دیشب دوباره همان کابوس قدیمی به سراغم آمد؛ همان خوابی که ردپای سرد و خاکستری روزهای گذشته را بر روحم باقی میگذارد؛ در آن خواب، دوباره خودم را در اتاقکی تاریک دیدم که تنها دریچهاش رو به یک بیابان بیانتها باز میشد و من، همان فاطمه سالهای دور، نشسته بودم و با چشمانی گریان تنها نظارهگر ویرانی بودم؛ در آن لحظات، تمام وجودم فریاد چرا؟ بود؛ من بودم و خدایی که گمان میکردم باید از راه برسد، معجزهای کند و این آوار را از سر زندگیام بردارد، بدون آنکه بدانم چرا سقف خانه من فرو ریخته است.
اما امروز با طلوع خورشید وادی چهارم در ذهنم، آن خواب تلخ تعبیری دیگر یافت. وادی چهارم برایم نه یک تیتر در کتاب، که یک تکانه بزرگ و سیلیِ آگاهی بر صورت غفلت من بود.
من سالها در یک بازی خطرناک (بازی سلب مسئولیت) غرق بودم. بار تمام ناکامیها، شکستها، تاریکیها و حتی اعتیاد همسرم را روی دوش تقدیر و خداوند گذاشته بودم. در تمام آن سالها تصور میکردم دعا یعنی لیست کردن خواستههایم و انتظار برای اجابت آنها، در حالیکه خودم در گوشهای از این سکون مطلق، به انتظار نشستهام.
وادی چهارم به من فهماند که خداوند نه کارگر من است تا آرزوهایم را به واقعیت تبدیل کند و نه مسئول خطاهای من؛ او ناظری است که به من اختیار داد و در کنار آن، مسئولیت را به عنوان ابزار اصلی حیات به دستم سپرد. من در این وادی آموختم که اگر امروز زندگیام بوی ناامیدی میدهد، دلیلش نه تقدیر است و نه کملطفی آسمان، دلیلش این است که من تا پیش از این، خودم را از معادله زندگیام حذف کرده بودم. من همواره در جستوجوی نجاتدهندهای بیرون از خودم بودم، غافل از آنکه نجاتدهنده در آینه به من خیره شده است.
این وادی، لایههای ضخیم قربانی بودن را از روی روانم کنار زد. فهمیدم که آرامش یک هدیه بیقید و شرط نیست که در خانه من را بزند؛ بلکه آرامش محصول مستقیم حرکت من است. مسئولیتپذیری برای من دیگر یک واژهی خشک و خالی نیست؛ یعنی پذیرفتن این حقیقت که فاطمه! تو امروز در این جایگاه هستی چون تو انتخاب کردی که چگونه با دردهایت مواجه شوی.
حالا که به آن ایام پر از درد نگاه میکنم، دیگر آنقدرها هم از آن خاطرات بیزار نیستم؛ چرا که آنها بستر بیداری من شدند. من یاد گرفتم که به جای گلهمند بودن از تاریکی شب، برخیزم و کبریت کوچکم را روشن کنم. هر بار که پاهایم در مسیر خودشناسی میلرزد، هر بار که وسوسه میشوم دوباره چشم ببندم و به تقدیر پناه ببرم، وادی چهارم همچون ناقوسی در گوشم میپیچد: فاطمه! حرکت کن؛ کائنات در انتظار گامهای تو است، نه در انتظار اشکهای تو.
امروز رهایی برای من به معنای همین است؛ یعنی پایان انتظار بیهوده؛ دیگر برای تغییر دنیا به آسمان نگاه نمیکنم، بلکه به دستهای خودم نگاه میکنم؛ به دستهایی که باید ساخته شوند، باید بیاموزند و باید مسئولیت تمام لحظههایی را که پیش رو دارند، به دوش بکشند. خداوند را سپاس که مرا از آن خواب غفلت بیدار کرد، از آن انتظار مرگبار نجات داد و به من قدرت شدن را هدیه کرد. من امروز تنها مسئول حال خوش خویشم و این، بزرگترین دستاورد زندگی من است.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر مونا (لژیون نهم)
رابط خبری: همسفر ناهید رهجوی راهنما همسفر مونا (لژیون نهم)
عکاس: همسفر سمیرا رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون نوزدهم)
ويرايش و ثبت: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر الهام نگهبان سایت
همسفران نمایندگی شادآباد
- تعداد بازدید از این مطلب :
39