"بنام قدرت مطلق"
جلسه اول از دوره ششم کارگاه های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی لواسان با استادی راهنمای محترم مسافر مجید ، نگهبانی مسافر پیمان و دبیری مسافر پیمان با دستور جلسه ی " قضاوت و جهالت " در تاریخ 17 تیر ماه ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، مجید هستم یک مسافر.
شاکر و سپاسگزار خداوند هستیم. از خدمتگزاران، نمایندگی، ایجنت محترم، گروه مرزبانی و راهنمای محترمم تشکر میکنم که امروز اجازه این خدمت را به من دادند.
هوا گرم است؛ آره، هوا گرم است. نمیدانم برق نیست، تاریک است، اوضاعواحوال جیب من خوب است یا خوب نیست، شرایط اجتماعی مساعد است یا نیست؛ ولی هیچکدام از اینها ارتباطی به سفر کردن من ندارد. من در راهی قدم گذاشتهام که از همان ابتدا، وقتی وارد آن شدم، به من گفتند: «هرچه زشتتر، زیباتر؛ هرچه سختتر، راحتتر.» راه سخت است، آره. اگر کولر روشن بود، خیلی بهتر بود؛ اگر هوا روشنتر بود، برق بود و میکروفون هم شرایط بهتری داشت، قطعاً بهتر میشد؛ ولی مهم این است که من در هر شرایطی، مسیری را که انتخاب کردهام ادامه بدهم.
قضاوت و جهالت... به این موضوع فکر میکردم؛ یا بهتر است بگویم جهالت و قضاوت. فرقی نمیکند؛ از هر کدام که شروع کنیم، به دیگری میرسیم. یعنی چه؟ یعنی اگر من آدم جاهلی باشم، مرتب قضاوت میکنم و اگر مرتب قضاوت کنم، پس آدم جاهلی هستم. همه اینها هم زیرمجموعه حرمت قرار میگیرند؛ حرمت کنگره ۶۰.

هیچ دلیلی هم ندارد که بخواهم در کار یا زندگی کسی سرک بکشم. در کنگره یاد میگیریم هرچه بیشتر این کارها را انجام بدهیم، انرژی بیشتری از ما گرفته میشود. بارها و بارها این اتفاق برایم افتاده است و چون خیلی به آن توجه میکنم، بیشتر برایم ملموس و روشن شده است.
یکسری افراد هستند که قبلاً خیلی دوست داشتم با آنها ارتباط داشته باشم. یک ربع یا بیست دقیقه با من صحبت میکردند و چه لذتی هم میبردم؛ ولی مدتی است که میبینم وقتی با آنها صحبت میکنم، انگار دارند انرژی مرا میدزدند. حرفهای بیپایه و اساس؛ تمام آن نیم ساعت صحبتی که طرف میکند، شاید دو هزار تومان هم ارزش نداشته باشد؛ ولی سالهای قبل مینشستیم پای صحبتشان و چه لذتی هم میبردیم.
راجع به تمام موضوعات پیرامونی صحبت میکنند و آخر سر هم میگویند: «به ما ربطی ندارد، خودشان میدانند.» یک ساعت درباره زندگی، کار و همه مسائل یک نفر صحبت میکنند، بعد آخرش میگویند: «به ما ربطی ندارد، خودش میداند.»
ولی وقتی به کنگره میآییم، به ما میگویند این دوربین باید روی خودمان باشد. این خود من هستم که میتوانم حال خودم را خوب کنم. آره، شرایط پیرامونی هم دخیل هستند؛ اینکه بیرون از این در چه اتفاقی میافتد، تأثیر دارد؛ ولی یک چیز برایم خیلی مهم است: حالا که وارد این مسیر شدهام، این راه را با قدرت ادامه بدهم. حتماً انتهای این مسیر به نور میرسد و هیچ شکی هم در آن نیست.
خوبی کنگره همین است. وقتی حرکت میکنم، میگوید این بستر فراهم شده و این فرصت را به من میدهد که کسانی را که جلوتر از من رفتهاند ببینم و آنهایی را هم که پشت سر من دارند میآیند، ببینم. آنوقت با خودم مقایسه میکنم و میگویم اگر دو یا سه سال زحمت بکشم و تلاش کنم، میتوانم به جایگاه راهنمایم برسم.
اگر هم بخواهم ناامید شوم و بگویم: «ای بابا! مثلاً دیدهبانها بیست سال رهایی دارند و من فقط پنج سال رهایی دارم»، همان موقع میبینم کسانی هستند که هر روز از این در وارد میشوند و سفرشان را آغاز میکنند. آنهایی که امروز تازه وارد میشوند، به من نگاه میکنند و من هم به کسانی نگاه میکنم که ده یا پانزده سال از من جلوتر هستند.
امروز اتفاقی افتاد که خیلی فکرم را درگیر کرد. حدود چهارده یا پانزده ماه پیش، یک نفر را به کنگره آوردند. آن روز خیلی با او صحبت میکردم و میگفتم: «بیا، کنگره اینگونه است، آنگونه است.» این بنده خدا سه یا چهار جلسه آمد، وارد بخش تازهواردین و مشاوره شد؛ ولی روزی که قرار بود به لژیون برود، دیگر نیامد. یکی دو بار هم پیگیرش شدم، اما دیدم انگار هنوز زمانش نرسیده است.
تا اینکه امروز به دفتر ما آمده بود؛ با حال خیلی خراب. قسم میخورد و میگفت: «از همان سه جلسهای که به کنگره آمدم، هنوز مواد میکشم. حالم بد است؛ اگر نکشم، نه خواب دارم، نه خوراک و نه حال خوب. هر کاری میکنم، حالم خوب نمیشود.»
به او گفتم: «بابا، من تا یک ربع، بیست دقیقه یا نهایتاً نیم ساعت دیگر میخواهم بروم؛ بیا با هم برویم. اگر امروز هم نمیآیی، شنبه بیا. آقا، تعارف که با هم نداریم.»
وقتم هم دارد تمام میشود، پس تعارفی نداریم. مواد مخدر، چه صنعتی باشد، چه سنتی و چه محرک، زورش خیلی زیاد است. هم تجربه و هم علم برایم ثابت کردهاند که فعلاً در این بُعدی که ما زندگی میکنیم، هیچ چیزی به اندازه مواد مخدر قدرت ندارد.
.jpeg)
اما کنگره هیچ کار سختی از من نمیخواهد. فقط کافی است از این در وارد شوم، روی صندلی بنشینم و سفرم را شروع کنم. اتفاقی که بعد از ده یا یازده ماه میافتد این است که خودم میتوانم آن را ببینم. میتوانم روی همین صندلی بنشینم و ببینم بدترین دردهای عالم از من گرفته میشوند؛ بازیبازی، خندهخنده، ولی واقعی.
چند روز پیش با آقا بهروز صحبت میکردم. میگفت: «کنگره را نگاه کن؛ من فقط کافی است زیر حرمت کنگره قدم بردارم، همین، آنوقت زندگیام را با آرامش سپری میکنم.»
واقعاً میبینیم که در این روزگاری که زندگی میکنیم، هیچ چیزی ارزش این را ندارد که آرامشمان را از دست بدهیم. به کنگره میآییم، زیر حرمت کنگره زندگی میکنیم؛ نه به کسی کاری داریم و نه کسی به ما کاری دارد. ما زندگی خودمان را میکنیم و اجازه میدهیم دیگران هم زندگی خودشان را بکنند.
چشم، حتماً. از اینکه به صحبتهایم توجه کردید، از همه شما بسیار ممنون و سپاسگزارم.
عکس و بارگذاری : مسافر مصطفی
مرزبان خبری ک مسافرمحسن
- تعداد بازدید از این مطلب :
76