قریب بیست روز است که از روز رهایی من میگذرد، انگار خود را در آسمان میبینم؛ البته از آن بالا خودم را نظارهگر هستم که سبکتر و راحتتر هستم. گذشتهام را میبینم که چهقدر تیره به نظر میرسد. چهقدر سرد و مبهم بود. من از این گذشته نجات پیداکردم؛ درحالیکه عاقلانهتر به زندگی مینگرم و صبورتر و آرامتر شدم.
کاش تمام آن تاریکی پشت کوه بلند بماند و هرگز برنگردد. کاش خدای رنگینکمان همچنان در کنار من بماند و دست خود را بر پشت من نگه دارد تا پای من دوباره نلغزد و زمین نخورم. میدانم که این چینش مهرههای زندگی دست همان خدای رنگین کمان و باران است و او را سپاس که من را با مکانی سبز به نام کنگره۶۰ آشنا کرد و روشنگر راهم شد.
چه زیبا بود آن روزی که من گل رهایی را از دست ابرمرد بزرگ کشورم گرفتم. چه افتخاری بود که به خیال خودم در خواب هم نمیدیدم. خداوندا تو را سپاس که مردانی بزرگ با افکاری بزرگ در کشور من پروراندی تا پیامبری برای دربند کشیده شدگان تاریکی شوند.
نویسنده: همسفر پروین رهجوی راهنما همسفر آرزو (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر طاهره رهجوی راهنما همسفر آرزو (لژیون دوم)
ارسال: همسفر مژگان رهجوی راهنما همسفر آرزو (لژیون دوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی جواد گلپایگان
- تعداد بازدید از این مطلب :
89