اولین جلسه از دور چهاردهم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی کریمان کرمان با دستور جلسه «قضاوت و جهالت » با استادی راهنمای محترم مسافر یوسف و با نگهبانی مسافر مهدی و دبیری مسافر حسین روز پنجشنبه مورخ ۱۴۰۵/۴/۱۸ راس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.

سخنان استاد:
سلام دوستان، یوسف هستم یک مسافر
خدا را شکر یک بار دیگر به ما اجازه داد در کنگره ۶۰ حضور پیدا کنیم، از هم انرژی بگیریم و آموزش بگیریم.
از آقای مهندس متشکرم که این بستر را برای تکتک ما مسافران و همسفران فراهم کردند. از راهنمای درمان موادم، آقا سینا، ممنون و سپاسگزارم که در مدت ده ماه و شانزده روز من را به حال خوب و رهایی رساندند. از راهنمای درمان سیگارم، آقا مجید زنگیآبادی، ممنون و سپاسگزارم که دوازده ماه، یعنی یک سال، من را راهنمایی کردند. از همسفرم هم ممنون و سپاسگزارم که پا به پای من آمد و در کنارم بود؛ چه زمان مصرف و چه الان که در کنگره هستم، دستش را از دستم رها نکرد و همچنان پا به پای من میآید. همچنین از راهنمایان همسفر، خانم سمیه و خانم زهره، ممنون و سپاسگزارم.
در خصوص دستور جلسه «قضاوت و جهالت»، فکر میکنم اهمیت این دستور جلسه را این میرساند که دقیقاً بعد از حرمت قرار گرفته است. از هر سمت و سویی که نگاه میکنیم، حرمت کنگره ۶۰ را میبینیم. هر جا که حرمت کنگره رعایت نمیشود، یک جایی قضاوت در حال انجام شدن است؛ یعنی یک جا من دارم پایم را کج میگذارم. همه جای آن حرمت، از دروغ گفتن گرفته تا سرزنش کردن، به همان قضاوت برمیگردد.
کلمه دوم دستور جلسه، جهالت است و بزرگترین دشمن ما هم همین چیزی است که در آموزشها یاد گرفتیم؛ یعنی جهالت که نقطه مقابلش دانایی قرار گرفته است.
میخواهم به عنوان دروازه ورود به دستور جلسه، یک خاطره از تجربه شخصی خودم بگویم. برمیگردد به یکی از افطاریهای شعبه گنجعلیخان. آقای محسن زارکویی، هر جا هستند سلامت باشند. افطاری تمام شد، دیدم چهار پنج تا غذا داخل پلاستیک برداشتند و از شعبه بیرون رفتند. توی دلم گفتم: ایجنتی هم خوب است، کاش من هم ایجنت بودم، هر شب چهار پنج تا غذا با خودم میبردم خانه.
بعد با خودم گفتم: نه، تو آمدی کنگره آموزش دیدی، ایجنت و راهنما دارند دلی کار میکنند، چهار تا غذا که چیزی نیست.
همسفرم آن زمان مرزبان شعبه کریمان بود، وقتی دنبال همسفرم به شعبه کریمان آمدم، دیدم آقای زارکویی همان غذاها را آوردند و تحویل مرزبانی شعبه کریمان دادند. یعنی میگویند حتی به چیزی که با چشم خودت دیدی هم نباید زود اعتماد کنی و قضاوت کنی. دقیقاً این اتفاق در عرض نیم ساعت برای خودم افتاد. من قضاوت کردم و این از جهالت من میآمد. ما یک چیزی را میبینیم، بعد ادامهاش را خودمان میسازیم. من فقط دیدم غذاها را بردند، اما ذهنم ساخت که به خانه بردند؛ در صورتی که غذاها را به شعبه کریمان و لژیون مرزبانی تحویل دادند.
اگر سراغ تعریف قضاوت برویم، دقیقاً همین اتفاق میافتد.
قضاوت یعنی حد تعیین کردن؛ یعنی نسبت به یک موضوع به یک دانایی رسیدن. ریشه عربی دارد و به معنای داوری کردن است. اساساً انسان موجودی است که باید قضاوت انجام بدهد، چون اختیار دارد. وقتی خداوند اختیار را به من داده، پس قطعاً باید قضاوت هم انجام بدهم.

اینکه الان تصمیم گرفتید بیایید شعبه و روی این صندلی بنشینید، یک قضاوت بوده که حدود یک ساعت پیش انجام دادهاید. همین الان هم اگر بخواهید، میتوانید بلند شوید و بروید؛ اما قضاوت میکنید که نه، من باید بمانم، چون به این آموزشها نیاز دارم. پس ما با اصل قضاوت نباید مشکلی داشته باشیم، چون باید در زندگی خودمان قاضی باشیم.
مثلاً وارد خانه میشوید و بوی گاز میآید. مگر میشود قضاوت نکنید؟ باید قضاوت کنید که الان نباید کلید برق را بزنم، چون ممکن است خانه منفجر شود. پس قضاوت در ذات ماست و باید هم باشد.
اما وقتی کلمه دوم به آن میچسبد و میشود «جهالت»، اینجاست که کار خراب میشود.
در کنگره ۶۰ وقتی مثلث جهالت را میشکافیم، به سه چیز میرسیم؛ ترس، ناامیدی و منیت.
اگر اینطور نگاه کنیم؛ ترس و قضاوت، ناامیدی و قضاوت، منیت و قضاوت، دقیقاً میتوانیم بفهمیم این قضاوتی که انجام دادیم از کجا آمده است.
مثلاً کسی که ترس در وجودش هست، مثل خود من، از انسانها میترسد، از اینکه صحبت کند میترسد، از اینکه دیگران دربارهاش چه قضاوتی میکنند میترسد، به خاطر از دست دادن جایگاهش، میترسد. وقتی یک نفر دستش را بالا میبرد و مشارکت میکند، من از روی همان ترس قضاوت میکنم و میگویم این نمیتواند، رهایی سخت است، رسیدن به رهایی سخت است. این ترس باعث میشود من قضاوت هم انجام بدهم.
ناامیدی هم باعث میشود دیدگاه من نسبت به جهان اطرافم تیره و تار شود. مثل کسی که دو یا سه بار سفر کرده، لغزش کرده و نتوانسته به رهایی برسد. حالا یک نفر میآید و از حال خوبش مشارکت میکند، اما ذهن من میگوید تو هم مثل من نمیتوانی. همه اینها در چند صدم ثانیه در ذهن من اتفاق میافتد، چون ناامیدی بر من غلبه کرده است. قضاوت من این است که تو هم نمیتوانی. حتی بیشتر از همه، خودم را قضاوت میکنم و میگویم من هم دیگر نمیتوانم.
مورد آخر، منیت است؛ که به نظر من گل سرسبد این ویژگیهاست. طبق فرموده دکتر امین، اگر کسی کبر و منیت را داشته باشد، دیگر نیاز به هیچ دشمنی ندارد.
منیت کاری که انجام میدهد این است که من خودم را از دیگران برتر میدانم. اگر راهنما به من بگوید فلان قانون را رعایت نکردی، چرا با آستین کوتاه آمدی، چرا سیدیات را کم نوشتی، چرا دارویت را کم یا زیاد مصرف کردی، من به جای اینکه موضوع را بررسی کنم، شخصیت طرف مقابل را قضاوت میکنم و میگویم خیال میکند همه چیز را خودش میداند، از مشکلات من هیچ خبری ندارد. منیت همین کار را میکند؛ نمیگذارد موضوع را بررسی کنیم و شخصیت طرف مقابل را زیر سؤال میبریم.

در چند دقیقه باقیمانده، دوست دارم نکتهای را که از زندهیاد کورش آذرپور یاد گرفتم، به عنوان سخن پایانی بگویم.
انسان در جستجوی آرامش است. همه ما در زندگی تلاش میکنیم تا به حال خوب و آرامش برسیم. حتی کسی که الان مصرفکننده است هم دنبال حال خوب و آرامش است.
ما وقتی ناراحت میشویم که پای یک انسان دیگر در میان باشد و معمولاً به قضاوت ما منجر میشود.
مثلاً شما در خیابان راه میروید، طوفان میشود و گرد و خاک داخل چشم شما میرود. ناراحت نمیشوید و به باد فحش نمیدهید. حالا همان گرد و خاک را یک ماشین با سرعت از کنار شما رد شود و داخل چشمتان بریزد؛ احتمال دارد برگردید و به راننده ناسزا بگویید.
فرق این دو چیست؟ تفاوت در انسان است. موضوع به جایگاه انسان برمیگردد.
برای اینکه از این مسائل کمتر ناراحت شویم، باید بدانیم معمولاً در سه حالت حالمان خراب میشود؛ یا موضوع برای ما خیلی مهم و بزرگ است، یا طرف مقابل خیلی انسان مهم و بزرگی است، یا خودمان خیلی انسان بزرگ و مهمی هستیم.
مورد اول و دوم همیشه دست ما نیست. مثلاً وارد جمعی میشویم، سلام میکنیم و جواب سلام ما را نمیدهند. شاید واقعاً آن طرف آدم مهمی باشد یا هر دلیل دیگری داشته باشد. موضوع را هم نمیشود همیشه کوچک شمرد و نادیده گرفت.
چیزی که اختیارش دست خود ماست، مورد سوم است؛ اینکه خودمان را خیلی بزرگ تصور نکنیم تا به آرامش برسیم. البته مسائل حیاتی بحثش جداست؛ مثلاً اگر دزد وارد خانه شود، باید از خودمان دفاع کنیم. منظور من مسائل روزمره است.
اگر جایگاه خودم را خیلی بزرگ نبینم، کمتر ناراحت میشوم. همان مثال عینک سبز؛ من نمیتوانم همه دنیا را سبز کنم، اما میتوانم عینکی با شیشه سبز بزنم تا دنیا را سبز ببینم.
در پایان از همه شما سپاسگزارم که با حضورتان و همچنین دوستان لژیون اول، باعث شدید منِ راهنما از ابتدای آبانماه احساس بهتری داشته باشم و با گرههای شخصی خودم روبهرو شوم. از مرزبانان و از ایجنت شعبه و تنامی خدمتگزاران هم ممنون و سپاسگزارم
تایپ : مسافران حسن-م، احمد-الف و محسن- الف لژیون اول
ویرایش: راهنمای محترم مسافر یوسف
عکس: مرزبان محترم مسافر آرمان
ارسال: مسافر مهدی لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
167