تا پیش از این، من همیشه یک «جنگجوی خسته» بودم. همیشه دستانم مشت شده بود؛ انگار قرار بود با چنگ و دندان، تمامِ داشتههایم، تمامِ عزیزترینهایم و حتی تمامِ رویاهایم را در مشت بگیرم تا مبادا ذرهای از آنها از دست برود. نمیدانستم که هر چه بیشتر مشت میبندم، فضایِ روحم برای نفس کشیدن تنگتر میشود.وادی چهارم برای من، «سقوطِ یک نقاب» بود.
وقتی به این وادی رسیدم، دیگر توانِ دویدن نداشتم. انگار رو به رویِ آیینهای ایستادم که نه چهرهام، که زخمهایم را نشان میداد. آنجا فهمیدم تمامِ سالهایی که با چنگ و دندان جنگیدم، فقط از سرِ ترس بوده است. ترس از نبودن، ترس از خالی شدن، ترس از تنهایی.در وادی چهارم، چیزی در وجودم شکست. اما این بار، برخلافِ همیشه، از شکستن نترسیدم. انگار آن چیزی که باید میشکست، همان غرورِ کاذب و همان وابستگیِ فلجکنندهام به «بودنِ چیزها» بود.
خدای من!آن لحظهای که برای اولین بار چشمهایم را بستم و گفتم: «دیگر نمیجنگم»، زیباترین لحظهی عمرم بود.چقدر سبک شدم… انگار باری که سالها روی دوشم سنگینی میکرد، وزنی نداشت، فقط «ترس» بود.وادی چهارم به من یاد داد که رها کردن، یعنی به آغوشِ هستی برگشتن.یاد داد که وقتی دست از تقلایِ بیهوده برمیدارم، آنوقت است که جریانِ زندگی، خودش به سمتم میآید.حالا من، آن آدمِ سابق نیستم. دیگر برای ماندنِ کسی، برای به دست آوردنِ چیزی، خودم را تکهتکه نمیکنم.
یاد گرفتهام که «در عینِ بودن، رها باشم.»یاد گرفتهام که قلبم، قرار نیست زندانیِ کسی یا چیزی باشد؛ قلبم قرار است خانهای باشد برای آرامش.گاهی نیمهشبها که به آن روزهایِ پُر از تنش فکر میکنم، بغض گلویم را میگیرد، نه برایِ آن روزها، بلکه برایِ آن «من» که چقدر درد کشید تا بالاخره بفهمد امنیت، در هیچچیزِ بیرونی نیست؛ امنیت، اعتمادِ عمیق به قلبِ مهربانِ خداوند است.وادی چهارم، برای من، تولدِ دوبارهی یک «احساس» بود. احساسی که دیگر از رفتن نمیترسد، که دیگر از نداشتن نمیلرزد.
حالا من آرامم… نه به این خاطر که همهچیز عالی است، بلکه به این خاطر که فهمیدهام من، مسئولِ تمامِ اتفاقات نیستم؛ من فقط مسئولِ این هستم که با عشق، با درک و با رهایی، همین لحظه را زندگی کنم.این وادی، روحم را شست.انگار تمامِ آن گرد و غبارهایِ گذشته، با یک گریهی طولانی و یک تسلیمِ عاشقانه، از وجودم پاک شد.حالا من هستم و جهانی که دیگر از آن نمیترسم؛ جهانی که حالا با چشمهایِ «رها شده»، زیباتر از همیشه میبینمش.
رابط خبری:همسفر نرگس رهجوی راهنما همسفر سمیه(لژیون ششم)
ارسال :همسفر فریبا رهجوی راهنما همسفر اعظم(لژیون چهارم)
همسفران نمایندگی خیام نیشابوری
- تعداد بازدید از این مطلب :
49