چرا که اولین قدم به سمت نابودی اجازه ورود به نفوذی زیرک، یعنی ناامیدی بود و در این مسیر از هیچ تلاشی فرو گذار نبود. این جنگ و جدال چند ساله هر سحر و هر شامگاه ما را تحت قرق گرفته بود؛ اما چه سود تکلیف آن و یا عقوبت این جدال گویی تا ابد نا مشخص بود، کسانی که بلاتکلیفی واراد آن را مزهمزه کردهاند بهتر میدانند چه در سر میپرد و روانم تا در کلام جاری سازم.
سر پر از گیجی و پوچی دل آکنده از ناامیدی و یأس باز خشم غرید؛ اما این بار قطرات اشک آرامآرام چهره بیحوصلهام را نوازش میکرد؛ پس عدالت خداوندگار کجاست این همه ملالت بالا و پایین چشیدنت چه سود؟ صدای آرام و دل پسند عقل در گوشهایی از جان جلوس کرد و لب به سخن دل باز کرد، عزیز جان بیا یکبار برای همیشه این جدال را به خط پایان برسان و عقوبت آن را به یکطرف دعوا سر و سوق بدهد من خسته جان به لب رسیده هر چه بگویی همان کنم فقط مرا از این وانفسا نجات بده.
عقل قدم اول یا همان سوت پایان جنگ فکر کردن است؛ پس بیدرنگ ذوق زده به وادی فکر فرو رفتم فکر کردم و ناگه بهیکباره انگشت اشاره چرخید و چرخید خویش را چسبید، آری عزیز جان اگر هزاران هزار سال بگذرد و هزاران هزار چرا قطار کنی و آتش معرکه را مهیا کنی آن کس که خسته میشود تویی، آن کس که باید حل کند هم تویی عزیز جان اصل و اساس خلق و خلقت عدالت است؛ چون خالقش عادل است فهمش بر عدل است تو را کتاب حیات و زیستن به امانت دادهاند؛ پس نویسنده مجمع منابع و حتی خواننده آن تویی.
در همین جا یأس همان نفوذی است زیرک، سرک کشان برای لرزاندن دل و اجرای اوامر جاسوسی فرمانده خود سعی بر نفوذ و رخنه داشت که عقل صدای خود صاف کرد و محکمتر رساتر ادامه داد، بلی قلم بر دستان توست این قلم خوش نگار پندار، رفتار و کردار توست، نوشتنها و ساختنها با توست، عدالت و بهشت آن را تو باید بسازی، هر کس آن را درک کرد والبت بهای آن با خوش نگاری در کتابهای پیشین پرداخت داشته و ظرف وجودش را بزرگ هم ساخته، در نگارش کتاب زیستن و ساختن ساختنیها از قوانینی چون تعادل غافل مشو که این مهم تو را کارساز و تخطی از آن مشکل ساز و از مشورت با رفیق شفیق ما یعنی دانایی پرسیدنیها را بپرس.
او بهترین رفیق تو میتواند باشد تا چشمانت به نگاه نافذ جهانبین مزین و گوشهایت از صدای آرام امید مملو گردد و تمام وجودت با درک بهترین حسها تاربهتار بافته شود. عزیز جان امیدوارم بهترین کتابت را بنگاری و آن را به موقع تحویل کتابدار عالم بدهی دوستدار همیشگی تو عقل شریف.
نویسنده: همسفر نازی رهجو راهنما همسفر فاطمه (لژیون بیست و دوم)
رابط خبری: همسفر فخری رهجو راهنما همسفر فاطمه (لژیون بیست و دوم)
عکاس: همسفر منیره رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون نهم)
ویراستاری: همسفر سمیه رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون سوم) دبیر دوم سایت
ارسال: همسفر فاطمه رهجو راهنما همسفر مریم (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی میرداماد اصفهان
- تعداد بازدید از این مطلب :
96