من، همسفرِ شیشهام؛ نه مصرف کنندهاش،
اما کسی که سالها
در کنارِ این ماده، آرامآرام فرسوده شد،
بیآنکه حتی یکبار لمسش کرده باشد. شیشه، خانهٔ ما را بیصدا شکست؛
نه با دود، نه با بوی خاص،بلکه با رفتارهایی که هر روز تکهای از آرامشمان را میبرد و چیزی از آنطرف پس نمیآورد. من همسفرِ روزهایی بودم،
که شب نمیشد؛ چشمهایی که خواب را فراموش کرده بودند، ذهنی که لحظهای آرام نمیگرفت و قلبی که میانِ توهم و بیقراری گم شده بود.
شیشه همسرم را از من نگرفت،
اما «خودِ واقعیاش» را ربود؛
انسانی که میشناختم آرامآرام، در پشتِ پردهای از اضطراب، پرخاش، و بیثباتی
محو میشد و من…
در سکوت، در ترس، در بیپناهی، فقط نگاه میکردم و نمیدانستم چطور باید نجاتش بدهم؟ وقتی خودم هم
در حال غرق شدن بودم. تا روزی که
دربِ کنگره۶۰ به رویمان باز شد.
جایی که برای اولین بار
کسی شیشه را نه با قضاوت،
نه با ترس، بلکه با دانش برایمان توضیح داد.
جایی که فهمیدم، من همسفرم،
اما بیقدرت نیستم؛ میتوانم بسازم،
میتوانم آرام باشم، میتوانم امید را در خانهمان زنده نگه دارم. در مسیر درمان،
دیدم که همسرم آرامآرام،
از پشتِ پردهٔ شیشه بیرون آمد؛
چشمهایش دوباره آرام شد، رفتارش دوباره معنا گرفت،
و خانهمان
بعد از سالها طعمِ امنیت را چشید.امروز
وقتی به گذشته نگاه میکنم،
میدانم شیشه
نه فقط مصرفکننده را که همسفر را هم
در سکوت میسوزاند.
اما میدانم
رهایی ممکن است؛
با آموزش، با عشق،
و با مسیرِ روشنِ کنگره۶۰. من همسفرِ شیشه بودم،
اما امروزهمسفرِ آرامشم؛ همسفرِ ساختن،همسفرِ رهایی.
نویسنده: راهنمای تازهواردین همسفر مهدیه
رابط خبری: همسفر شیرین (لژیون اول)
ارسال: همسفر راضیه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دکتر احمد ـ اراک
- تعداد بازدید از این مطلب :
28