در دنیای پرهیاهوی ما که طوفانهای سهمگین اعتیاد آرامش خانه و دلمان را در هم نوردیده بود، من همسفر مدتها در بند تفکرات بیحاصل بودم. همیشه میاندیشیدم که با نشستن و فکر کردن، با غصه خوردن در کنج اتاق و با طراحی نقشههای ذهنی برای تغییرِ مسافرم، میتوانم اوضاع را دگرگون کنم. من در بند این توهم بودم که «فکر کردن» همان «حل کردن» است، اما وادی پنجم همچون نوری در تاریکی این ذهن پر از تنش درخشید و به من آموخت که در جهان ما تفکر قدرت مطلق حل نیست، بلکه توأم با رفتن و رسیدن آن را کامل مینماید.
این جمله برای من حکم یک بیدارباش بزرگ را داشت. فهمیدم تا زمانی که فقط در ذهن خود زندگی میکنم، در یک زندان نامرئی محبوسم. تفکر بذری است که در زمین ذهن کاشته میشود، اما اگر این بذر را با آبیاری «عمل» و «حرکت» در زمین واقعیت نکارم، هرگز درختی نخواهد رویید و میوهای نخواهم چید. وادی پنجم به من یاد داد که باید از دنیای ذهن، این کارگاهِ بیپایان تخیلات ترسآور و آرزوهای دوردست به دنیای بیرون سفر کنم.
برای من همسفر یعنی شکستن سدهای درونی. پیش از آشنایی با این وادی، وقتی مسافرم لغزش میکرد یا در مسیر سفر کنگره دچار تزلزل میشد، من به جای تمرکز بر روی خودم تمام انرژیام را صرف کنترل او میکردم. فکر میکردم اگر به او تذکر بدهم، اگر گریه کنم یا اگر نقشهای بکشم تا او را تغییر دهم، دارم مسئله را حل میکنم. غافل از اینکه اینها فقط جابهجایی افکار در ذهنم بود و هیچ حرکتی در جهت بهبودی خودم صورت نمیگرفت.
آموزشهای وادی پنجم من را با پلههای ضروری تزکیه و پالایش آشنا کرد: برگشت از ضد ارزشها، خودداری، قناعت، صبر، تجسس نکردن، قضاوت نکردن، غیبت نکردن، پسانداز کردن، توکل، رضا و تسلیم. چقدر این پلهها برای من همسفر حیاتی بود. صبر به معنای تلاش مداوم در طولِ زمان است؛ یعنی بذر را بکارم، آبیاری کنم و بدانم برای سبز شدنش باید زمان بگذرد.
این همان رفتن است که وادی پنجم بر آن تاکید دارد. زمانی که تجسس نکردن را در زندگی پیاده کردم، بار سنگینی از دوشم برداشته شد. دیگر ذهنم درگیرِ این نبود که مسافرم کجا رفت؟ با چه کسی حرف زد؟ چرا دیر کرد؟ وقتی دست از تجسس برداشتم؛ یعنی از دنیایِ ذهنیِ آلوده به بدگمانی بیرون آمدم و پا به دنیایِ تکیه بر خود گذاشتم. این یعنی در مسیرِ رسیدن قرار گرفتم.
وادی پنجم به من آموخت وقتی به نتیجه کاری شک دارم یا احساس میکنم انجام آن به سلامت روانم لطمه میزند، بایستم و سکوت کنم. این توقف، خود یک حرکت است حرکت به سمت امنیت درونی. من آموختم که قناعت یعنی لذت بردن از داشتههایِ اندک؛ یعنی برای خوشبختی منتظرِ تغییر مسافرم یا تغییرِ شرایط بیرونی نمانم. من یاد گرفتم با همان چیزی که دارم آرامش را بسازم. این یعنی من از فکر کردن به آرامش رسیدهام.
این وادی به من نشان داد که خداوند ابزارهایِ لازم را در وجودِ من قرار داده است. من تنها کسی هستم که مسئول تغییر جهان درون خودم هستم. اگر امروز حال من خوش است به خاطر آن است که من حرکت کردهام، من تغییر کردهام. من یاد گرفتهام که وقتی در کنگره حضور پیدا میکنم، وقتی سیدی مینویسم، وقتی مشارکت میکنم، در حال «رفتن» هستم. رسیدنِ من، رسیدن به تعادل، آرامش و دوری از حاشیه است.
این وادی به من یادآوری کرد که باید از «تصویرسازیهای ذهنی» به «واقعیتهای عملی» کوچ کنم. بسیاری از شبها ذهن من صحنههایی از بدبختی یا خوشبختی را با جزئیات کامل ترسیم میکرد؛ اما وادی پنجم به من گفت: «آنچه در ذهن تو میگذرد، تنها یک احتمال است برای واقعیت باید آستین بالا بزنی.»
امروز من میدانم که برای حل تمام مشکلات، ابتدا باید تفکر کرد، اما تفکری که در آن واحد به حرکت و عمل گره خورده باشد. من دیگر منتظرِ معجزه از آسمان نیستم؛ چرا که معجزه، همین «رفتن» روزانه به سوی دانایی است.
من به عنوان یک همسفر، حالا میدانم که اگر مسافرم در حال سفر است، من نیز باید سفر درونی خودم را جدیتر بگیرم. وادی پنجم به من یاد داد که رفتن، یعنی رها کردن گذشتهای که دیگر وجود ندارد، و رسیدن، یعنی بودن در کنون و انجام وظایف امروز با عشق، با ایمان و با اتکا به نیروی برتر.
خداوند را شاکرم که با این وادی آشنا شدم. وادی پنجم به من یاد داد که زندگی، نه در آرزوهای دستنیافتنی ذهنی، بلکه در تکتک گامهای کوچک من برایِ تبدیل شدن به انسانی بهتر خلاصه میشود. من با هر قدمی که برمیدارم، با هر عملی که جایگزین فکر منفیم میکنم، به آن ساحل آرامشی که سالها در جستجویش بودم، نزدیکتر میشوم.
نویسنده: مسافر لژیون تغذیه سالم همسفر الهام رهجوی راهنما همسفر فریده از نمایندگی چمران (البرز)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر فهیمه از نمایندگی کوروش آذرپور (لژیون ششم)
صفحه کاهش و افزایش وزن
- تعداد بازدید از این مطلب :
102