قضاوت، فرزندِ جهالت
در این مشارکت، از نگاه یک مسافر کنگره ۶۰ به رابطهی قضاوت و نادانی میپردازم.
در مسیر درمان، «قضاوت» یکی از بزرگترین سدهایی است که میان ما و حقیقت فاصله میاندازد شاید در ظاهر تصور کنیم قضاوت نشانهی دانایی است، اما در واقع قضاوت،
مهارتی است کودکانه که از کودکی با ما همراه بوده است.
به گفتهی جیم ران:کودک چون تجربهای از جهان ندارد، هر پدیدهای را صرفاً به خوب و بد تقسیم میکند، «گرما خوب است، سرما بد است، شیر مادر عالی است، گرسنگی افتضاح است.»
ریشهی تعصب و جزماندیشی نیز همینجاست: محدودیت دیدگاه و تصور اینکه آنچه میبینیم، تمامِ حقیقت است.
سقراط که داناترین مرد زمان خود بود، میگفت: «تنها چیزی که من میدانم این است که هیچ نمیدانم.»
ابن سینا نیز در شعر معروفش میگوید: تا بدانجا رسید دانش من که بدانم که همی نادانم.
این دقیقاً همان نقطهی شروعِ درمان و رهایی در کنگره است.
وقتی در کنگره ۶۰ میآموزیم که دانستههای قبلی خود را پشت در بگذاریم، در واقع به این بلوغ رسیده ایم که اعتراف کنیم: «نمیدانیم».
اگر بپذیریم که نمیدانیم، آنگاه برای یادگیری و تغییر آماده میشویم. پذیرفتهایم که هنوز باید بیاموزیم.
کسی که خود را دانای کل میپندارد، مدام در حال قضاوت کردن است. او به جای گوش دادن و یادگیری، در پی اثبات خودش است.
اما کسی که نقص خود را میبیند، فرصتی برای رشد پیدا میکند.
همانطور که مولانا میفرماید:
«هرکه نقصِ خود را دید و شناخت
اندر استکمالِ خود دوید و تاخت»
به نگارش: مسافر فرامرز
- تعداد بازدید از این مطلب :
38