دومین جلسه از دوره چهارم لژیون سردار با استادی همسفر بتول، دبیری همسفر الهام و نگهبانی همسفر زهرا با دستور جلسه «وادی چهارم وتاثیر آن روی من» در روز دوشنبه 1 تیرماه1405 ساعت ۱۶:۰۰ آغاز شد.

خلاصه سخنان استاد:
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار.سلام دوستان بتول هستم همسفر. خداوند را شاکر و سپاسگزارم که امروز در خدمت شما عزیزان هستم. از خانم زهرا نگهبان لژیون سردار که منت گذاشتند و اجازه دادند که من این جایگاه را تجربه کنم سپاسگزارم. دستور جلسه امروز مسئولیت دادن به خداوند یعنی سلب مسئولیت از خویش. همیشه فکر میکردم؛ چون خدا بزرگ است و مهربان، تمام مشکلاتم را حل میکند. من فقط باید نظارهگر باشم؛ اما این وادی به من آموخت که خداوند جایگاه خودش را دارد و من جایگاه خودم را و تمام تصمیمات، خطاها و حرکتهای من به عهده خودم است و برای رسیدن به آرامش باید خودم دستبهکار شوم و مسئولیت زندگیام را بپذیرم.
مفهوم وادی چهارم خلاصه شده بین توکل و فرار از مسئولیت و این وادی به من فهماند که نباید با لباس مسئولیت از خودخواهی پنهانم پرده بردارم. عزیزان چند نکته در مورد لژیون سردار خدمتتان عرض کنم. لژیون سردار واقعاً لژیون عشق است. جایی است که ما سردار وجودی خودمان میشویم و بر ترسهای خودمان غلبه میکنیم. اینکه بارها شنیدیم: دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم تا دیگران بخورند. میگفتم اینها همه شعار است. این یک مبادلهای است بین ما و خداوند. همینطور که ما از فردای خودمان خبر نداریم هیچ تضمینی نیست که فرزند من شاید فردا روی این صندلی بنشیند. اینکه چه تضمینی است؟ یک خاطره از خودم بگویم. ما امسال بعد از عید نوروز به مسافرت رفته بودیم. پسرم به من زنگ زد و گفت: مامان. من میخواهم به کنگره بروم. پرسیدم: چرا میخواهی به کنگره بروی پسرم؟ گفت: به بابا چیزی نگویید. گفتم: چیزی مصرف میکنی؟ حالم خیلی بد شد. گفت: نه، مامان نترس. من یک سال است هنگامی که از جاده میآیم در بیرون با دوستانم مشروب میخورم. ناراحت شدم. حالی داشتم که باید مادر باشید تا متوجه شوید. خودم را قوی گرفتم و گفتم: اشتباه کردی؛ اما اشکالی ندارد، الان به اشتباهت پی بردید.
خیلی خوب شد. گفت: مامان من خجالت میکشم به شعبه شما بیایم و یا به سنایی بروم؛ چون دوستانم آنجا هستند. من به شعبه عطار میروم. هنوز ما نیامدیم ایشان رفت. واقعاً خوشحال شدم. گفت: مامان من هر وقت از جاده میآیم از مشروب استفاده میکنم و هر کار میکنم نمیتوانم این کار را انجام ندهم. به پدرش موضوع را گفتم. پدرش خیلی با آرامش و خونسردانه با موضوع برخورد کرد. پسرم میگفت: در شعبه عطار یک نفر آشنا را دیدم از استرس کمرم گرفت. گفتم: اشکالی ندارد. همه کنگرهایها ابتدای ورود خجالت میکشند بعد همه مثل هم هستند. امسال سال چهارمی است که در کنگره هستم. مسافرم ۳ بار دنور شدند و من ۲ بار.
این نیست که بگوییم؛ چون دنور شدیم پس از خداوند توقع داشته باشیم که همه چیز را برای ما درست کند. به نظر من این بهترین هدیهای بود که خدا اول جوانی به پسرم و خانمش که عقد هستند داد. بهترین روزهای زندگیشان است که تجربه میکنند. ما بهترین روزهای زندگیمان سپری شد بدون اینکه هیچچیزی بفهمیم. خدا را شکر در لژیون سردار قدمی برای خودت برمیداری. با اینکه پسرم به جاده میرود؛ اما سیدیهایش را مینویسد. کارش خطرناک است؛ ولی برای حضور در کنگره و لژیون خودش را میرساند. این بهترین هدیه برای من مادر است. انشاءالله هر کس فرزندی دارد که گرفتار است دعا کنید که به کنگره بیاید و رها شود.ممنون از اینکه به صحبتهای من گوش کردید..

رابط خبری: راهنما همسفر سمیه (لژیون دوم)
تایپ :همسفر مهین رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون دوم)
ارسال: همسفر فریبا رهجوی همسفر اعظم(لژیون چهارم)
همسفران نمایندگی خیام نیشابوری
- تعداد بازدید از این مطلب :
48