English Version
This Site Is Available In English

خواستم مترادفی برای کنگره بگویم، اقلیم عشق، برایم تداعی شد.

خواستم مترادفی برای کنگره بگویم، اقلیم عشق، برایم تداعی شد.

«به نام خدا»

 

۹ سالم بود که بعد از چند سال وعده دروغ، بالاخره برام دوچرخه خریدند، وقتی پدرم دوچرخه رو بهم داد، خودش با موتور جلو میرفت و منکه انگار صاحب دنیا شده بودم پشتش رکاب می‌زدم توی دنیای کوچکم ثروتی بزرگ بهم رسیده بود، ترس‌های گذشته وقتی دوستام با دوچرخه‌هاشون بازی می‌کردن، من با یک لاستیک دنبالشون می‌دویدم. اون لاستیک برام خیلی با ارزش بود وقتی پدرم دوچرخه رو بهم داد دوست نداشتم ازش جدا بشم، برام یه همدم شده بود دوست نداشتم کسی سوارش بشه، مال خودِ خودم بود.

بعضی وقت‌ها فقر باعث میشه حداقل امکانات به زیباترین ثروت تبدیل بشه. از این بدتر هم بودند (آنهایی که همون لاستیک رو هم نداشتند فقط دنبال بقیه می‌دویدند) یه دوچرخه ناچیز باعث شده بود بچه‌ها بخواهند باهم دوستی، قوی‌تری داشته باشن ولی در اصل هدف سوار شدن دوچرخه بود! توی زندگی در هر سنی که باشی این اتفاق تکرار میشه، آدم‌ها به واسطه داشته‌هات بهت نزدیک میشن و به دلیل نداشته‌هات ازت فاصله می‌گیرند. حالا اونایی که بهت نزدیک میشن آدم‌های خطرناکی باشن، نه تنها روی افکارت تأثیر می‌گذارند بلکه مسیر زندگیت رو تغییر میدن.

این حقیقتی است که در عین سادگی باعث ورود من به دنیای اعتیاد شده، در تمام اون سال‌ها جمله‌ای که با غرور می‌گفتم و بهش اعتقاد داشتم این بود، حواسم هست ـ اعتیاد؟ امکان نداره! تفریحیه!

 

غافل از اینکه از همان اول داشت تمام خصلت‌های خوب وجودی منو ذره ذره ازم می‌گرفت سال‌ها گذشت و ناامید وقتی چشم باز کردم که تمام داشته‌هام، زندگیم، روانم گرفته بود و دنبال راه چاره توی کمپ‌های مختلف می‌گشتم، هر راهی را امتحان کردم.

هر روز ناامیدتر به زندگی در زنده بودن ادامه می‌دادم، هر روز تنهاتر و تنهاتر می‌شدم، تمام دوستان خوب و بدم دیگه توی دید نبودند، ترسی حتی از عزیزانم نبود، این شرایط، دنیای سیاهی رو مهیا کرد تا هر چه بیشتر اعتیاد رو تجربه کنم ولی دیگه اونم جواب نبود، در انتظار مرگ وقتی آرامش هم اونم دیگه ازت فاصله می‌گیره، دربه‌دری، نداری. در بین خانواده هستی ولی وجود خارجی نداری.

تو اوج ناامیدی و سردرگمی حدود ۷ ماه پیش عزیزی منو با کنگره آشنا کرد، باورم ضعیف بود، خسته شده و سرد، نگران. نکنه این هم مثل راه‌های دیگه بی‌نتیجه باشه؟

جلسات شروع شد، همزمان آقای علیرضا کنگاوری (راهنمایم) دستور قطع مصرف داد. دارو نبود، برایم مهیا کرد و پله اول شروع شد (باورکردنی نبود، مصرف سورچه و متادون بعد از اینهمه سال یهو قطع بشه و شربت آغاز بشه؟) تنها پناهم، گرمی و انرژی آقای علیرضا بود، او بهتر از خودم دردم رو می‌شناخت. هر چه می‌گفتم نق می‌زدم جوابش با مهربانی این بود: «اصلا نگران نباش درست میشه»

 

مدتی نگذشت که پاسخهایش مرهمی روی ناباوری هایم شد. نوشتن CD شروع شد و هر کدام از CDها انگار فقط برای شخص من گفته شده بود! کی؟ ۲۰ سال، ۱۵ سال قبل از ورود من! گوش دادن به اون‌ها گرمم می‌کرد امیدوارم می‌کرد. دستور راهنما این بود: «با سر من حرکت کن» ماه دوم بود که گفتم آقا راستی یادم رفته بود که برای ترک مواد وارد کنگره شدم، جسته و گریخته از همکارام می‌شنیدم چه خبره چقدر عوض شده‌ای؟ دلگرمم می‌کردند، منی که هر روز با تاخیر سر کار می‌رفتم و سرزنش می‌شدم دیگه قبل از شروع ساعت کاری در شرکت حاضر بودم، از دیدن طلوع خورشید لذت می‌بردم، اوضاع داشت به وفق مراد می‌شد. زیر سقف کنگره چه حقیقتی در جریان بود؟ این مجموعه ساخت کیه؟ همه از مهندس و خانواده‌اش می‌گفتند. قبل از مشارکت ها از او و خانواده ایشان تقدیر می‌کردند. چطور توانسته بود این همه نظم و سلامت و آرامش و عشق را دور هم جمع کنه؟ چطوری اینهمه مصرف‌کننده رو بدون حضور خودش جمع کرده بود؟ چرا هیچ اختلاف سلیقه‌ای نیست؟ بحث و جدالی نیست؟ اینا واقعاً همه مصرف‌کننده بودند؟ به ظاهرشون که نمی‌خورد! CDها پاسخ‌های من بودند. حالا که تقریبآً ۵، ۶ ماهه که به کنگره وصل شدم تا حدود کمی با سیستم آشنا شدم اما در بزرگی معمار این سیستم در عجبم. او کیست و از چه جنسی است؟ «نمیدانم» تنها پاسخی است که در نهایت بهت و حیرت می‌توانم بگویم. او دانشگاهی نساخته، اما شاگردان جهان‌بینی‌اش، تمام دست‌اندرکارانش همگی انسان‌های رها شده از اعتیاد! اینهمه نظم و دیسیپلین باور کردنی نیست

 

اصول و قواعد به وقت اجرا می‌شوند. آنگار روح اقای مهندس حاضر و ناظر بر اعمال است، سر تمام لژیون‌ها حضور دارد. با اینکه تا بحال افتخار دیدارش را نداشته ام، حضورش را باور دارم. کلامش محبت است، او این سیستم را بنا کرده، طوری برنامه‌ریزی نموده و قوانین را به درستی وضع کرده که بدون هیچ مشکلی، مجموعه، حرکت به سوی روشنایی را کاملاً اتوماتیک، بدون وقفه ادامه خواهد داد. او هر احتمالی را در جهت بروز مشکل نابود می‌کند هیچ شخص و نیرویی اجازه صدمه به کنگره را ندارد. مهندس همه‌چیز را به دقت پیش‌بینی کرده و برایش برنامه‌ریزی نموده. خواستم مترادفی برای کنگره بگویم، اقلیم عشق، برایم تداعی شد. راهنمایم از رد و بدل کردن شماره با دیگران برحذرم کرده. ما با حریم مقدس کنگره آشنا کرده. مجموعه قوانینی که ضامن بقای کنگره است (حرمت کنگره) نگهداری حرمت کنگره ضامن بقای من و سلامتی من است. خوب میدانم ایجاد رابطه کاری ـ خانوادگی و غیره جزء گم کردن راه چیزی نیست، شرط عقل است که دنبال حاشیه نروم، من سفر اولی تمام سعی خودم را می‌کنم که این فرصت را از دست ندهم، روی برنامه باشم. آنچه راهنمایم میگوید روشن‌ترین راه است آن را برمی‌گزینم. او امنیت، عشق بی‌منت و توان بخشیدن را در من قوت میدهد.

تصور من از کنگره ۶۰، قطاریست ساخته دست مهندس دژاکام با نیروی عشق، متصل به قدرت الهی و در حرکت به سوی نور. حالا که کائنات بلیط این قطار رو به من داده، در چهارچوب قوانین و در امنیت کامل، سوار بر قطار کنگره با لذت سفرم را ادامه میدهم.

 

به امید آن روز که با رعایت اصول، صورتهای پنهان من هم آشکار شده، توان دیدن حقایق را طبق آموزه های کنگره ۶۰ پیدا کنم،

با این نصیحت از مولانا ختم عرض میکنم:

 چشم دل باز کن که جان بینی

 آنچه نادیدنی است، آن بینی

 گر به اقلیم عشق روی آری

 همه آفاق گلستان بینی

 

مسافر علیرضا لژیون چهارم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .