وقتی به گذشته زندگی خودم و مسافرم که مصرف کننده شیشه بود فکر میکنم، احساس میکنم آن روزها بخشی از زندگی و گذشته من نبودهاند، خانهایی که میدان جنگ بیصدا بود و هر لحظه ممکن بود مثل یک بمب بر سر من خراب شود، آن خانه دیگر پناهگاهی امن برای من نبود که در آن بتوانم آرام بگیرم، به یاد دارم من و مسافرم تا آخرین مراحل طلاق را هم پیش رفته بودیم، من فکر میکردم با طلاق گرفتن باعث نجات خودم و زندگیم میشوم و تنها راه نجات را در طلاق میدیدم، آن روزها من فقط یک همسفر نبودم، من نجاتدهنده یک انسان درمانده بودم که سعی میکرد با دستهای خالی از یک سیل عظیم جلوگیری کند، در آن روزهای تاریک فقط یک چیز را میدانستم که عشق به تنهایی برای نجات یک معتاد کافی نیست، باید فرد مصرفکننده خودش بخواهد که از آن حفره عمیق بیرون بیاد.
مسافر من همیشه درگیر مصرف هروئین و شیشه بود، من در زندگی او جایی نداشتم و به من و زندگیمان اصلا توجه نمیکرد، تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، موادی بود که مصرف میکرد، در آن لحظات سخت موضوع طلاق مانند یک پتک بر سر زندگی ما فرود آمده بود و من دیگر هیچ راهی برای نجات مسافرم نمیدیدم، زندگی من را به سوی یک پرتگاه بیبازگشت کشیده بود، از درون کاملاً فروپاشیده بودم، نه دیگر توان جنگیدن داشتم و نه حتی توان گریه کردن، یک روز در حالی که تمام توان و امید من به پایان رسیده بود، ناخودآگاه خداوند راه کنگره۶۰ برای من و مسافرم باز کرد، اولینبار که وارد جلسات کنگره۶۰ شدم، احساس سنگینی عجیبی داشتم، با خودم میگفتم من اینجا چکار میکنم، من که مصرف کننده مواد نیستم، من فقط قربانی این وضعیت هستم.
وقتی اولین بار در جلسات حضور داشتم اولین نفر که شروع به مشارکت کرد، از همان مشکلات ودردهایی حرف میزد که من هرشب در تنهایی خانهام با آنها دست و پنجه نرم میکردم، برای اولین بار در زندگیم شنیدم که کسی دارد از دردی حرف میزند که من شب و روز به آن فکر میکنم و احساس میکنم این درد فقط متعلق به من است، آنجا فهمیدم من تنها نیستم و برای نجات مسافرم اول باید خودم را نجات را بدهم، کنگره۶۰ برای من مانند پیدا کردن یک قطبنما در وسط طوفان بود، در کنگره۶۰ آموزش گرفتم که من قاضی زندگی مسافرم نیستم، من فقط مسئول زندگی خودم هستم، باید بهجای جنگیدن با مسافرم، با خودم و نیازهای درون خودم روبرو شوم.
از آن زمان به بعد آن صدای پتکوار که مدام طلاق را در گوش و ذهنم یادآوری میکرد، آرامتر شد و جای خودش را به صدای آرام تلاش داد و من و مسافرم در مرز بودن و نبودن نبودیم، ما در مسیر بازگشت به «بودن» بودیم.امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم میفهمم که آن تاریکیهای دوران اعتیاد برای من یک تجربه خوبی بود، کنگره۶۰ را سر راه من و زندگیم قرار داد و فهمیدم که گاهی زندگی باید تا آخرین ذره فروپاشی پیش برود تا شخص متوجه شود، چقدر به یک معجزه کوچک نیاز دارد. کنگره برای من جایی بود که من در میان ویرانههای زندگیم تکههای شکسته شده روحم را دوباره پیدا کردم.
نویسنده: راهنما همسفر زهرا
رابط خبری: همسفر زینب رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون ششم)
ویرایش و ارسال: همسفر ندا نگهبان سایت
همسفران نمایندگی گوجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
36