به نام قدرت مطلق (الله)
دوست دارم در این دلنوشته، قسمتهایی از زندگی مشترک ۲۵ ساله خودم را تعریف کنم.
من دختر درسخوانی بودم و در روستا، در خانوادهای پرجمعیت و بسیار زحمتکش، دوران کودکی، نوجوانی و جوانیام را گذراندم.
در سال ۱۳۷۸، آخرین امتحانهای سال دوازدهم را که در مدرسه شبانهروزی نمونه حضرت زینب (س) دامغان درس میخواندم، با موفقیت پشت سر گذاشتم. از روزی میگویم که همراه مادرم به خانه برمیگشتم. زمانی که رسیدیم هوا بهشدت گرم بود. با پدر عزیزتر از جانم مشغول خوردن ناهار بودیم که زنگ در به صدا درآمد. برادرم همراه دوستش آمده بودند تا با پدرم و من درباره ازدواج صحبت کنند.
خلاصه روزهای آشنایی، ازدواج و مراسم سپری شد. همان اوایل، یکی از برادرانم بهشدت مخالف این ازدواج بود و میگفت: «همسرت معتاد است.» آن زمان من هیچ درکی از اعتیاد و فرد مصرفکننده نداشتم. با خودم فکر میکردم شاید این موضوع فقط یک سرگرمی یا عادت بوده و اهمیت زیادی نداشته باشد و میگفتم مهم این است که سرِ کار میرود، خوشاخلاق است، خانواده خوبی دارد و...
اما در تمام این بیستوپنج سال، تنها آرزویم این بود که یک شب با آرامش بخوابم و مثل آدمهای سالم زندگی کنم.
من به همسرم افتخار میکنم. او ناآگاهانه وارد این مسیر شد. ای کاش آن زمان، هنگام ازدواج یا سالهای اول زندگی، دانشی که امروز درباره اعتیاد دارم، در اختیار داشتم؛ شاید میتوانستم از بسیاری از سختیهایی که فرزندانم در این سالها تحمل کردند، جلوگیری کنم.
اینکه پدرشان باید جایی را پیدا میکرد تا مواد مصرف کند، اینکه وقتی به خانه کسی میرفتیم، بچهها چقدر اذیت میشدند، اینکه نمیتوانستیم همراه دیگران به سفر برویم، اینکه پدرشان در بسیاری از مواقع، نه آنها را درست درک میکرد و نه من را. در کنار همه اینها، مصرف سیگار هم وجود داشت.
در سال ۱۳۸۷، مصرف شیشه نیز به این مشکلات اضافه شد. خدایا، چه شبهایی تا صبح بیدار ماندم تا مبادا همسرم به خودش یا دیگران آسیبی برساند. حالش اصلاً خوب نبود. گاهی آنقدر بیقرار میشد که شاید دو روز تمام، فقط زخم روی دستش را میکند. حتی یک بار هنگام پر کردن فندک، دچار سوختگی شد.
رانندگی با سرعتهای بسیار زیاد، تصادفهای متعدد و آسیبهایی که در آنها دیدیم، کم نبودند. سه بار ماشینمان بهطور کامل از بین رفت، اما خداروشکر همسرم سالم ماند. واقعاً احساس میکنم خداوند ما را خیلی دوست داشت.
در تمام این سالها، دختر بزرگم که امروز پزشک است، همیشه دوست و همراه من بود و بعد از او، دختر کوچکم که اکنون ۱۴ سال دارد.
همسرم به دلیل ابتلا به سیروز کبدی، دیگر نباید هیچ مادهای مصرف میکرد و همین مسئله باعث شد به دنبال درمان واقعی باشیم. او دو بار ترک کرد، اما دوباره به مصرف برگشت. حتی یک بار، شیشه را یک سال و دو ماه کنار گذاشته بود، اما باز هم موفق به ادامه مسیر نشد.
با همه اینها، من همچنان به همسرم به خاطر اخلاق خوبش افتخار میکنم. امروز میدانم که او نیز در این گرفتاری، مقصر نبود؛ ناآگاه بود. در حقیقت، هر دوی ما ناآگاه بودیم.
تا اینکه در ایام عید، یکی از دوستان صمیمی همسرم، آقا مصطفی، کنگره۶۰ را به ما معرفی کردند.
امروز از صمیم قلب خوشحالم؛ نه فقط به خاطر پیدا کردن کنگره، بلکه به خاطر اینکه بعد از تمام آن شبها، روزها، ساعتها و لحظههایی که نتوانستم آنگونه که باید، وظیفه خودم را انجام دهم، حالا این فرصت را دارم که با آموزشهای کنگره، مسئولیتهایم را بهتر از گذشته انجام بدهم.
امیدوارم بتوانم، هرچند اندک، در نجات حتی یک خانواده سهمی داشته باشم.
انشاءالله.
نویسنده: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر فرانک (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: همسفر شکوفه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون اول)
همسفران نمایندگی دامغان
- تعداد بازدید از این مطلب :
23