همسفر فاطمه:
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آب حیات است عشق، در دل و جانش پذیر
مدتها بود متوجه تغییر رفتار مثبت در مسافرم شده بودم؛ ولی اصلاً به ذهن من خطور نکرده بود که به دلیل حضورشان در چنین کلاسها و کارگاههای آموزشی، دیدگاهشان نسبت به دیگران عوض شده باشد تا اینکه یکروز در جمعی حضور داشتم و ایشان از خداوند، کائنات، جهانبینی و... صحبت میکردند این صحبتها معمولاً تکرار میشد و هر بار با مضمون متفاوت بود.
یکروز بحث در مورد شرک بود و من همیشه فکر میکردم مشرک کسی است که برای خدا شریک قائل است؛ یعنی درواقع میگوید خداوند دو تا است؛ ولی باتوجهبه توضیحات ایشان فهمیدم که خودمان هم میتوانیم با کارهایی که انجام میدهیم یا تصمیماتی که میگیریم نَعوذُبِاللّه برای خدا شریک قائل شویم.
حرفهای ایشان خیلی به دلم نشست و من همیشه دوست داشتم در زمینه خودشناسی و خداشناسی آگاهی داشته باشم در تمام دوران خدمتم در محیط کارم سعی داشتم خودم آگاهی داشته باشم و علاوه بر آموزش دروس در این زمینه با دانشآموزانم صحبت کنم، بههمین دلیل با گردآوری مطالب ارزنده در خصوص اهمیت نماز، دانشآموزان را به خواندن نماز ترغیب میکردم.
در مورد دعای «اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ، فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ، لَمْ اَعْرِف نَبِيَّكَ، اَللّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ...» توضیح میدادم که چنانچه خدایمان و خودمان را نشناسیم در گمراهی خواهیم ماند در آن زمان زیاد به مضمون دعا توجه نمیکردم؛ ولی اکنون تا حدودی به عمق دعا پیمیبرم، معنی تاریکی و نور را بهتر فهمیدم، هرچند هنوز راهی دراز در پیش است تا من آگاهی لازم را کسب کنم.
با توجه بهتمامی صحبتهای ایشان در مورد سیدیها، شخصیت آقای مهندس و حس خوبی که نسبت به کنگره پیدا کرده بودم از ایشان درخواست کردم که من هم بهعنوان همسفر وارد کنگره شوم؛ ولی به دلایلی امکان ورود فراهم نمیشد.
مدتی بود حال روحی مناسبی نداشتم و بهقولمعروف حال دلم خوب نبود، اکثر اوقات در خانه تنها گریه میکردم و از خدا میخواستم کمکم کند تا حال من مساعد شود، دلم آرامش و معجزه میخواست، معجزهای شیرین و هر بار کتابی سر راهم قرار میگرفت؛ مثلاً کتاب معجزهگر خاموش و جالب اینجا بود که کلیه متون آن انگار حرفهای گرانبهای آقای مهندس بود.
عصر روز تاسوعا بود، غمگینتر از قبل، افسرده و دلمرده و در همان جمع همیشگی بحث راجع به یکی از تصاویر کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر به میان آمد، تصویر غسل در صحرا و صحبتهایی پیرامون آن بود و باز گفتم، ایکاش من میتوانستم وارد کنگره شوم، شاید باتوجهبه آموزشهای کنگره بتوانم بر استرس و دلواپسی غلبه کنم، شاید اگر قدرت ایمان و توکل در من قوی شود راحتتر زندگی کنم و اینقدر نگران نباشم.
حال خوب برای افراد متفاوت است، شاید یکی با ترک مواد حالش خوب شود، یکی با کنار گذاشتن کارهای ضدارزشی و یکی مثل من با تقویت ایمان به خدا و پرورش صفات خدایی در خود صفاتی چون عشق بیقیدوشرط به تمام هستی و کائنات، عشق بدون چشمداشت و توقع نیز تقویت قدرت توکل اینکه تلاش خودم را بکنم و نتیجه کارها را به خود او بسپارم و با خیالی آرام قدم بردارم تا اینکه بالاخره اذن صادر شد.
چهارشنبه بود، سوم تیرماه که به من گفتند میتوانی وارد کنگره بشوی و من یکشنبه، هفتم تیرماه اولینقدم را در این راه گذاشتم. تمامی جلساتی که تا کنون حضور داشتم برای من جالب بود، مخصوصاً لحظهای که راهنمای تازهواردین من را به لژیون معرفی کردند دقیقاً لحظهای برای من تداعی شد که دست دانشآموز تازهوارد را میگرفتم و به کلاس درس میبردم، معرفی میکردم و از دانشآموزان میخواستم که او را بهعنوان دوست جدید بپذیرند و به او محبت کنند، چه دنیای عجیبی! آن روز من معلم بودم و او دانشآموز و اکنون او راهنمای من بود و من رهجوی ایشان از خداوند میخواهم من را یاری کند تا آرامش سراسر وجودم را بگیرد و در این راه مستقیم و صواب، ثابتقدم بمانم و توفیق خدمت به بندگانش را داشته باشم.
همسفر طاهره:
اوایل که وارد کنگره شدم با خودم میگفتم مگر نمیگویند اینجا همه با هم برابرند؟ پس چرا یکی مرزبان و راهنما میشود و یکی هم مثل من هنوز در جنگ با خود است؟ فکر میکردم عدالت، یعنی به همه به یک اندازه لبخند بزنند یا همه را در یک حد تشویق کنند؛ اما بهمرور که با حرفهای مهندس حسین دژاکام آشنا شدم و وادیها را مطالعه کردم، متوجه شدم که چقدر اشتباه میکردم.
عدالت کنگره دقیقاً همان نشان مثلث روی میز تریبون است که شامل: عدالت، معرفت و عمل سالم است. زمانی که وارد کنگره میشویم، همه با هم برابریم، فرقی نمیکند که افراد چه منصبی دارند، دکتر است یا بیسواد، چه کسی بیپول است یا پولدار، همه همسفر میشویم، یک صندلی داریم و آموزشهای یکسان که این یعنی، نهایت برابری؛ اما از آنجا به بعد همهچیز دست خودمان است.
عدالت، یعنی کسی که صبح زود بیدار میشود، سیدی مینویسد و به جایگاهها احترام میگذارد، با من که دنبال بهانه میگردم که سیدی ننویسم، برابر نیست. عدالت؛ یعنی هر فرد به اندازه تلاشی که میکند حالخوش دریافت میکند، عدالت؛ یعنی هر کس در جایگاه خودش قرار بگیرد.
اکنون که میبینم کسی شال به گردن دارد بهجای حسادت یا قضاوت در ذهن خودم میگویم، این عین عدالت است که آن شخص در این جایگاه قرار گرفته، چون بهاء آن را پرداخت کرده است. من با آموزشهایی که در کنگره۶۰ گرفتم متوجه شدم نباید بیرون از خودم دنبال عدالت بگردم. عدالت یعنی اینکه من چقدر روی خودم کار کردم؟ چقدر از منیت و جهالت من کاسته شده است؟ بنابراین همه ما اعضاء یک خانوادهایم و نزد خداوند عزیز هستیم؛ اما در مسیر دانایی آن همسفری که بیشتر تلاش و خدمت کرده، سهم او از نور و آرامش بیشتر است و این قشنگترین نوع عدالت است.
نویسنده: همسفر طاهره رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون چهارم)
رابط خبری: همسفر فریده رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون چهارم) دبیر سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
47