کشش عشق...
دیشب تا امروز، ساعتها در راه بودیم؛ نه برای تفریح، نه برای منفعت، بلکه برای تماشای رهایی یک انسان.در تمام مسیر فقط به یک چیز فکر میکردم؛ چه کششی در وجود یک راهنماست که آسایش، زمان، استراحت، هزینه و حتی وسیله شخصیاش را با عشق در مسیر رهایی یک رهجو قرار میدهد؟ چه نیرویی انسان را وا میدارد که صدها کیلومتر راه را فقط برای دیدن لبخند آزادی یک انسان طی کند؟امروز فهمیدم این همان کششی است که مهندس از آن سخن میگوید؛ کششی که از محبت، خدمت و عشق خالص سرچشمه میگیرد. در این کشش، دیگر «من» معنا ندارد؛ همه چیز در خدمت «ما» قرار میگیرد.امروز رهایی داداش لژیونی خودم را دیدم، اما در کنار آن، شکوه عشق یک راهنما را هم دیدم؛ عشقی که کیلومترها جاده، خستگی و هزینه، توان ایستادن در برابرش را ندارند.خدایا سپاسگزارم که مرا در مسیری قرار دادی که این عشقهای بیمنت را از نزدیک ببینم و لمس کنم. آرزو میکنم من نیز آنقدر ظرفیت پیدا کنم که اگر رهایی یک انسان در میان باشد، هیچ مسافتی برایم دور نباشد و هیچ خستگیای مانع خدمتم نشود.درود بر تمام راهنماهایی که با کشش عشق، چراغ راه انسانها هستند.
برگرفته از مفهوم سیدی «کشش» مهندس دژاکام
«آیا این شگفتی نیست؟»

پیاده سازی:مسافر علیرضا لژیون اول(۱۴۰۵/۰۴/۲۶)
- تعداد بازدید از این مطلب :
60