هر قدر نظام خود را بر تواناییهای خود بیفزائید و وظایف خود را به نحو مطلوب انجام دهید، در شما حس راحتی و آزاد بودن بهوجود میآید و فکر را تقویت مینماید و برای آرامش میتواند صعودهای خوبی بنماید.
اگر انسانی مطیع به قوانین و وظیفهشناس باشیم و وظایف ناتمام خود را به نحو خوبی انجام دهیم و نظم را به قدرت و تجربه و تواناییهای خود اضافه کنیم، احساس آسودگی خواهیم داشت که باعث میشود فکر و تفکر به خوبی کار کند و وقتی تفکر باشد آرامش و آسایش حاصل میشود که موجب عروج و صعود ما از پلهای به پله دیگر میشود.

همسفر مهناز از لژیون سردار با نگهبانی پهلوان همسفر نسرین در دلنوشته خود بیان کردند:
گاهی وقتها فکر میکنم خداوند دست انسان را از جایی میگیرد که خودش دیگر توانِ نگهداشتنش را ندارد؛ برای من کنگره۶۰، ریسمانی شد که بوسیله آن از اعماق تاریکیها به جهت روشنایی صعود کنم. من بهعنوان یک همسفر، با قلبی آکنده از ترس، نگرانی و هزاران سؤال، وارد این مسیر شدم. درد من از جنس دیگری بود دیدنِ حالِ بدِ عزیزم، ناتوانی در کمک کردن و شبهایی که با اشک میخوابیدم و صبحهایی که با امیدی کمرنگ، بیدار میشدم. هیچکس نمیداند یک همسفر چه میکشد، جز خودش و خدایش، اینکه ببینی کسی که دوستش داری آرامآرام از خودش دور میشود و تو فقط تماشاگر باشی و نتوانی نجاتش بدهی، بسیار دردآور است.
زمانیکه وارد کنگره شدم، اولش فقط گریه بود و سکوت. مینشستم و به مشارکتها گوش میدادم؛ اما در درونم طوفانی برپا بود. با خودم میگفتم: «آیا واقعاً امیدی هست؟ آیا میشود دوباره زندگیمان رنگ آرامش بگیرد؟». با گذر زمان چیزی در وجودم تغییر کرد، حرفهایی که میشنیدم مثل: نوری کوچک در تاریکی دلم، روشن شد، به این درک رسیدم که من هم باید سفر کنم؛ فقط مسافر نیست که نیاز به تغییر دارد، همسفر هم باید خودش را پیدا کند.
در این مسیر آموختم که کنترل کردن اطرافیانم، دوست داشتن نیست. یاد گرفتم که دلسوزیِ بیجا، گاهی آسیب زنندهتر از بیتفاوتی است؛ باید رهایش کنم تا هم او رشد کند و هم خودم. این رها کردن، سختترین کاری بود که در زندگی خود انجام دادم؛ اما زیباترین نتیجه را هم داشت. در این مسیر، بهتدریج خودم را پیدا کردم. دیگر آن آدمِ همیشه نگران و مضطرب نیستم، لبخند میزنم؛ حتی وسط سختیها و یاد گرفتم که به خدا اعتماد کنم.
کنگره برای من فقط یک مکان نبود؛ بلکه پناهگاهی بود برای قلب خستهام، جایی که بدون قضاوت و سرزنش، میتوانستم خودم باشم؛ اما در کنار همه این آرامشها، مطلب مهمی را هم یاد گرفتم بهنام «حرمت». حرمتِ کنگره برای من یعنی: حفظِ پاکیِ این فضا، فضایی که زندگی من و زندگی مسافران و همسفران بسیاری را تغییر دادهاست.
اوایل برایم سؤال بود که چرا رابطه کاری، مالی و خانوادگی در کنگره ممنوع است؛ اما امروز با تمام وجودم میفهمم چرا، چون در این مکان، قرار نیست کسی به کسی وابسته شود، اینجا قرار است همه روی پای خودشان بایستند. اگر رابطه مالی شکل بگیرد، ممکن است دلخوری، توقع و یا حتی سوءتفاهم ایجاد شود. اگر رابطه کاری باشد، ممکن است جایگاهها جابهجا شود و تمرکز از درمان برداشته شود و اگر رابطه خانوادگی در این فضا شکل بگیرد یا پررنگ شود، ممکن است احساسات، مانع دیدنِ حقیقت شود.
کنگره به من یاد داد که هر چیزی جای خودش را دارد. اینجا فقط برای درمان، برای رشد و برای بهتر شدن است؛ اکنون که گذشته خود را مرور میکنم، میبینم آن مهنازی که با چشمانی پر از اشک وارد کنگره شد، امروز تبدیل شده به مادری که در دلش آرامش جریان دارد. این آرامش را مدیون همین حرمتها هستم، مدیون قوانینی که شاید اول سخت بودند؛ اما امروز میدانم که اگر نبودند، من هرگز به این حال خوب نمیرسیدم.
امروز از اعماق وجود خود میگویم: کنگره مکانی است که باید حرمتش را نگهداشت؛ چون بسیاری از انسانها، همانند من، زندگیشان را در این مسیر، دوباره ساختهاند و من همیشه شکرگزار خداوند و قدردان این مسیر خواهم بود.
رابطخبری: همسفر اکرم (لژیون سردار)
عکس: همسفر بتول رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون پنجم)
نویسنده: همسفر مهناز (لژیون سردار)
ویرایش: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون دوم) دبیر سایت
ارسال: همسفر اکرم راهنمای تازهواردین نگهبان سایت
همسفران نمایندگی زالپارس مشهد
- تعداد بازدید از این مطلب :
33