جلسه یازدهم از دوره چهلوپنجم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره60 نمایندگی ستارخان به استادی همسفر ونوس، نگهبانی همسفر گندم و دبیری همسفر زینب با دستور جلسه «عدالت، آیا همه در کنگره باهم برابرند؟» روز سهشنبه 20 مردادماه 1405 ساعت 16:00 آغاز بهکار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
در ابتدا از راهنمای خوبم، گروه مرزبانی، نگهبان و دبیر سپاسگزارم که فرصت دادند خدمت کنم. در تهران بزرگ انتهای کوچه البرز، شادی خانم با همسرش زندگی میکردند و تنها دلخوشی آنها این بود که صدای نوهها در حیاط خانه نقلی و کوچکشان بپیچد؛ دخترها زیر درخت توتافشان حیاط مشغول بازی میشدند و پسرها در حوض، آببازی میکردند؛ ولی یک غصه در دل آنها بود. پسرشان صادق، مصرفکننده مواد شده بود. صادق بیپروا و نترس اما مسئولیتپذیر بود؛ ولی بهعلت مصرف مواد و از دستدادن تمرکزش، از محل کارش اخراج شد. او شروع به مسافرکشی کرد. یک روز صبح وقتی میخواست سرکار برود متوجه شد ماشینش را دزد برده، گیج شده بود، چشمانش خیس شد و پیاده به راه افتاد. غرق در افکارش بود که خود را جلوی یک ساختمان در حال ساخت دید؛ بالا رفت و شرایطش را برای کارفرما توضیح داد و گفت که میخواهد کار کند. کارفرما که خودش را امید معرفی کرده بود، کمی فکر کرد و گفت: امروز کار کن ببینم چند مرده حلاجی، از پس کار برمیآیی یا نه!
صادق شروع بهکار کرد؛ ولی تا حالا کار یدی انجام نداده بود. کار او همیشه فکری و پشتمیز نشستن بود. توان کار نداشت و برای رسیدن وقت ناهار لحظهشماری میکرد. وقت ناهار که شد، چند لقمه خورده بود که صدایی شنید: سلام دوستان حسین هستم یک مسافر. گوشش را تیز کرد. آن صدا در مورد مثلثی شامل سه ضلع معرفت، عدالت و عمل سالم صحبت میکرد و میگفت: اگر ما بهسمت خیر پیش برویم، آگاهی خود را افزایش بدهیم و تفاوت عمل نیک و عمل سالم را بدانیم در اینصورت عدالت اجرا میشود. صادق ناگهان با صدای بلند گفت: نه! چه عدالتی؟ اگر عدالت بود من اینجا نبودم. امید متوجه او شد و گفت بیا باهم این سیدی را گوش کنیم. صادق که خیلی کنجکاو شده بود پرسید: این کنگره چیست؟ امید توضیح داد؛ یک روش درمانی با استفاده از داروی OT است که آقای حسین دژاکام اختراع کردهاند و توضیحات لازم را داد.
امید نزدیکترین نمایندگی را به او معرفی کرد و گفت اگر بخواهی، میتوانیم دوشنبه برویم آنجا را ببینی و آشنا شوی. صادق مکثی کرد و گفت: من اخراج شدهام و شرایط مالی خوبی ندارم. امید لبخندی زد و گفت: در ابتدا که ما وارد کنگره میشویم، فقط یک اسم هستیم و در ادامه رفتار، تلاش و خدمتهای ما جایگاه ما را مشخص میکند و این عدالت است. صادق به کنگره آمد، تلاش کرد، سیدی نوشت، کمکم ورزش را شروع کرد و مدت کمی بعد همسرش، همراه و همسفر او شد و یکسال بعد به رهایی رسید. این پایان خوش قصه را برای تمام خانواده بزرگ کنگره60 در تمام نمایندگیها آرزو میکنم.
اهداء نشان پیمان وادی هشتم همسفر ونوس رهجوی راهنما همسفر مونا (لژیون پنجم)

اهداء نشان پیمان وادی هشتم همسفر عالمه رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون ششم)

اهداء نشان پیمان وادی هشتم همسفر مشکناز رهجوی راهنما همسفر مونا (لژیون پنجم)

اهداء نشان پیمان وادی هشتم همسفر اکرم رهجوی راهنما همسفر شهناز (لژیون سوم)

اهداء نشان پیمان وادی هشتم همسفر نجمیه رهجوی راهنما همسفر اکرم (لژیون اول)

اهداء نشان پیمان وادی هشتم همسفر سیما رهجوی راهنما همسفر اکرم (لژیون اول)

اهداء نشان پیمان وادی هشتم همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر شهناز (لژیون سوم)

اهداء نشان پیمان وادی هشتم و مرحله ۳۰ سیدی همسفر فرحناز رهجوی راهنما همسفر مونا (لژیون پنجم)

مرحله ۴۰ سیدی همسفر پریسا رهجو راهنما همسفر سمیه (لژیون هفتم)

اهداء نشان پیمان وادی هشتم همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر شهناز (لژیون سوم)


مرزبانان کشیک: همسفر مهدیه و مسافر ماهان
عکاس: همسفر محدثه رهجوی راهنما همسفر شهناز (لژیون سوم)
تایپیست: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر شهناز (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: همسفر مهسا مرزبان خبری
همسفران نمایندگی ستارخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
598