English Version
This Site Is Available In English

عبور از تاریکی ها، با تجلی نور خدمت و محبت

عبور از تاریکی ها، با تجلی نور خدمت و محبت

سیزدهمین جلسه از دوره چهل و سوم کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره۶۰ نمایندگی صالحی تهرانپارس به استادی راهنمای محترم مسافر بهروز، نگهبانی مسافر وحید، دبیری مسافر رضا با دستور جلسه " وادی پنجم و تاثیر آن روی من " روز شنبه مورخ 1405/04/27 راس ساعت 16:30 آغاز بکار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، بهروز هستم یک مسافر.
خیلی خوشحالم بابت یک حضور دیگر؛ اما «حضور» به معنای «حاضر بودن» نیست، همیشه انسان حضور دارد، ولی حاضر نیست.
یعنی آن کاری که باید انجام بدهد را انجام نمیدهد و همین مسئله فاصله ایجاد می‌کند. حضور پشتِ حضور، نتیجه‌اش چیست؟ کجاست؟ وقتی حاضرنباشم کاری انجام بدهم، آن کاری که دوست داشتم را هم انجام نداده‌ام.
امروز به یمن و لطف روزگار، آقای مهندس و خانواده محترمشان، تولد مسافر مجید عزیز است. به من هم فرصت داده شده تا به واسطه ایشان، خودم را بشناسم. پنج سال، شایدم شش سال از مرحله اولِ سفر اول مجید می‌گذرد. ده سال یا یازده سال هم از مرحله اولِ سفر اولِ بهروز می‌گذرد. با این حساب، اگر فقط «حضور» داشته باشم اما «حاضر» به انجام کار نباشم، فقط از مرحله اول سفر اولم گذشته ام و این خوب نیست.
امید به یک شروع دیگر دارم. اگر حاضر باشم، کاری انجام می‌دهم؛ تفکر می‌کنم، در راستای تفکرم حرکت می‌کنم و به آن نقطه می‌رسم. یک روزی به لطف همین روزگار، من با جمعیت احیای انسانی کنگره ۶۰ آشنا شدم. مجید هم همین‌طور. من و آقا مجید عزیز در ابتدا نمی‌دانستیم چه خبر است، که در ادامه مسیر فهمیدیم «یک خبرایی هست!» دوباره یک تفکری بر ما مستولی شد، در راستایش حرکت کردیم و به دست آوردیم. پنج سال رهایی، ده سال رهایی به دست آوردیم.
اما مجید امروز اینجا چیکار می‌کند؟ چه کار دارد بعد از پنج سال؟ من امروز اینجا چیکار می‌کنم؟ چه کار دارم بعد از ده سال؟ این جای تأمل دارد. خیلی زود، اگر هوشیار باشی و نه بیدار، خدا نکند خواب باشی، بعد از ده سال اگر هوشیار باشی، متوجه می‌شوی مسئله مصرف هروئین، شیشه، تریاک یا قرص نیست؛ مسئله این است که می‌خواهیم از تاریکی به طرف روشنایی‌ها حرکت کنیم.
همانطور‌که در پیام نگهبان می گویید: (دوستان، ما افرادِ خواهانِ رهایی از دام اعتیاد در حال عبور هستیم. بنابراین خود را مسافر، می‌نامیم). اصلاً یک سری‌ها اینجا هستند به نام همسفرهای محترم که دارند حرکت می‌کنند، ولی اصلاً مواد مصرف نکردند. حالا من باید به چه چیزی فکر کنم؟ می‌خواهم به چه برسم؟ آیا در راستای فکرم حرکت می‌کنم؟ در جهان، تفکر قدرتِ مطلق حل نیست بلکه توأم با رفتن است. ولی «آنچه باور است محبت است؛ رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است ولی آنچه باور است محبت» است.
ما امروز یک رهایی داریم؛ پنج سال چون «آنچه باور است محبت است»، من حالِ دلم خوب است. شاید حالِ جیبم خوب نباشد، ولی «آنچه باور است محبت است». چقدر زندگی‌ام خوب است؟ «آنچه باور است محبت است». آیا عشق را در زندگی‌ام تجربه می‌کنم؛ اصلاً نمی‌دانم چیست؟ اصلاً فرق عشق و شهوت را نمی‌دانم؟، جواب همه اینها «آنچه باور است محبت است».
اگر قرار باشد ببینید، من فرزندِ وادی چهاردهم هستم. مجید هم محصول وادی چهاردهم است، باید ذره‌ای از این وادی چهاردهم را درون مان داشته باشیم. بیرون خودمان داشته باشیم، در نگاهمان داشته باشیم، در زبانمان داشته باشیم. معلوم است که یک سری‌ها هزینه کرده‌اند؛ از پسِ وادی چهاردهم صندلی خریده‌اند، اینجا گذاشته‌اند. معلوم است یک سری‌ها از زمانشان گذشته‌اند، مثل راهنماهای محترم. معلوم است یک سری‌ها از کلامشان گذشته‌اند. مگر غیر از این است؟ قبول دارید ما همه محصول وادی چهارده هستیم؟ می‌خواهیم خودمان را توی دلش جا کنیم.
خوش به حال کسی که در نهایت خوشبخت می‌شود؛ خوش به بختِ آن کسی که هم از مالش می‌گذارد، هم از زمانش می‌گذارد، هم از کلامش می‌گذارد. همه فکر می‌کنند وادی چهارده و لژیون سردار یعنی لژیونِ مالی؛ نه! این زمینه‌ساز اتفاقات معنوی است. خدای کنگره، خدای «قدرتمندی» است. قطعا راهنمایتان راجع به این موضوع صحبت کرده اند. خیلی مهم است؛ اصلاً خیلی مهم است فرق بین یک نمایندگیِ مصرف‌کننده با یک نمایندگی که درمان‌کننده است. یک نمایندگی که مواد را از رهجو می‌گیرد، با یک نمایندگی که نفس را احیا می‌کند.
در وادی چهارده، اگر قرار باشد من خیر و خبری از این وادی‌ها داشته باشم، هم رُخش را به من نشان می‌دهد و هم پشتش را. بعضی وقت‌ها رُخش را هم نشان نمی‌دهد؛ اجازه ندارم حتی وادی را وا کنم بخوانم. محبت، اگر قرار است خیر و خبری از این زندگی به من برسد که قطعاً هم هست (اوضاع مناسب باشد)، راه بهشت از جهنم می‌گذرد.
من نمی‌توانم بگویم مسافرمجید «این بود، این شد»؛ چون چیزی در ذهنم ندارم که بگویم بد بود، اذیت کرد، این کار را نکرد، آن کار را کرد. من هیچ خاطره بدی از ایشان در ذهنم ندارم. تنها تصویری که یادم است، مجید به عنوان یک رهجو در دوران کرونا به لژیون من خیلی کمک کرد و بسیاربا محبت بود.

آدم‌ها می‌توانند به خودشان افتخار کنند، آن موقع مجید آمد و از همان اوایل کمک کرد؛ ما لژیون مجازی داشتیم. حتی چرا دروغ بگویم؟ یک جاهایی از من بهتر عمل کرد. صبح‌ها حواسش به بچه‌ها بود. دیگر کرونا تمام شد، می‌رفتیم پارک لاله، اولین نفر با بچه‌ها درپارک لاله حاضر بود. به نظرمن تا اینجای کار، توانست بهترینِ خودش باشد. تا آنجایی که من می‌دانم، مسافر مجید، هم یک مرد موفق وهم یک مسافر موفق است و امیدوارم هرچه زودتر به عنوان یک همسفر موفق در زندگی نقش داشته باشد. همان همسفری که استاد امین در سی‌دی «مسئولیت» تعریف کردند، هم باید «کار» را داشته باشد، هم «خانواده» را و هم «کنگره 60» را.
ان‌شاءالله هم من و هم مجید بتوانیم بهترینِ خودمان باشیم. خیلی متشکرم که به صحبت های من گوش دادید.
در ادامه تولد پنج سال رهایی مسافر مجید برگزار شد، توجه شما را به خلاصه ای از صحبت‌های ایشان جلب می‌نمایم:


 

سلام دوستان، مجید هستم، یک مسافر.
خدا را شکر می‌کنم. روزی آرزو داشتم کسی برای من اعلام آزادمردی کند؛ رؤیایی که به حقیقت پیوست و امیدوارم برای تک‌‌تک شما عزیزان نیز محقق شود. جا دارد از راهنمای تازه‌ واردین عزیزم، آقای مجید عبداللهی، صمیمانه تشکر کنم. اگر ایشان نبود، شاید من هم امروز اینجا نبودم. نحوه جذب و برخورد ایشان آن‌قدر صمیمانه و تأثیرگذار بود که مرا به ماندن در کنگره 60 ترغیب کرد. از همه همسفران و مسافران عزیز خواهش می‌کنم وقتی یک تازه ‌وارد وارد شعبه می‌شود، آن‌قدر با آغوش باز از او استقبال کنید که با خود بگوید: «اینجا چه جای متفاوتی است!» رفتار ما درهمان لحظات نخست، می‌تواند سرنوشت حضور یک مسافر را رقم بزند. پیشنهاد می‌کنم سی‌دی «شکوفه های یاس» را حتماً گوش دهید؛ زیرا بقای کنگره 60 در گرو حضور تازه‌ واردین است. همان‌طور که رونق یک کسب‌وکار به حضور مشتریان وابسته است، پویایی و استمرار کنگره 60 نیز به ورود تازه‌ واردان بستگی دارد. آرزوی دیگری که همیشه با من بوده، رهایی برادرم است. امروز هم با او تماس گرفتم، اما بازهم بهانه‌ای آورد. با این حال ایمان دارم که روزی او نیز این مسیر را پیدا خواهد کرد. چهار سال پیش، دقیقاً در چنین روزهایی، لژیون را تحویل گرفتم. چهار سال، مانند چشم بر هم زدنی گذشت؛ گویی خوابی شیرین بود. در این مدت، تمام فصل‌ها را تجربه کردم؛ لژیونی داشتم که بهارِ شکوفایی را دید، تابستانِ گرما و تلاش را پشت سر گذاشت، پاییزِ فراز و نشیب را تجربه کرد و زمستانِ سختی‌ها را از سر گذراند. این مسیر را با تمام وجود زندگی کردم. اکنون که دوره راهنمایی‌ام به پایان رسیده است، نوبت آن رسیده که راهنمای زندگی خودم باشم. مأموریت من تمام نشده، بلکه شکل آن تغییر کرده است. از همه دوستان عزیزم در شعبه لواسان که در این مسیر همراه من بودند، صمیمانه سپاسگزارم و در پایان، از رهجوهای عزیزم تشکر می‌کنم که مرا تحمل کردند و این افتخار را به من دادند تا در کنارشان بیاموزم.

تایپ و ویرایش: مسافر شهروز لژیون چهارم
بارگذاری خبر: مسافر مهیار لژیون دوم 
مرزبان خبری: مسافر کیانوش
مرزبان کشیک: مسافر اسماعیل
تیرماه1405    نمایندگی صالحی تهرانپارس

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .