جلسه نهم از دوره دوم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی امیرکبیر به استادی راهنما همسفر بهاره ، نگهبانی همسفر فاطمه و دبیری همسفر راحله با دستور جلسه «وادی چهارم و تاثیر آن روی من» روز سهشنبه ۳ تیرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
ابتدا سپاسگزارم از خداوند و تمام نیروهایی که کمک و یاری کردند تا بتوانم این جایگاه را یک بار دیگر تجربه کنم.
به همه عزیزانی که از شعبه آکادمی حضور پیدا کردهاند خوشآمد میگویم.
چهرههایی را میبینم که یاد سالیان پیش میافتم؛ یاد خاطراتی از خودم. انگار که باید فلشبکی بزنم به سالهای دورتری که به آکادمی میآمدم. خانم ناهید اینجا نشستهاند و فکر میکنم مرا به یاد دارند که با چه حال خرابی میآمدم و میرفتم.
خب، دستور جلسه امروز وادی چهارم است. تیتر وادی این است: «در مسائل حیاتی، به خداوند مسئولیت دادن یعنی سلب مسئولیت از خویشتن.»
توضیحات راجع به این وادی را آقای مهندس در سه سیدی ارائه دادهاند و در سیدیهای دیگری، مانند سیدی «خدا و انسان» و سایر سیدیهای آقای مهندس و استاد امین، راجع به فلسفه این وادی بسیار قشنگ و کامل توضیح دادهاند و این مطلب را باز کردهاند.
فکر میکنم بهتر است از تجربه شخصی خودم در رابطه با این وادی صحبت کنم. از تجربه شخصی و برداشت خودم از وادی چهارم میخواهم بگویم و صحبتم را با داستانی از زندگی خودم شروع کنم.
من وقتی وارد کنگره شدم، ۱۹ ساله بودم. سال ۹۲ وارد شدم و نمیدانستم که کنگره، مرکزی برای درمان اعتیاد است. در جایی که کار میکردم، یکی از همکارانم بسیار خوشسخن و پرانرژی بودند و وقتی صحبت میکردند، گاهی اوقات میگفتم: «چقدر حرفهای قشنگی میزنند.» صحبتهایشان همان صحبتهای کنگرهای بود.
به ایشان گفتم: «شما روانشناسی خواندهاید؟»
گفتند: «نه، من ادبیات خواندهام.»
گفتم: «پس کتابهای روانشناسی خاصی مطالعه کردهاید؟ یا در کلاسهای خاصی شرکت میکنید؟»
گفتند: «نه.»
خیلی اصرار کردم تا اینکه گفتند: «راستش من یکسری کلاسهای جهانبینی میروم.»
گفتم: «چطور؟ من هم میتوانم بیایم؟»
گفتند: «نه، آنجا بهصورت گزینشی است و فقط یکسری آدمهای خاص میتوانند وارد شوند.»
گفتم: «اشکالی ندارد، اسم استادتان را بگویید، خودم پیدایش میکنم.»
خلاصه گفتند: «اسم استادم مهندس حسین دژاکام و امین دژاکام است.»
من رفتم خانه و در گوگل جستوجو کردم. آدرس شعبه آکادمی برایم نمایش داده شد و در همان جستوجو، مطالبی در مورد جهانبینی در کنگره ۶۰ نیز برایم باز شد.
خلاصه، من وارد کنگره شدم و وقتی وارد شدم، متوجه شدم اگر بخواهم در کنگره بمانم و در کلاسهای جهانبینی شرکت کنم، باید یکی از اعضای نزدیک خانوادهام اعتیاد به مواد مخدر داشته باشد. آنجا برای اولین بار خوشحال شدم و احساس رضایت کردم. از خداوند تشکر کردم؛ زیرا پدرم اعتیاد داشت و من میتوانستم به واسطه اعتیاد ایشان در کلاسهای جهانبینی کنگره شرکت کنم.
من از وقتی شش ساله بودم، پدرم مصرفکننده بودند. خیلی سعی کرده بودم و تلاش کرده بودم برای درمان اعتیاد پدرم، اما ایشان میرفتند و دوباره برگشت میخوردند. در NGOهای مختلفی رفته بودند و باز هم برگشت میخورند وقتی به کنگره آمدم، متوجه شدم به واسطه تاریکی اعتیاد پدرم، من هم میتوانم اینجا آموزش بگیرم. بخش زیادی از تضادها از درون من برداشته شد و سبک شدم.
هفت سال بعد از آمدنم به کنگره، پدرم راضی شدند که به کنگره بیایند؛ اما من هفت سال آمدم و رفتم و پا پس نکشیدم. آن موقع پدرم به یک NGO دیگر میرفتند که در آنجا چیزی به نام درمان وجود نداشت و به اصطلاح میگفتند «ترک مواد».
پدرم ترک مواد کرده بودند، اما یک ماه، دو ماه، شش ماه یا یک سال بعد دوباره مصرف میکردند و گریز میزدند و این حلقه همچنان ادامه داشت.
تا اینکه من واقعاً آرزو کردم پدرم دوباره مواد مصرف کند تا راضی شود به کنگره بیاید، سفر کند و درمان واقعی درونش شکل بگیرد. این اتفاق افتاد و برای من بسیار خوشایند بود؛ اما هفت سال طول کشید. هفت سال بسیار سخت و دردآور.
هفت سال سفر کردم و این سفر برای من بسیار دردآور و رنجآور بود، اما دقیقاً همانجا بود که درس این وادی را گرفتم و یاد گرفتم که مسئولیت و بار نفس خودم را باید خودم به دوش بکشم؛ این کولهبار سنگینی را که از پیشینههای دورتر با خودم آوردهام، خودم حمل کنم. نه پدرم که اعتیاد داشته مسئول آن است و نه حتی خداوند.
آنجایی که من این درس را تا حدودی، در حد ظرفیت خودم، یاد گرفتم، پدرم راضی شدند به کنگره بیایند.
ایشان به کنگره آمدند و این سفر برای من بسیار سخت و دردناک بود. البته که سفر کردن درد و رنج دارد. اینکه من بار مسئولیت تاریکیهای درونم را به دوش بکشم، آنها را ببینم و بپذیرم، درد دارد.
همانطور که در کنگره میگوییم: «از قهر به مهر، از تاریکی به روشنایی و از نفرت به عشق.»
وقتی میخواهم از تاریکی به روشنایی و از نفرت به عشق سفر کنم، در طول این سفر باید یکسری تبدیلات در من شکل بگیرد. این تبدیل شدن و صاف شدن دل، سوختن دل دارد؛ درد دارد، گریه دارد، ناله دارد و ضجه زدن دارد.
به یاد دارم در طول آن هفت سال، روزهای سهشنبه که به کنگره میرفتم و هنوز پدرم به کنگره نیامده بودند، وقتی به خانه برمیگشتم، یک جای خلوت پیدا میکردم و فقط مینشستم، ضجه میزدم و زارزار گریه میکردم.
برای اینکه کسی صدای گریههایم را نشنود، بالشی را جلوی دهانم میگرفتم و بلندبلند اشک میریختم و گریه میکردم؛ از تاریکیهای درونم، از دیدن خشمها، نفرتها، دروغها و خیانتها.
از دیدن این تاریکیها که در درونم میدیدم و میدانستم راه دیگری ندارم. برای رسیدن به بهشت باید از آن جهنم عبور میکردم و هنوز هم در حال عبور هستم؛ زیرا این سفر پایانی ندارد و همچنان ادامه دارد.
اما وقتی بار مسئولیتم را پذیرفتم، یک معجزه اتفاق افتاد و آن این بود که خداوند کمک کرد و نیروهای الهی خود را فرستاد. زیرا نیروهای الهی انسان را تست و آزمون میکنند.
خداوند این نیروها را فرستاد، پدر من رها شد، من امتحان دادم، راهنما شدم و توانستم آرامشی نسبی را در قلبم احساس کنم.
در نهایت، وقتی انسان تلاش میکند، حرکت میکند و مسئولیت خود را میپذیرد، خداوند نیز با او همراه میشود.
صحبتم را با شعری از حضرت مولانا به پایان میرسانم:
باز گردد عاقبت این در ؟ بلی
رو نماید یار سیمین بر؟ بلی
ساقی ما یاد این مستان کند
باردیگر با می و ساغر ؟ بلی
نوبهار حسن آید سوی باغ
بشکفد آن شاخههای تر؟ بلی
دامن پر خاک و خاشاک زمین
پر شود از مشک و از عنبر؟ بلی
این سر مخمور اندیشه پرست
مست گردد زان می احمر؟ بلی
این دو چشم اشکبار نوحهگر
روشنی یابد از آن منظر ؟ بلی
جمله ی خلق جهان در یک کس است
او بود از صد جهان بهتر؟ بلی
من خمش کردم ولیکن در دلم
تا ابد رویت نی و شکر؟ بلی

مرزبانان کشیک: همسفرسمانه و مسافرمرتضی
عکاس: همسفر مرجان رهجوی راهنما همسفر بهاره
تایپیست: همسفر ندا رهجوی راهنما همسفر بهاره
ویرایش و ارسال: همسفر مهناز مرزبان خبری
همسفران نمایندگی امیرکبیر
- تعداد بازدید از این مطلب :
103