جلسه هفتم از دوره دوم جلسات لژیون سردار همسفران کنگر۶۰ نمایندگی ارگ کرمان به استادی پهلوان همسفر فهیمه، نگهبانی همسفر زهرا و دبیری همسفر افسانه با دستورجلسه «عدالت، آیا همه افراد در کنگره۶۰ با هم برابرند؟» روز دوشنبه ١٩ مردادماه ١۴۰۵ ساعت ١۴:٣٠ آغاز به کار کرد.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
از خدمتگزاران لژیون سردار که واقعاً زحمت میکشند که ما بتوانیم ماهی یکبار دور هم بنشینیم و دستورجلسات کارگاهی را از زاویه دیگری نگاه کنیم سپاسگزارم. از ایجنت و مرزبانان این شعبه بینهایت سپاسگزارم و همینطور از راهنمایان ارجمند خودم و مسافرم و در رأس آقای مهندس که باعث و بانی حضور ما در کنگره هستند و ایشان درب این بهشت را به روی ما باز کردند.
دستورجلسه عدالت است و یک سؤال اساسی که از ما پرسیده میشود: آیا تمامی افراد در کنگره با هم برابر هستند؟ آقای مهندس خیلی صریح و شفاف پاسخ می دهند: خیر، با هم برابر نیستند. آیا آموزشها یکسان و برابر هستند؟ بله. آیا امکانات برابر هستند؟ بله. آیا قوانین و حرمتها یکسان است؟ بله. آیا چای که دست من میدهند با چای دست ایجنت فرق دارد؟ خیر. آیا برداشتها برابر است؟ خیر. چرا؟ چون جایگاهها با هم متفاوت هستند به میزان کسی که خدمت میکند، آموزش میبیند، پالایش نفس میکند، اینجا است که ستاره عدالت در کنگره میدرخشد. آقای مهندس میگویند: ما در کنگره، جامعه بیطبقه نیستیم، ما اتفاقاً جایگاهها و طبقات مختلف داریم. در حقیقت یک سفر اولی یا تازهوارد که وارد کنگره میشود، قبل از اینکه با مرزبانان و یا راهنمای تازهواردین حرف بزند، ابتدا تابلوهای کنگره با او حرف میزنند و بارزترین تابلویی که میبیند، همان مثلث زیبایی است که سه کلمه درخشان روی آن چشمنوازی میکند، عدالت، معرفت و عمل سالم.
اگر من رهجوی واقعی برای کنگره نباشم، اگر درسها را خوب یاد نگیرم، اگر هنوز در ابتدای راه باشم، ممکن است در ابتدای راه هم نباشم؛ حتی سفر دوم باشم، ممکن است با خودم فکر کنم عدالت چیزی است که باید به من بدهند. ما همیشه با خودمان فکر میکنیم، عدالت یعنی چیزی باید به ما داده شود و فکر نمیکنیم باید پرداختی هم انجام شود، باید تعاملی اتفاق بیفتد تا عدالت خلق شود برای همین عدهای از انسانها چشم به آسمان دارند تا عدالت برای آنها از بالا به زمین بیفتد. درست است درب کنگره که به روی من باز شده است، خودش یک هدیه اهورایی است که خداوند به من داده است؛ اما آیا این پایان راه است؟ در حقیقت آغاز راه است. اینکه چشم من به آسمان باشد که دیگری این را برای من خلق کند، من را به جایی نخواهد رساند. «ره آسمان درون است پَرِ عشق را بجنبان، پَرِ عشق چون قوی شد غم نردبان نماند.»
آقای مهندس میگویند: ما به این دنیا میآییم و قرار است کتابی را بنویسیم که در واقع صفحات کتاب را خودمان مینویسیم و خلق میکنیم. این خودِ من هستم که باعث میشوم چه عدالتی در مورد من اجرا شود. ما نمیدانیم که کدام صفحه کتاب هستیم، اول کتاب هستیم، میانه یا پایان کتاب هستیم، خداوند بهتر میداند؛ اما آن رشتههایی که من میریسم، ورق را برمیگرداند. من میتوانم مثل سیدی نوشتن با یک خودکار ساده و یکرنگ روی کاغذ معمولی بنویسم یا میتوانیم سرنوشتمان را رنگیرنگی کنیم. به قول آقای زرکش که میگویند: میتوانیم به زندگی خودمان عطر بدهیم، بو و رنگ به زندگی ببخشیم. خیلی جالب است، گاهی اوقات با خودمان فکر میکنیم، چگونه کسی به دنیا میآید و نبوغ خاصی دارد، مثلاً در سه سالگی متوجه میشوند که نبوغ خاصی دارد یا توانایی خاصی دارد بهطوری که گفته میشود، چه وقت فرصت داشته تا نابغه باشد یا مثلاً ثروت زیادی دارد که با خودمان میگوییم، عدالت نیست. در صورتی که ما نمیدانیم در پیشینه آن شخص چه گذشته است؟ چگونه صفحات قبلی کتاب زندگیاش را خلق کرده است و چگونه نوشته است؟
خبر خوب این است که اینجا، جایی است که به من و شما درس زندگی میدهند که همه اینها را یاد بگیریم و بتوانیم اجرایی کنیم. در واقع یکی از این درسها، چگونه خلق کردن عدالت است، برای اینکه فرآیند و یک پروسه است. عدالت در واقع چیزی نیست که به ما داده شود، یک بخشی برای شروع داده میشود؛ اما بقیه دست خودمان است. آقای مهندس میگویند: عدالت یعنی جامع نگاه کردن؛ یعنی فراتر از خود رفتن. آیا بخشش چیزی غیر از این رویکرد است؟ غیر از این است که من از خویشتن خویش فراتر میروم و از خودم میگذرم؟ چیزی که خیلی جالب است، در مورد دستورجلسه کنگره۶۰ که دوستانی از قبل بودهاند، به یاد دارند که دستورجلسات کارگاهی با دستورجلسه لژیون سردار یکی نبودند و تفاوت داشت؛ ولی بعدها یکی شد و من با خودم فکر میکردم چگونه مثلاً دستورجلسه تعطیلات یا آداب معاشرت را به لژیون سردار و بخشش ربط بدهم؟
مدتی که گذشت، دیدم اصلاً نوعی مکاشفه است و دستورجلسات در کارگاهها بهسان چشمههای جوشان و رودهای خروشان میمانند که در لژیون سردار ما را به بحر و اقیانوس میرسانند، به دلیل اینکه من در آنجا روی خودم تمرکز میکنم و از زاویه دیدِ خودم دستورجلسات را میبینم و وقتی وارد لژیون سردار میشوم، زاویه دید خودم را بزرگتر میکنم؟ همان چیزی که آقای مهندس میگویند که دیگران را به حوزه خویشتنِ خویشِ خودم راه میدهم و اجازه میدهم آنها نیز وارد شوند بهخاطر اینکه روزی یک نفر من را بدونِ اینکه دیده، بدون اینکه اسم من را بداند یا حتی تصویری از چهره من داشته باشد، یک روزی یک نفر این را دیده و اگر عدالتی برای آن شخص خلق شده است، حالا خودش میخواهد این عدالت را برای بقیه ایجاد کند و این شرایط را فراهم کند، وقتی من به بحر و اقیانوس میرسم. آقای مهندس میگویند: رسیدن به اقیانوس سخت نیست، تحمل آن سخت است و ماندن در اقیانوس ظرفیت میخواهد. چگونه این ظرفیت افزایش پیدا میکند؟ ممکن است من وارد لژیون سردار شوم، میتوانم دنور باشم؛ اما با اولین شرط عضویت، یعنی پرداخت کمترین میزان وارد لژیون سردار میشوم، آیا ظرفیت من افزایش پیدا میکند؟ اگر من انتظار دارم که جهان هستی اقدامات من را ببیند و به من پاسخ دهد، من هم باید از محدودیتهای خودم پا را فراتر بگذارم، این جامعتر دیدن به این معنا میباشد؛ یعنی از خودم فراتر بروم، دنیا را از خودم بزرگتر ببینم. به قول آقای مهندس، دنیا را از نوک بینی خودم نبینم.
الآن خزانهدار محترم خواندند که چیزی تا گلریزان باقی نمانده است؛ اما میزان تعهد به نصف رسیده است و مبلغ خیلی زیادی باقی مانده است. آنجایی ظرفیت من بالاتر میرود که بدانم باید از آن مانتو یا کفش که دیدهام، بگذرم، آنجا است که ظرفیت من تغییر میکند، در آنجا است که پالایش اتفاق میافتد. استاد امین میگویند: که همیشه به اینگونه نیست که شما از خواستههای نامعقول زندگیات بگذری، گاهی اوقات باید از خواستههای معقولی که اولویت ندارند، بگذری، برای اینکه من تعهدی دارم. یک دستورجلسه داشتیم در لژیون سردار به اسم وفاداری که خیلی مهم بود. این وفاداری به خودم است، به جهان درون خودم است و این تعهد باید از درون اتفاق بیفتد. من میتوانم پهلوان شوم؛ اما دلم میخواهد سرویس طلایی که سر کوچه داخل فروشگاه به من چشمک میزند را بخرم. اینجا تزکیه و پالایشی اتفاق نمیافتد. اگر من قرار است که فلز وجودی خودم را تغییر دهم، لازم است که از آن فلز بگذرم، به خاطر اینکه به این فکر میکنم، اگر با حرکت من یک انسانی از دام اعتیاد رها شود، همگی ما میدانیم دام اعتیاد چیست؟ دام عجیب و غریبی است، باتلاق است، کلمه دام برای آن کم است.
نگهبان عزیز خواندند، چه انسانهایی که پَرپَر شدند و خاکستر شدند، جوانانی که بهواسطه افسردگی به مرز خودکشی میرسند. اصلاً جوان و پیر فرقی نمیکند، هر کدام عزیز یک خانواده هستند، در کمپها از دنیا میروند، مثالهای زیادی از اینها داریم. در اینصورت آن فلز برای من تبدیل به الماس میشود. در بیرون طلا است و اگر از آن بگذرم، در درون من تبدیل به الماس میشود و اینکه خودمان را دستِ کم نگیریم. زمانی که ما در شعبه پهلوان نداشتیم، خانم سحر گفتند: که من در این جمع پهلوان میبینم. به خودمان اعتماد داشته باشیم و از محدودیتها بگذریم. چشمههای هستی بیکران است، چشمههای وجودی من ممکن است محدود باشد ولی چشمههای هستی بیکران هستند. ماهیت هستی اینگونه است که یک قدم برداری، چندین قدم برای تو برداشته میشود.
فریدون یک پادشاه اساطیری است که بهواسطه اینکه ضحاک را به بند کشیده و اسیر کرده است، خیلی معروف میباشد، مثل ما که میخواهیم اعتیاد را به بند بکشیم و مهار نماییم. چندین سال حکومت کرد و در زمانی که حکومت میکرد، همه افراد از نعمت و دادگستری بهرهمند بودند. یک روز اعلام کردند که فریدون در حال مرگ است و همه فریاد زدند که وقتی فریدون نباشد، دیگر عدالت و فراوانی وجود نخواهد داشت و ما باید چه کنیم؟ فریدون این صحبتها را میشنود و میگوید به مردم بگویید که من از جنس خود شما هستم و فرشته نیستم. من با دادودهش فریدون شدم که شما هم میتوانید انجام دهید و فریدون شوید. «فریدونِ فرخ، فرشته نبود زمشک و زعنبر سرشته نبود، به دادودهش یافت آن نیکویی، تو دادودهش کن فریدون تویی.» خودمان را دستِکم نگیریم و میدانیم که در سراسر این شهر زنانی هستند که اعتیاد و مصرفکننده را در خانههایشان دارند؛ ولی کنگره را ندارند، این مسئولیت ما میباشد همانطوری که خانم سمیه عزیز در صحبتهای جلسه قبل گفتند، این مسئولیت ما میباشد و دنبال گریزگاه نباشید.
من نمیخواهم این صحبت را بگویم که روزی حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا اعتیاد از خانه من برود، میخواهم این را بگویم که من حاضر هستم در ازای چه مبلغی به جهنم قبلی برگردم؟ جهنمی که الآن زنان بسیاری در آن گرفتار هستند. الآن من و شما میدانیم که آنها در چه موقعیتی قرار دارند. «مقدار یار هم نفس چون من نداند هیچکس، ماهی که بر خشک افتد قیمت بداند آب را» ما میدانیم ارزش کنگره بسیار زیاد است. آقای مهندس درباره فرّایزدی خیلی صحبت میکنند، فریدون فرّایزدی داشت بهخاطر اینکه قدردان بود و دادودهش کرد و جمشید که قبل از فریدون پادشاه بود، فرایزدی از او گرفته شد چون ناسپاسی کرد. گاهی اوقات پا را از محدودیتها فراتر نگذاشتن نوعی قدرنشناسی است و من قرار است به بحر و اقیانوسی برسم که همیشه آقای مهندس به ما وعده دادهاند.
مسافر من ۸ سال سفرشان طول کشید تا بالآخره به درمان رسیدند، همه میرفتند گل رهایی را میگرفتند من مینشستم و فقط نگاه میکردم و خوشحال بودم، تشویقشان میکردم؛ ولی یک جایی یک ذره ناراحت میشدم که چرا این اتفاق برای من نمیافتد تا جایی که این شناختِ برای من اتفاق افتاد که با خودم گفتم فهیمه معلوم نیست که اعتیاد چند صد سال، چند هزار سال در زندگی تو بوده و ارزش ندارد این چند سال صبوری کنی تا اعتیاد از زندگیات بیرون برود؟ واقعاً آن لحظه برای من همه چیز تغییر کرد؛ حتی رها کردنِ آنجا اتفاق افتاد.
.jpg)
عکاس: همسفر هانیه رهجوی راهنما همسفر محدثه (لژیون سوم)
تایپیست و ویرایش: همسفر ندا رهجوی راهنما همسفر محدثه (لژیون سوم )
ارسال: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
129