جلسه سیزدهم از دوره چهل و نهم کارگاههای آموزشی عمومی مسافران و همسفران کنگره 60 نمایندگی کوروش آذرپور به استادی ایجنت محترم مسافرحسین، نگهبانی مسافر مهدی و دبیری مسافر تقی با دستور جلسه "وادی پنجم و تاثیر آن روی من" شنبه 27 تیر 1405 ساعت 16/30 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، حسین هستم، یک مسافر.
خدا را شاکرم که بار دیگر توفیق حضور در این جلسه را دارم. یقین دارم هر بار که در این جمع حاضر میشوم، فرصت تازهای برای آموزش و یادگیری نصیبم میشود؛ چرا که یکی از اساسیترین نیازهای انسان، آموزش صحیح است و بخش بزرگی از این آموزشها را از مشارکتهای شما عزیزان میآموزم.
در مورد وادی پنجم، زمانی که در کنگره ۶۰ داروی مسافر قطع میشود، او پیش از آن مراحل مهمی را در درمان طی کرده است. درمان اعتیاد بر پایه تعادل جسم، روان و جهانبینی شکل میگیرد؛ جسم با روش و داروی مناسب به تعادل میرسد، اما جهانبینی باید در طول سفر بهصورت عملی آموخته و اجرا شود.
وادی پنجم میگوید: «در جهان ما تفکر، قدرت مطلق حل نیست، بلکه توأم با رفتن و رسیدن، آن را کامل میکند.» این وادی برای من بسیار راهگشا بوده است. زمانی درباره جهانهای مختلف بسیار فکر میکردم، اما امروز به این نتیجه رسیدهام که اگر وظیفهام را در همین جهان درست انجام دهم، در سایر مراحل نیز موفق خواهم بود.
برای حرکت، انسان به آرامش، پالایش و اصلاح نیاز دارد. پارامترهای وادی پنجم؛ مانند دوری از ضد ارزشها، صبر، قناعت، توکل و رضا، همان سکوی پرواز انسان هستند. زمانی که این اصول را آموزش بگیریم و در زندگی به کار ببندیم، از رکود، اضطراب و بهانهجویی فاصله میگیریم و مسئولیت حرکت خود را میپذیریم. وادی پنجم پایان مرحله فکر کردن و آغاز مرحله عمل است.
بخش دوم دستور جلسه، تولد یکسال رهایی مسافر حسن از لژیون هفدهم است.
این رهایی را به حسن و خانواده محترمش تبریک میگویم. حسن حدود دو سال پیش دوباره به کنگره بازگشت. زمانی که برگشت، شرایط سختی داشت؛ مصرف مواد و مشکلات روحی و روانی او بسیار بیشتر شده بود و ماههای ابتدایی بیشتر صرف سامان دادن وضعیت جسم و داروهایش شد. اما با صبر و استمرار، آرامآرام به تعادل رسید و امروز شاهد یکسال رهایی او هستیم.
حسن امروز خدمتگزار کنگره است و همراه خانوادهاش حضوری مستمر و ارزشمند در جلسات و خدمتها دارد. با وجود سختیهایی که امسال در زندگیاش تجربه کرد، ظرفیت بسیار خوبی برای رشد و خدمت دارد و امیدوارم در ادامه مسیر، جایگاههای بالاتری را نیز تجربه کند.
این موفقیت را به حسن و خانواده عزیزش صمیمانه تبریک میگویم و برایشان آرزوی سلامتی، خدمت و موفقیت روزافزون دارم.


"در ادامه جشن تولد یکسال رهایی مسافر حسن "

اعلام سفر مسافر حسن :
سلام دوستان حسن هستم یک مسافر ، آخرین آنتی ایکس قرص ، مدت سفر یک سال ، به روش دی اس دی، با داروی اوتی به راهنمایی حسین آقا درویش، یک سفر سیگارم داشتم با راهنمایی حسین آقا درویش، رهایی از بند مواد و سیگار یک سال

آرزوی مسافر حسن:
آرزو میکنم تمام همسفرانی که در نمایندگی حضور دارند ولی مسافرشان به کنگره نمی آید پایشان به کنگره باز شود

خلاصه سخنان مسافر حسن :
سلام دوستان حسن هستم یک مسافر
اول از همه خدا را شکر میکنم که امروز این توفیق نصیبم شد تا در کنار خانواده، دوستان و همه عزیزانی که برای من زحمت کشیدند، جشن رهاییام را برگزار کنم.
در ابتدا از جناب مهندس و خانواده محترمشان صمیمانه تشکر میکنم که چنین بستری را فراهم کردند تا افرادی مثل من بتوانند مسیر درمان را پیدا کنند. سپس از راهنمای عزیزم قدردانی میکنم؛ واقعاً نمیدانم چگونه از زحماتشان تشکر کنم. در درمان مواد، سیگار و حتی اضافهوزن همیشه کنارم بودند و اگر حمایت و راهنمایی ایشان نبود، شاید هیچوقت در این مسیر موفق نمیشدم.
مصرف سیگار برای من مشکل بزرگی بود. دخترم آسم داشت و بارها به خاطر بیماریاش در بیمارستان بستری شد. پزشک تأکید کرده بود که حتی اگر بیرون سیگار کشیدم، نباید همان موقع به خانه برگردم، اما من توان ترک نداشتم. بعد از آن هم درگیر مصرف قرص شدم و آسیبهای زیادی دیدم.
میخواهم به کسانی که فکر میکنند چون ظاهر مناسبی دارند، شغل و خانواده دارند یا مصرفشان با مواد سنتی فرق میکند، معتاد نیستند، بگویم من هم دقیقاً همین تصور را داشتم. فکر میکردم چون قرص مصرف میکنم، پس مشکلی ندارم؛ اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم چه آسیبهایی به خودم و خانوادهام وارد کردم.
مدتها مصرفکننده قرص B2 و بعد متادون بودم. مصرفم آنقدر زیاد شده بود که هر جا مینشستم خوابم میبرد و خودم متوجه نبودم. کمکم از خانواده، جامعه و زندگی فاصله گرفتم، اما هنوز باور نمیکردم گرفتار اعتیاد شدهام. هر بار تصمیم میگرفتم از فردا مصرف را کنار بگذارم، اما موفق نمیشدم تا اینکه وارد کنگره شدم و سفرم را آغاز کردم.
در طول سفر فهمیدم که بیرون از درمان، برای یک مصرفکننده هیچ آرامش واقعی وجود ندارد؛ حتی اگر پول، موقعیت یا خانواده خوبی داشته باشد، تا زمانی که درگیر مصرف است، از زندگی لذت نخواهد برد.
از همسفر عزیزم هم با تمام وجود تشکر میکنم. در دوران مصرف سختیهای زیادی به او تحمیل کردم، اما حتی یک بار مرا سرزنش نکرد. همیشه با صبوری و محبت کنارم ماند و همین رفتار باعث شد از خودم خجالت بکشم و انگیزه بیشتری برای تغییر پیدا کنم.
در پایان از راهنمای همسفرم، مرزبانان، ایجنت، خانواده، دوستان، هملژیونیها و همه عزیزانی که در این مسیر چیزی به من آموختند و امروز با حضورشان باعث خوشحالی من شدند، صمیمانه سپاسگزارم. اگر نام کسی را فراموش کردم، از همه عزیزان عذرخواهی میکنم و از حضور گرم و محبتشان بینهایت ممنونم.

خلاصه سخنان راهنمای همسفر مسافر حسن:
سلام دوستان فوزیه هستم یک همسفر
ابتدا تولد یکی از مسافران عزیز را تبریک میگویم. در محضر آقای مهندس، راهنمای محترمشان آقای درویش، مسافر عزیز حسن و همسفر گرامیشان خانم فاطمه، این روز را صمیمانه تبریک عرض میکنم. امیدوارم این تولدها برایشان پر از تکرار و برکت باشد.
در مورد موضوع جلسه، وادی پنجم را بسیار دوست دارم و احساس میکنم یک پکیج کامل است. اگر بتوانم آن را رعایت کنم، شاید نه به مرحله آخر، اما با سعی و تلاش بتوانم به آن نزدیک شوم.
وادی پنجم از حرکت شروع میشود؛ میگوید حرکت کن، تلاش کن، فکر کن، مسئولیتها را از گردن دیگران بردار و بر دوش خودت بگذار. در نهایت هم به تسلیم میرسد. این تصویر را خیلی دوست دارم و همیشه دربارهاش تحقیق میکنم، مطالعه میکنم و برایم بسیار زیبا و جالب است.
یک مسافر یا همسفر، وقتی وارد کنگره میشود، در ابتدا با سؤالهای زیادی روبهروست؛ چرا من؟ چرا زندگی من اینگونه شد؟ چرا من باید مصرفکننده باشم یا همسفر یک مصرفکننده باشم؟ اما هرچه جلوتر میآید و آموزشها را میگیرد، یاد میگیرد که این «چرا»ها دیگر به دردش نمیخورند. آنچه اهمیت دارد، پذیرفتن شرایط و شروع حرکت است. وقتی پذیرش ایجاد شد، انسان تلاش میکند و با تزکیه و پالایش، به مفهوم تسلیم نزدیک میشود.
قبل از کنگره تصور میکردم تسلیم یعنی همه چیز را به خدا بسپارم و دیگر کاری نکنم؛ فکر میکردم خدا بهتر میداند چه چیزی به صلاح من است و خودش همه چیز را درست میکند. حتی خودم را آدمی میدانستم که زیاد دعا میکند و همه چیز را به خدا واگذار کرده است.
اما خدا را شکر با آموزشهای کنگره یاد گرفتم که تسلیم، بدون حرکت معنا ندارد. انسان باید هم در جهان ذهنی و هم در جهان فیزیکی حرکت کند. من در این دنیا جسم فیزیکی دارم و باید همراه با تلاش، حرکت، تزکیه و پالایش، به آن تصویر نزدیک شوم.
میگویم نزدیک شوم، چون واقعاً سخت است. نمیتوانم یکباره ذهن آلودهام را پاک کنم و بگویم کاملاً تسلیم شدهام. شاید حتی نتوانم ادعا کنم که بهزودی به آن مرحله میرسم، اما تلاش میکنم هر روز به آن نزدیکتر شوم.
اگر بخواهم وادی پنجم را خلاصه کنم، میگویم از حرکت شروع میشود و به تسلیم میرسد. کسی که حرکت، تلاش و استقامت دارد، به آن تصویر نزدیک میشود و کسی که حرکت نمیکند، طبیعتاً به آن جایگاه نخواهد رسید.
در بخش دوم جلسه نیز دوباره این روز را به این مسافر عزیز، همسفر گرامی و خانواده محترمشان تبریک میگویم. همچنین به رهجوی عزیزم، خانم فاطمه، تبریک عرض میکنم. امیدوارم انشاءالله در آزمون شهریور موفق شوند و سال آینده در چنین روزی، جشن رهایی و دریافت نشان نارنجیشان را در همین جمع برگزار کنیم.
ممنونم که به صحبتهای من گوش کردید.

خلاصه سخنان همسفر مسافر حسن:
سلام دوستان، فاطمه هستم، یک همسفر.
امیدوارم تمام عزیزانی که هنوز این جایگاه را تجربه نکردهاند، انشاءالله بهخوبی آن را تجربه کنند.
ما هم با سالها تخریب وارد کنگره شدیم. راستش را بخواهید، اصلاً نمیدانستم همسرم مصرفکننده است. آن زمان یک نوزاد در بغلم بود. اوایل که همسرم از سر کار به خانه میآمد، همهچیز خوب بود؛ اما وقتی رها شش، هفتماهه شد، تعجب میکردم. با خودم میگفتم: «حسن که اصلاً رها را زمین نمیگذاشت، چرا دیگر نمیتواند او را بغل کند؟ چرا مدام چرت میزند؟»
چون خدا را شکر در خانواده ما هیچوقت مصرفکنندهای نبود، اصلاً نمیدانستم مصرف یعنی چه و حتی دلم نمیخواست این واقعیت را بپذیرم.
همسایه طبقه بالای ما چند بار به خواهرم زنگ زده بود و گفته بود: «فاطمه خانم دختر آرامی است، حیف است، مدام با حسن آقا به مشکل برمیخورد.» در حالی که من اصلاً با حسن مشکلی نداشتم. فقط میدیدم گاهی وسیلهای را میشکند یا رفتارش تغییر کرده، اما باز هم زندگی را ادامه میدادیم.
من هیچوقت حرفهای دلم را حتی به مادرم هم نمیگفتم. دوست نداشتم او را ناراحت کنم. همیشه با لبخند و شاداب به خانهشان میرفتم و میگفتم: «نه، همسایه اشتباه کرده، خدا را شکر حال و روز زندگیمان خوب است.»
متأسفانه همان روزها حال حسن خیلی بد بود. هر پزشکی یک مدل قرص اعصاب برایش تجویز میکرد و نتیجهاش فقط خوابیدن بود. حتی دیگر نمیتوانست سر کار برود.
من با خانواده همسرم خیلی راحت بودم، اما درست در همان دوران، آنها هم با یک مشکل بزرگ خانوادگی درگیر بودند و تمام فکر و ذکرشان همان موضوع بود. دلم نمیآمد بگویم بیایید ببینید حسن در چه شرایطی است. واقعاً برایم سخت بود؛ آن هم با یک بچه هفتماهه.
یک روز را هیچوقت فراموش نمیکنم. تلویزیون حرم امام رضا (ع) را نشان میداد. همانجا روبهروی تلویزیون گفتم: «خدایا، من کسی را ندارم که از او کمک بخواهم. واقعاً کسی را ندارم. حتی رویم نمیشود از کسی کمک بخواهم. خودت کمکم کن.»
باورم نمیشود، اما کنگره برای من واقعاً مثل یک معجزه بود. باورم نمیشد حسن برود و برگردد و کمکم تغییر کند. با خودم میگفتم: «نه بابا، مگر میشود؟»
حسن یک سال فقط خوابیده بود. بچه میرفت خودش را به او میکوبید، به سر و صورتش میزد، اما او فقط برای چند لحظه بلند میشد، نگاهی به رها میکرد، اشک میریخت و دوباره میخوابید. حتی غذا هم نمیخورد. من مجبور بودم در همان حالت خواب، دو سه قاشق غذا به او بدهم.
واقعاً دوره بسیار سختی را گذراندم؛ مخصوصاً آن یک سال. اما پابهپای حسن دویدم، شرایط زندگیام را تغییر دادم و روی خودم کار کردم.
شاید گفتن این حرف از روی منیت باشد، اما امروز واقعاً به خودم میگویم: «فاطمه، به تو افتخار میکنم. جنگیدی، دوام آوردی و توانستی به زندگیای که میخواستی برسی.»
انشاءالله حسن هم در همین راهی که قدم گذاشته، با قدرت ادامه بدهد، ما را سربلند کند و باعث افتخار خودش و خانوادهاش باشد.
از همه شما عزیزان سپاسگزارم.






مرزبان کشیک: مسافر حسین
تنظیم و ویراستار: مسافر رضا از لژیون چهاردهم
تایپ: مسافر مجید از لژیون چهاردهم
مسافران و همسفران نمایندگی کوروش آذرپور
- تعداد بازدید از این مطلب :
871