دلنوشته مرزبان مسافر حبیب درمورد دستور جلسه قضاوت و جهالت:
گاهی فکر میکنم چقدر از عمرم را در قضاوت دیگران گذراندم؛ بدون اینکه حتی لحظهای کفشهایشان را به پا کرده باشم. چه راحت آدمها را با ظاهرشان، با حرفهایشان یا حتی با شنیدههایم محکوم میکردم. آن روزها نمیدانستم ریشه بسیاری از قضاوتهایم چیزی جز جهالت نبود.
وقتی وارد کنگره ۶۰ شدم آرامآرام فهمیدم که هر انسانی داستانی دارد که شاید هیچوقت برای ما تعریف نشود. فهمیدم اگر امروز کسی زمین خورده، شاید سالها جنگیده و خسته شده است. اگر کسی اشتباه میکند، شاید هنوز راه درست را پیدا نکرده است. همانطور که من هم سالها در تاریکی گم بودم.
جهالت فقط ندانستن نیست؛ گاهی اوقات فکر کردن به این است که همه چیز را میدانیم. جهالت یعنی خود را معیار حق و باطل قرار دادن و دیگران را از پشت عینک ذهن خود دیدن. اما دانایی به من یاد داد که قبل از هر قضاوت، سکوت کنم، فکر کنم و سهم خودم را در هر اتفاق ببینم.
امروز میدانم قضاوت، آرامش را از من میگیرد و محبت را از دلم دور میکند. هر بار که به جای قضاوت، درک کردن را انتخاب میکنم. احساس میکنم قدمی به سمت انسانتر شدن برداشتهام.
هنوز در ابتدای راه هستم و شاید بارها دوباره بلغزم، اما از خداوند میخواهم کمکم کند به جای دیدن عیب دیگران روی اصلاح خودم تمرکز کنم. زیرا باور دارم هرچه از جهالت فاصله بگیرم، نور دانایی در وجودم پررنگتر میشود و آن روز کمتر قضاوت خواهم کرد و بیشتر عشق خواهم ورزید.
سفرم به من آموخت که بزرگترین پیروزی، غلبه بر نفس قضاوتگر خودم است؛ زیرا آرامش واقعی زمانی آغاز میشود که دیگران را به خدا بسپارم و خودم را مسئول تغییر خویش بدانم.
تنظیم و ارسال خبر: مسافر حسین
- تعداد بازدید از این مطلب :
222