English Version
This Site Is Available In English

وادی عشق و محبت را خیلی‌ کاربردی کردم

وادی عشق و محبت را خیلی‌ کاربردی کردم

پاییز سال ۷۵ بود که همسرم به خواستگاری من آمد و ازدواج کردم، بعد از دو ماه به سربازی رفت، وقتی به مرخصی می‌آمد بوی سیگار را حس می‌کردم، زمانی که بیان می‌کردم، می‌گفت نه من سیگار نمی‌کشم، عشقی که بین ما بود باعث می‌شد که من اصلاً سیگار کشیدن همسرم را نبینم یا می‌گفت تریاک کشیدن من تفننی است؛ هر چه خانواده‌ام می‌گفتند سیگار می‌کشد اصلاً گوش من بدهکار نبود. به همسرم می‌گفتم چرا سیگار می‌کشی می‌گفت دوری از شما باعث می‌شود که من سیگار می‌کشم، وقتی سربازی‌ام تمام شد و عروسی گرفتیم، دیگر نمی‌کشم؛ وقتی ازدواج کردیم زندگی نسبتا خوبی داشتیم؛ اما من دلم زیاد خوش نبود؛ چون گاهی وقت‌ها می‌دیدم سیگار و مواد تریاک را مصرف می‌کند. بعد از یک سال پسرم به دنیا آمد، اصلاً حوصله بچه را هم نداشتم، مصرف موادش زیاد نبود و قول داده بود که سیگار و مواد مصرف نمی‌کند.

مسافرم کنار ما مصرف نمی‌کرد؛ اما بوشو من حس می‌کردم تا پسرم بزرگ شد، او رفتار ما را می‌دید، سعی می‌کردیم پیش بچه‌ها دعوا نکنیم، از مصرف مواد و سیگار هم چیزی نمی‌گفتیم، همه چیز را در دلم نگه داشتم، پر از درد بود. پسرم، رضا در سن ۱۶ سالگی بر اثر دعوا، در کانون تربیت جوانان رفت که زندان بود، بعد از یک سال در کرج عاشق دختری شد، قول داد برود سربازی،  در زمان سربازی متوجه شدم مصرف‌کننده شده، از طرف سربازی، بیمارستان اعصاب و روان بستری شد. دکترها می گفتند پیش‌فعال بوده و متوجه نشدید، الان دو قطبی است؛ باید کارت قرمز بگیرد، تا این را شنید، گفت من سربازی می‌روم، کارت قرمز نمی‌خواهم. با همسرم تصمیم گرفتیم رضا را کمپ ببریم، فکر می‌کردم دیگر تمام شد و خوب شد؛ اما هیچ فایده‌ای نداشت. به همسرم می‌گفتم اگر تو مصرف‌کننده نبودی پسرت هم مصرف‌کننده نمی‌شد، بقیه را مقصر مشکلات می‌دانستم؛ اما الان حدود سه سال است که در کنگره هستم، خدا را شکر می‌کنم با آموزش های کنگره به حال خوش رسیدم، من و مسافرم سال ۱۴۰۲ وارد کنگره شدیم، خدا را شکر خیلی خوب سفر کرد و به رهایی رسید؛ اما من هدفی دیگری داشتم، دوست ندارم کنگره را رها کنم، این مکان خیلی به من انرژی می‌دهد.

من اول برای مسافر دومم یعنی پسرم رضا آمده بودم، می‌خواستم ببینم چه کار کنم‌ که پسرم به کنگره وصل شود؛ اما هر روز که می‌آمدم مطلب تازه‌ای یاد می‌گرفتم. پسر من ترک در کمپ‌های متعددی را تجربه کرد، یک بار اردوگاه بردند؛ اما باز هم بعد از سه ماه دوباره مصرف کرد. من در کنگره آموزش گرفته بودم و ناراحت نمی‌شدم. پول مواد خود را از ضایعات جمع کردن به دست می‌آورد، من خودم هم کار می‌کردم و پول موادش می‌دادم. قبل از کنگره این‌طور نبود؛ چون در کلاس‌های دیگر که می‌رفتم می‌گفتند پول ندهید یا اگر دادید خیلی ناچیزی باشد؛ اما جوابگو نبود. بیرونش می‌کردیم، زندگی آشفته‌ای داشتم تا اینکه یک روز پسرم را بردند زندان، ۷ماه در زندان بود، دو هفته یک بار ملاقات می‌رفتم و با آموزش‌های کنگره و راهنما عزیزم توانستم، راهنمام می‌گفت این یک امتحان است، درست می‌شود، باور داشته باش. وادی چهاردهم، عشق و محبت را خیلی کاربردی می‌کردم، هر کجا که می‌رفت، می‌رفتم.

دوستان پسرم در زندان می‌گفتند: مادر و پدرت خیلی محبت دارند، چرا دست از این کارها دست برنمی‌داری؟ بعد که از زندان آمد کنگره و خیلی خوب به سفرش ادامه داد، شش ماه و ده روز سفر کرد، خودش در شرکت سر کار رفت، آن‌قدر رفتار و کردارش عوض شد که خدا می‌داند، این همان معجزه کنگره است، این سرگذشت، خیلی ناچیز بود که نوشتم تا همسفران بدانند تا وقتی که مسافرشان هنوز به کنگره نیانده است، ناامید نشوند. روزی، پایان شب می‌رسد و روشن می‌شود، برای ما معجزه پیش آمد در ناباوری، هر جور فکر می‌کنم خیلی به کنگره مدیون هستم، دو تا مسافرم، همسر و پسرم به حال خوش رسیده‌اند. از آقای مهندس و خانواده محترم ایشان سپاسگزارم، از راهنمای محترم خانم شهناز و خانم سوسن بسیار سپاسگزارم، قطعا راهنمایی‌های این دو راهنمای محترم بود که الان به حال خوش رسیدم.


نویسنده: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر سوسن (لژیون پنجم)
رابط خبری :  همسفر پروین (لژیون پنجم)
ویرایش: همسفر سما رهجوی راهنما همسفر ژیلا(لژیون اول) نگهبان سایت
ارسال: همسفر فریبا رهجوی راهنما همسفر ژیلا (لژیون اول)  دبیر اول سایت
نمایندگی همسفران صفادشت

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .