سومین جلسه از دوره سی و سوم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی اسبیکو، با استادی مسافر مجید، نگهبانی مسافر علی اکبر و دبیری مسافر محمد با دستور جلسه "تخریبهای شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با متد DST" یکشنبه ۲۱ تیر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ شروع به کارکرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، مجید هستم یک مسافر.
خداوند را شاکرم و از گروه مرزبانی و راهنمای محترم سپاسگزارم که امروز این جایگاه را در اختیار من قرار دادند تا خدمت کنم و آموزش بگیرم.
دستور جلسه: «تخریبهای شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با متد DST»
همه ما میدانیم که متأسفانه در جامعه اینگونه جا افتاده که چون شیشه «مورفین» ندارد، پس اعتیاد هم ندارد؛ یعنی باور عموم بر این است که هر چیزی مورفین نداشته باشد، اعتیادآور نیست. اما در کنگره ۶۰ آموختهایم هر مادهای که انسان را از حالت طبیعی خارج کند و مستقیماً بر سیستم «ایکس» اثر بگذارد، «آنتیایکس» محسوب میشود. خوشبختانه در کنگره، هر نوع ماده مخدر و محرکی قابلدرمان است و پرونده شیشه، با تدابیر جناب مهندس دژاکام، برای همیشه بسته شده است.
من خودم دوازده سال متادون مصرف میکردم. در آن دوران، یک مصرفکننده «بیآزار» بودم و با اینکه تخریبهای زیادی برای خودم داشتم، اما به کسی آسیب نمیرساندم. تا اینکه شیشه را تجربه کردم. در کمتر از یک سال، همان «سونامی» که جناب مهندس پیشبینی کرده بودند، به زندگی من هجوم آورد؛ بهگونهای که خانوادهام دیگر توان تحمل من را نداشتند و به قول ایشان، به یک «معتاد شاخدار» تبدیل شده بودم. توهمات شیشه آغاز شد.
یکبار سر کار بودم که به خانه آمدم و دیدم همسفرم، بچهها را برداشته و به خانه برادرش در تهرانپارس رفته است. من با دو اسلحه به دنبالش راه افتادم. وقتی به تهران رسیدم، دچار توهم شدم؛ در خیابان جلوی یک خودروی پراید را گرفتم و با این تصور که همسفرم داخل آن است، با اسلحه زیر صندلیها را میگشتم تا آنها را پیدا کنم. صدها خودرو پشت سر ما مانده بودند و من در دنیای توهمات خودم غرق بودم.
شبها نیز ماجرا همینطور بود؛ تصور میکردم چند نفر قصد دارند بچهام را ببرند. چهار گوشی داشتم و دائم در حال فیلمبرداری بودم. شبها ساعت سه نصفشب، خانواده را از خواب بیدار میکردم و با فریاد میگفتم: «دارند بچهام را میبرند!» در حالی که هیچکس نبود و آنها خواب بودند، اما من تنهایی گوشی را باز میکردم و در صفحه نمایشگر، چیزهایی میدیدم که واقعیت نداشت.
وضعیت بسیار خطرناکی بود تا جایی که خانواده تصمیم گرفتند مرا به کلینیک ببرند. شبها از دوازده به بعد که توهماتم شروع میشد، مخفیانه حرف میزدند که چگونه مرا به تخت ببندند. هزینههای سنگینی هم مطالبه کرده بودند. یکی از بچههای کنگره که رابطه فامیلی با ما داشت، پیشنهاد داد به کنگره بیایم، اما میترسید که اگر درمان نشوم، خانوادهاش او را مقصر بدانند. با این حال، تعهد دادم و به کنگره آمدم. خدا را شکر که وارد این مسیر شدم.
امروز حالِ من به قدری خوب است که گاهی خودم هم باورم نمیشود؛ یعنی در شرایطی هستم که خودم، خودم را باور ندارم. بهگونهای از آن سیاهیها رها شدهام که هنوز در حیرتم.
در آخر، قدردانِ زحمات جناب مهندس، آقا رضا و راهنمای عزیزم هستم و دست همهشان را میبوسم. انشاءالله بتوانم با خدمتگزاری و با کمک شما دوستان، یک شعبه کنگره ۶۰ در «نورآباد» تأسیس کنیم. به دعای خیر و کمک شما نیازمندم.
از اینکه به حرفهای من گوش کردید، ممنونم.
تایپ و عکس: مسافر هومن لژیون یازدهم
ویرایش و ارسال: مسافر امیر لژیون ششم
- تعداد بازدید از این مطلب :
81