سومین جلسه از دور چهاردهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی کریمان کرمان با دستور جلسه «قضاوت و جهالت » با استادی مسافر حسین و با نگهبانی مسافر عبدی و دبیری مسافر مسعود روز سهشنبه مورخ ۱۴۰۵/۴/۱۶ راس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.

سخنان استاد:
سلام دوستان حسین هستم مسافر
تشکر میکنم از بنیان کنگره آقای مهندس که بستری را مهیا کردند تا من حسین به درمان برسم و تشکر میکنم از آقا علیرضا که چراغ خاموش عمل میکنند وهیچ کس نمیبیند درروز تاسوعا که همه مشغول عزاداری بودیم ایشان در زمین حاجی آباد مشغول کار کنگره بودند و تشکر از ایجنت محترم مرزبانان و راهنمایان محترم که همه باهم باید دست به دست هم دهند تا یک نفر مثل حسین به درمان برسد و بنشیند از تک تک دوستان انرژی بگیرد واز سخنان شما پند بگیرم. خداراشکر میکنم.
دستور جلسه امروز درباره قضاوت و جهالت است.
قضاوت کار هر کسی نیست اما متاسفانه من حسین از صبح که از خانه بیرون میآیم تا شب برمیگردم خانه کارم شده قضاوت، چرا دیگری زود آمد سرکار و دیگری دیر آمد دیگری این کار را کرد.
خودم دلم میخواهد آنچه در کنگره دیدم صحبت کنم همیشه میگم آنچه لاجرم از دل برآید لاجرم بردل نشیند
قضاوت میکنم یک تازه وارد که وارد کنگره میشود میروم کنار ماشینش. میخواهم تمام راه کار را به اونشان دهم این بزرگترین اشتباه است من چه کار دارم ،در کنگره راهنمای تازه واردین داریم مرزبان داریم. من که از روی جهل و نادانی به او راهنمایی میدهم بدانید که او در کنگره ماندنی نیست من اشتباه بزرگی انجام دادم من چه کار دارم قضاوت کنم.
بار ها دیدم برای مثال رهجو سر جلسه نشسته در حال چرت زدن است پیش خودم میگویم که یا روی دارو نیست یا رفته مواد زده یا کار دیگری انجام داده درصورتیکه این اشتباه محض است این رهجو شب گذشته بیماری داشته وشب تاصبح در کنار بیمارش ایستاده و نخوابیده ،من چه کار دارم که دیگران را قضاوت کنم تنها کسی که میتواند درکنگره قضاوت کند فقط راهنما است حتی یک سفر دومی هم نمیتواند کسی را قضاوت کند اما متاسفانه درکنگره این کار رواج دارد و همه انجام میدهند یک سفر دومی در زمستان که کمی کارش سبک تر است به قول آقای نقدی هم وزنش زیاد میشو دو در تابستان بعلت شغلش لاغر میشود همه قضاوت میکنند که حتما سفرش را خراب کرده که لاغرشده ،شما نه کار ایشان را میبینید ونه زحمتشان را میبینید فقط به خودت راحت اجازه میدهید در مورد ایشان قضاوت کنید.

یک بزرگی میگویداگر میخواهید کسی را قضاوت کنید کمی کفشهای اورا بپوشید با کفش های او راه بروید ببینید چه مزهای دارد.
یک قاضی میبینید سالها تحصیل میکندتایک قاضی میشود و یک پرونده زیر دست ایشان میآید وایشان باید در طول شش ماه تا یک سال باید دنبال کند واز این و آن اطلاعات جمع کند آخر هم میبینید قضاوت ایشان هم نابجا بوده بعد پانزده سال باز اشتباه کرده قضاوت کار ما نیست کار خدا است ما نمی توانیم قضاوت کنیم.
آن حضرت علی بودند میگفتند بروید تا من بررسی نمایم و فکر کنم ، همین طور قضاوت نمیکردند.
یک وقت یک نفر در بازار سینی روی سر داشت خرما میفروخت یک نفر دودینار خرما خرید گفت یک دینار را پس بده بعداز مدتی آمد گفت تو میبایست اینقدر پس میدادی بقیه دینار را ندادی یکنفر داشت از بازار رد میشد دید این دونفر بحث دارند وگفت مشکل شما سر چیست؟ اولی گفت من از ایشان اینقدر خرما خریدم اینقدر میبایست پس دهد نداده کمتر داده ایشان آمد بین این دو نفر قضاوت کرد تا معامله رابه صلح دهد بعد از مدتی قاضی بین این دو نفر آن پیرمرد که قضاوت کرده بود از دنیا رفت یک روحانی رفت برای دفن اوسر قبر که تنها نشسته بود سنگی افتاد و به سر او خورد بعد از سه روز که بهوش آمد دیدهنوز دفن نشده ایشان هم به علت خوردن سنگ درسرش بیهوش شده ودر قبر افتاده بود در طول این سه روزدر حال کما تمام دوران زندگی این پیرمرد میت را دید در ذهنش گذر کرد واز حال بیهوشی درآمد و میت را درقبر گذاشت و رفت آن خرما فروش را پیدا کرد گفت این پیرمردی که من دفن کردم گفت یک قضاوتی بین شما کرده آن طرف هم گفت بله انجام داده گفت قضاوت اونابجا بوده گفت بخاطر همین چند دینار من از سر گناه او نمی گذرم .
قضاوت خیلی سخت است اما ما متاسفانه فکر آینده را نمیکنیم که خیلی ازاین قضاوت ها زندگی هایی را به مشکل انداخته این قضاوت ها باعث میشود به جایی برسیم که دوباره باید باهم روبروشویم که بناباشد بگوییم شما این حرف را زدید یا نه.

من صبح در زمین حاجی آباد بودم آقای علی فرحبخش گفتند بالا این حرف رابزنید من هم گفتم چشم .
یک مامور پست بود و در اداره پست کار میکرد ونامه های مردم را میرساند یک نامه را دید روی آن نوشته برسد دست خدا گفت خدایا من تو را از کجا پیدا کنم ،با همکارانش مشورت کرد
در آخر سر نامه را بازکردند دیدند در نامه نوشته شده من سه دختر داشتم که ازدواج کردند ودر کار چهارمی ماندهام میخواهم پنجاه میلیون داشته باشم تا این دخترم هم ازدواج کند ونشستند تمام همکاران دور هم وپولی را جمع کردند وچهل ونه میلیون وپانصد هزار تومان جمع کردندآن مامور پست آن ماه کل حقوقش را داد و نامه را با پولها رفت در خانه آن مرد داد ایشان رفت خانه و بعد از شمردن پول ها دید پول هاچهل میلیون و پانصد هزار تومان است. پانصد تومان از پولها کم است پیش خودش گفت اگر نامهام دست این آقا نمیافتاد پانصد تومان را نمیخورد کل پول دستم میافتاد ببینید چه قضاوت نابجایی ایشان کل حقوقش را داده از همکارانش هم پول جمع کرده اما ایشان قضاوت نابجا انجام میدهد.
خدا راشکر که من در کنگره خیلی چیزها را یادگرفتم من در پیش از اینکه مصرفکننده بودم خیلی حرف میزدم در مورد هرچیز اما در کنگره یاد گرفتم که آن چیزی که یاد گرفتم فقط در مورد همان صحبت کنم اگر آموزشهای کنگره را یاد بگیریم خیلی خوب است
من همسفرم روز اول ماه محرم تهران بود. جایی بلغور میپختند من از در رفتم داخل دیدم قلیان است خدا میداند سه تا پنج پک من زدم بلند شدم آمدم بیرون تا چند روز پیش همسفرم آمد و یک گز به من داد که هنوز در جیبم است همسفرم گفت کجا رفتی قلیان کشیدی گفتم که قلیان جرم نیست من در جوانی با آن عشق میکردم گفتم من مواد با آن چنانی را گذاشتم کنار تو حالاگیر دادی به این چند پک قلیان؟
گفت نه آقا گفتند حسین زحمتکش است نمیبایست قلیان بکشد واشک هم میریخت و این گز را هم دعا خواندند تا برای تو بیاورم من ظهری به آقا علیرضا گفتم در کنگره چه خبر است ما کجا داریم میرویم وبه کجا خواهیم رسید من حسین درکی از کنگره ندارم بارها به آقا علیرضا گفتم سخت است بفهمیم در کنگره چه خبر است من میگویم خاک ته کنگره را باید سرمه چشم کنیم ، کنگره واقعا دانشگاه است کنگره اگر دستت را سفت بگیرد و رهایت نکند گلی به جمالت و به همه چیز هم میرسی.
خدارا شکر که به صحبتهای من گوش دادید
تایپ: مسافر علیرضا لژیون هفتم
عکس: مسافر رامین لژیون دوم
ارسال: مسافر مهدی لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
77