قبل از اینکه به کنگره ۶۰ بیایم، فردی بسیار استرسی و ناامید بودم. هر اتفاقی که در زندگی پیش میآمد، آن را برای خودم بزرگ میکردم و مدام با خودم میگفتم این مشکل هرگز حل نمیشود و من به آخر خط رسیدهام. بیشتر اوقات در سکوت گریه میکردم و غصه میخوردم و مدام از خودم میپرسیدم چرا زندگیام پر از مشکل است. افکار منفی لحظهای رهایم نمیکردند و گاهی آنقدر درگیرشان میشدم که احساس میکردم هرچه فکر منفی میکنم، همان اتفاق برایم رخ میدهد. همسرم همیشه به من میگفت: «تو خدا را داری، پس چرا اینگونه فکر میکنی؟»
آقا مسافر امید، کنگره ۶۰ را به ما معرفی کرد. زمانی که مسافرم سه جلسه در کنگره شرکت کرده بود، به من گفت که من هم باید در جلسات همسفران حضور داشته باشم؛ زیرا برای رسیدن او به رهایی، حضور همسفر نیز ضروری است. ایشان میگفت پس از فوت پسر محمد، روحیه هر دوی ما بهشدت ضعیف شده بود، اما از زمانی که با کنگره آشنا شدهاند، زندگیشان تغییر کرده است.
همسرم با اشتیاق از کنگره برایم صحبت کرد و گفت دوست دارد زندگی بهتری داشته باشیم. همان شب بسیار فکر کردم و تصمیم گرفتم، اگر هم فقط به خاطر او باشد، یک بار به کنگره بیایم و از نزدیک با فضای آن آشنا شوم.
جلسه چهارم، برای اولین بار همراه همسرم در کنگره حضور پیدا کردم. در ابتدا تصور میکردم تمام صحبتهای جلسات فقط درباره اعتیاد است و همین موضوع باعث تردیدم شده بود. حتی این نگرانی را با راهنمای تازهواردین در میان گذاشتم و گفتم نمیدانم در کنگره بمانم یا نه.
راهنمای تازهواردین با مهربانی به من گفت: «شاید جلسات عمومی برایت جذاب نباشد، اما وقتی وارد لژیون شوی، با دنیای متفاوتی روبهرو خواهی شد؛ جایی که علاوه بر آموزش، محبت، لبخند و حال خوب را نیز تجربه میکنی.» چند روز درباره این موضوع فکر کردم و در نهایت، خانم مبینا را بهعنوان راهنمای خود انتخاب کردم.
وقتی وارد لژیون شدم، متوجه شدم چقدر نگاه و رفتار اعضای آن با تصور من متفاوت است. فضای صمیمی، احترام متقابل و محبت میان اعضا، برایم بسیار دلنشین بود. احساس میکردم سالهاست یکدیگر را میشناسیم و همین حس، آرامش عجیبی به من میداد.
همیشه به مسافرم میگفتم که باید خودش را تغییر دهد و او نیز همین حرف را به من میزد. تصور میکردم من مشکلی ندارم و فقط او باید تغییر کند؛ اما زمانی که خانم مبینا از ما خواست ویژگیهای خوب و بد خود را بنویسیم، تازه متوجه شدم خودم نیز نقاط ضعف زیادی دارم که باید آنها را اصلاح کنم.
در آنجا فهمیدم که تغییر، فقط وظیفه مسافر نیست؛ من هم باید تغییر کنم و درست زندگی کردن را بیاموزم. یاد گرفتم که برای داشتن یک زندگی بهتر، هر دو باید در کنار هم رشد کنیم، بهجای سرزنش کردن یکدیگر، مسئولیت خودمان را بپذیریم و برای حل مشکلات با هم تلاش کنیم. امروز باور دارم که زندگی بدون مشکل وجود ندارد؛ اما اگر در کنار هم با مشکلات روبهرو شویم، زندگی زیباتر و شیرینتر خواهد شد.
هنوز هم گاهی دچار استرس و افکار منفی میشوم، اما مطمئنم با ادامه این مسیر، آنها نیز کمرنگتر خواهند شد. یقین دارم روزی که همسرم به رهایی برسد، حال من نیز بسیار بهتر خواهد شد. از خداوند سپاسگزارم که مرا با آقای مهندس و کنگره ۶۰ آشنا کرد و امیدوارم همه مسافران، طعم شیرین رهایی را تجربه کنند.
ارسال همسفر فاطمه رهجوی همسفر مبینا (لژیون سوم) دبیر سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
26