English Version
This Site Is Available In English

انرژی منفی‌ای که از قلب و ذهن به سوی شخصی شلیک می‌شود، کشنده و تأثیرگذار است. (نمایندگی میخک مشهد)

انرژی منفی‌ای که از قلب و ذهن به سوی شخصی شلیک می‌شود، کشنده و تأثیرگذار است. (نمایندگی میخک مشهد)

دومین جلسه از دوره بیست‌ویکم کارگاه‌های آموزشی_ خصوصی خانم‌های مسافر و همسفر نمایندگی میخک مشهد، با استادی راهنما مسافر زری، نگهبانی مسافر مهناز و دبیری مسافر ثریا، با دستور جلسه «قضاوت و جهالت»، در روز شنبه ۱۳ تیرماه ۱۴۰۵، رأس ساعت ۱۳:۳۰ آغاز به کار نمود.

سخنان استاد:

سلام دوستان، زری هستم، یک مسافر.

دستور جلسه امروز درباره «قضاوت و جهالت» است و در ادامه نیز جشن تولد خانم زهره عزیز را خواهیم داشت.

همه ما می‌دانیم که قضاوت کردن باعث می‌شود اتفاقات نامطلوب زیادی، هم از نظر فیزیولوژیک و هم از نظر روانی، در سرزمین جسم ما رخ دهد. وقتی دچار قضاوت می‌شوم، یعنی کینه، حسادت و تمام مسائل ضدارزشی در وجودم جمع شده و به خشم تبدیل شده‌اند. دریاچه وجودم به گردابی خروشان تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی دیگر حس خوبی ندارم و خوبی‌ها و ویژگی‌های مثبت طرف مقابل را نمی‌بینم.

فرقی نمی‌کند این قضاوت بین من و یک شخص باشد یا بین من و یک نهاد؛ در هر صورت، افکارم منفی می‌شود و فقط نقاط منفی آن شخص یا آن نهاد را می‌بینم. سپس در محکمه ذهن خودم، بدون اینکه به او فرصت دفاع بدهم، شروع به تجزیه و تحلیل رفتار، قضاوت و در نهایت صدور حکم برای او می‌کنم.

در اینجا دو اتفاق رخ می‌دهد که هر دو زیان‌بار هستند؛ ابتدا برای خود من و سپس برای شخص مورد نظر. در جنگ‌ها همیشه از سلاح گرم استفاده نمی‌شود. گاهی انرژی منفی‌ای که از قلب و ذهن به سوی شخصی شلیک می‌شود، بسیار کشنده‌تر و تأثیرگذارتر است. اگر از کشوری به کشور دیگر موشکی پرتاب شود، شاید به هدف اصابت نکند؛ اما موشکی که همان لحظه با افکار و احساسات منفی به سمت یک شخص یا یک نهاد شلیک می‌کنیم، بدون استثنا به سرزمین جان او اصابت می‌کند.

این انرژی منفی هیچ ارتباطی با زمان و مکان ندارد. ممکن است آن فرد کیلومترها از ما دور باشد، اما باز هم آن تخریب را ایجاد کند و آن شخص آن را احساس خواهد کرد. گاهی در خانه مشغول کار خود هستید و ناگهان احساس می‌کنید حالتان بد شده است. این همان جنگ قلب و ذهن است؛ جنگی که من آغاز کرده‌ام و باید منتظر نتیجه آن باشم.
«ضربتی زدی، ضربتی نوش کن.»
وقتی انرژی منفی می‌فرستیم، شاید آن شخص متوجه نشود که این ضربه از طرف ما بوده است، اما جسم، روح و روان او این موضوع را درک می‌کنند و همان انرژی را به سمت ما بازمی‌گردانند.

کسی که قضاوت می‌کند، اهل زیرآب زدن و تخریب دیگران است، معمولاً حال خوبی ندارد و آرامش را تجربه نمی‌کند؛ زیرا همواره انرژی منفی ارسال می‌کند و هم‌زمان همان انرژی را دریافت می‌کند. در این موضوع اتفاق دیگری هم رخ می‌دهد. وقتی شروع به قضاوت یا زیرآب زدن دیگران می‌کنم، شاید تصور کنم که خیلی زرنگ هستم. مثلاً جایگاه یک نفر را تخریب می‌کنند و وقتی حقیقت آشکار می‌شود، با پررویی می‌گویند: «نمی‌دانم چه کسی این کار را کرده، من هم فقط شنیدم.»

اینجا چه اتفاقی می‌افتد؟ در فیلم‌های مافیایی دیده‌اید که تا زمانی که قاتل حرفه‌ای شناخته نشود، افراد یکی‌یکی کشته می‌شوند و کسی نمی‌داند قاتل چه کسی است. این قاتل در روان ما همان نفس اماره است که در وجودمان زندگی می‌کند. تا زمانی که در تاریکی پنهان باشد، نه دیگران و نه حتی خودمان نمی‌توانیم آن را بشناسیم.

پس چگونه جلوی آن را بگیریم؟ با قضاوت نکردن. اگر نسبت به کنار دستی خود حسادت دارم، از همان چیزی که به آن حسادت کرده‌ام تعریف می‌کنم و به صاحبش تبریک می‌گویم. می‌گویم: «از آموزش شما بسیار لذت بردم؛ واقعاً عالی بود.»

وقتی بتوانم جلوی این حسادت را بگیرم، نوری در آن بخش تاریک وجودم می‌تابد و من «نفس اماره» یا همان قاتل درون را که در آنجا زندگی می‌کند، می‌بینم. این نور به سمت نفس اماره می‌چرخد و مانند زمانی که تصویر یک قاتل را از تلویزیون پخش می‌کنند، چهره‌اش آشکار می‌شود و دیگر نمی‌تواند خود را در تاریکی پنهان کند.

باید جلوی قضاوت کردن را نیز بگیرم و این کار زمان می‌برد؛ گاهی دو یا سه ماه، شاید برای من یک سال و برای شخص دیگری دو سال طول بکشد. اما زمانی که این اتفاق بیفتد و یاد بگیرم قضاوت نکنم، آن‌گاه به حکما و دانشمندان نزدیک خواهم شد.

سخنان استاد در مورد یک‌سال رهایی مسافر زهره:

در مورد خانم زهره؛ ایشان رهجوی بسیار خوبی هستند. از اواسط سفر اولشان وارد لژیون دهم شدند. دختری آرام، متین و بسیار باوقار هستند. شعری از خانم سوگند مشایخی دیدم که به نظرم کاملاً مصداق حال ایشان بود:

«پیر گفت: طلبت چیست؟ بگو.
گفتم: ای مرشد میخانه عشق،
دو سه پیمانه مرا مهمان کن.
احتیاجم همه مستی است، دلم پرخون است،
تو بیا بر دل یک عاشق زار، یک نفس احسان کن.
پاسخم داد: بهای طلبت بسیار است.
در دو سه پیمانه می کهنه ناب
که تو را مست کند تا دل شب،
چه برایم داری؟
کیسه‌ای زر دادم.
پیر زرهای مرا بازگرداند،
گفت: این مستی و این شیدایی و عشق
به زر اینجا ندهند، ارچه هزاران باشد.
گر که عاشق شدی و مست شدن شیوه توست،
بایدت دل بدهی.
سینه را چاک زدم
و دل پرتپش و پرخون را
در ازای شبی از عشق تو، بی‌خویش شدن، بخشیدم.»

خانم زهره برای ترک مواد مخدر به کنگره آمدند، اما به نظر من این فقط بخش کوچکی از هدف ایشان بود. ایشان در پی آموزش و در طلب انسانیت آمده بودند. به گمان من، اغراق نیست اگر بگویم از نظر جایگاه انسانی، بسیار توانمند هستند و در آینده نیز قدرتمندتر خواهند شد. ایشان دختری بسیار پاک، زلال و شفاف، مانند آینه هستند. شاید دیروز این‌گونه نبودیم، اما امروز هستیم. مهم نیست دیروز چه بودیم؛ مهم این است که امروز چه باشیم.
من از ایشان بسیار راضی هستم و ان‌شاءالله خداوند نیز از ایشان راضی باشد. رهجوی بسیار خوبی هستند؛ خانمی فهیم، آرام و به‌دور از هرگونه حاشیه. ایشان به اینجا آمده‌اند تا دل بدهند و از می ناب عشق الهی مست شوند. از همه شما سپاسگزارم.

اعلام سفر مسافر زهره:

نام راهنما: مسافر زری_ آخرین آنتی‌ایکس مصرفی: شیره_ مدت سفر: ۱۰ ماه_ روش درمان: DST_ داروی درمان: OT_ مدت رهایی: یک سال و یک ماه_ ورزش در کنگره: پینگ‌پنگ

خواسته اول: در دلشان بیان کردند.

خواسته دوم: ان‌شاءالله تمام کسانی که درگیر اعتیاد هستند، در مسیر کنگره قرار بگیرند و درمان شوند.

صحبت‌های مسافر زهره در اولین سالگرد تولد:

اول از همه می‌خواهم از خالق خودم تشکر کنم. واقعاً خدا خواست که من با کنگره آشنا شوم، چون همیشه به دنبال این بودم که دیگر مصرف نکنم. هر بار که مصرف می‌کردم، عذاب وجدان داشتم و مدام از خودم می‌پرسیدم: «چرا داری این کار را انجام می‌دهی؟» واقعاً خدا خواست و من سختی‌ها و زجرهای زیادی کشیدم تا اجازه‌اش صادر شد و توانستم وارد کنگره شوم. از خانم زری عزیز، راهنمای مهربانم، هم صمیمانه تشکر می‌کنم. من شش ماه سفر کرده بودم که به دلایلی لژیونم را عوض کردم. حسم در لژیون قبلی خراب شده بود و می‌دانستم اگر همان‌جا بمانم، سفرم آسیب می‌بیند. خیلی فکر کردم و با خودم کلنجار رفتم، اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که مهم این است که خودم حالم خوب شود. من برای حاشیه‌ها به کنگره نیامده بودم؛ آمده بودم که درمان شوم و آرامش پیدا کنم.

مدتی خانم زری را زیر نظر داشتم. می‌دیدم که به همه عشق می‌دهند؛ برایشان فرقی نمی‌کرد کسی جوان باشد یا مسن، زیبا باشد یا نباشد. محبتشان را بی‌دریغ نثار همه می‌کردند و همین برای من خیلی ارزشمند بود، چون من دقیقاً به دنبال همین عشق بودم. من در خانواده، آن محبتی را که دلم می‌خواست، خیلی کم دریافت کرده بودم. البته درست نیست بگویم خانواده‌ام بد بودند؛ اتفاقاً خانواده خوبی داشتم، اما خودم دختر سربه‌راهی نبودم. به حرف پدر و مادرم گوش نمی‌کردم و هر کاری را که با فکر خودم درست می‌دانستم، انجام می‌دادم. اگر خانم زری نبودند، مطمئنم امروز من هم اینجا نبودم. این را کاملاً جدی می‌گویم. هر کاری هم بکنم، نمی‌توانم محبتشان را جبران کنم. فقط امیدوارم روزی برسد که باعث افتخارشان شوم و بتوانم راهنما شوم.

از ایجنت محترم، خانم نوشین عزیز، هم تشکر می‌کنم. خیلی دوستشان دارم. از مرزبانان عزیز و همه راهنماها هم صمیمانه سپاسگزارم. واقعاً اگر شما نباشید، این مجموعه نمی‌تواند به همین شکل ادامه پیدا کند. هر بار که شما را می‌بینم، انرژی می‌گیرم. همیشه با خودم فکر می‌کنم چطور ممکن است انسان‌ها این‌همه عشق داشته باشند و بدون هیچ چشمداشتی خدمت کنند. اوایل که به کنگره می‌آمدم، خانواده‌ام خبر نداشتند. از من می‌پرسیدند کجا می‌روی و من چیزی نمی‌گفتم. بعد دیدم نمی‌توانم این موضوع را پنهان کنم؛ برای همین گفتم همسفر دوستم هستم، چون خانواده من هنوز پذیرش این را نداشتند که بدانند من اعتیاد داشته‌ام. اما وقتی دیدند رفتار و حالم تغییر کرده، خیلی استقبال کردند و گفتند: «هر جا که باعث می‌شود حالت خوب باشد، برو.» شاید در ظاهر، قبل از کنگره هم آرام، مهربان و دلسوز به نظر می‌رسیدم، اما در درون، تخریب‌های بسیار زیادی داشتم. از نظر روحی و روانی واقعاً بیمار بودم. من همیشه آدمی بودم که دلم محبت می‌خواست. نمی‌دانم چرا، اما همیشه تشنه عشق و محبت بودم. از سمت مادرم آن محبتی را که انتظار داشتم، خیلی کم دریافت می‌کردم، اما پدرم بیشتر به من توجه و محبت می‌کرد. متأسفانه وقتی ۲۳ ساله بودم، پدرم از دنیا رفت. خیلی اذیتش کرده بودم و امروز واقعاً از این بابت پشیمانم. فقط می‌خواهم بگویم اگر پدر و مادرتان در کنار شما هستند، قدرشان را بدانید و اذیتشان نکنید؛ چون وقتی از دستشان می‌دهید، دیگر هیچ چیز جای آن‌ها را پر نمی‌کند. خیلی دوست داشتم پدرم امروز زنده بود و می‌دید که چقدر تغییر کرده‌ام. آن زمان به خاطر جهالتی که داشتم، به حرفش گوش نمی‌کردم. هر اشتباهی هم که کردم، از روی نادانی بود، نه از روی لجبازی یا آگاهی. واقعاً نمی‌دانستم راه درست چیست.

اوایل مصرفم با مشروبات الکلی شروع شد. بعد چند بار مواد مصرف کردم و احساس کردم حالم بهتر می‌شود، برای همین ادامه دادم. بعد از فوت پدرم، تصمیم گرفتم دیگر آن مواد را مصرف نکنم. با خودم فکر می‌کردم پدرم مرا می‌بیند و اگر دوباره مصرف کنم، ناراحت می‌شود. به همین دلیل آن ماده را کنار گذاشتم، اما متأسفانه به مصرف گل روی آوردم و حدود یک سال و نیم مصرف گل داشتم. خواستم بگویم امروز خیلی خوشحالم. ممنونم از همه شما.

صحبت‌های همسفر مریم:

خواستم بگویم که من خاک پای تک‌تک شما هستم. دست همه شما را می‌بوسم که برای رشد و پیشرفت خودتان وقت می‌گذارید و برای خودتان ارزش قائل هستید. به نظر من، اینجا فقط جایی برای کسانی نیست که مصرف‌کننده مواد بوده‌اند. واقعاً اگر شرایطش را داشتم، خیلی دوست داشتم در این کلاس‌ها شرکت کنم، اما به دلایلی امکانش را ندارم. به اعتقاد من، کنگره جایی است که حتی افرادی که هیچ‌گونه مصرفی هم نداشته‌اند، می‌توانند در کلاس‌هایش حضور پیدا کنند و از آموزش‌های آن بهره‌مند شوند. از شما، خانم زری عزیز، هم صمیمانه تشکر می‌کنم. همیشه تعریف شما را شنیده بودم و واقعاً مشتاق دیدارتان بودم. و در پایان، می‌خواهم به زهره بگویم که واقعاً به تو افتخار می‌کنم. ممنونم از شما.

تایپ: مسافر زهرا، لژیون دهم، نمایندگی میخک مشهد

ویرایش: راهنما مسافر زهرا، نمایندگی میخک مشهد
بازبینی و ارسال: همسفر سولماز

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .