جلسه پنجم از دوره شانزدهم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، در نمایندگی شهباز با استادی راهنما مسافرمسعود، نگهبانی مسافر احمد و دبیری مسافر مرتضی با دستور جلسه «وادی چهارم وتاثیرآن روی من » یکشنبه، ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
«سلام دوستان، مسعود هستم یک مسافر. سلام و درود؛ خیلی خوشحالم و از خداوند بزرگ سپاسگزارم. امیدوارم که بار دیگر فرصتی پیش بیاید تا در خدمت عزیزان باشم. انشاءالله که جلسه خوب و پرباری داشته باشیم؛ از نگهبان و دبیر محترم هم سپاسگزارم. واقعاً خیلی خوشحالم که در این جایگاه قرار دارم؛ همیشه سعی میکنم کنگره برایم تازه بماند. حدود بیست و سه سال است که در کنگره هستم، اما امروز هم برایم تازگی دارد. برای خودم بسیار ارزشمند است که میتوانم این مسیر را به راحتی ادامه دهم، چرا که خیلی وقتها انسان تصور میکند که به مقصد رسیده است، در حالی که نمیداند فاصله «از ازل تا ابد» چقدر است.
داشتم راجع به وادی چهارم و «سلب مسئولیت از خویش با واگذاری آن به خداوند» فکر میکردم. کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» که هفته گذشته مطرح شد، به ذهنم آمد؛ اینکه یک انسان، مقام انسانی خود را در جایی جا گذاشته، اما خودش هم حواسش نیست و آگاهی ندارد. مطلبی بود که استادم همیشه میگفت: «تنها خیال و خواست ما چیزی نیست که میبینیم و میخواهیم؛ درست چیزی است که نه ما میبینیم و نه میخواهیم؛ زیرا حال برای ما واقعی است، اما حقیقت جای دیگری است.»
واقعاً آنچه ما میبینیم و میخواهیم، تنها خواستههای نفس است که همواره در تمام موجودات وجود دارد. در موضوع اعتیاد، انسان در نفس اماره قرار دارد؛ در بالاترین مرحله تکاملِ «نفسِ حیوانی» و پایینترین مرحله «نفس در انسان». ببینید ما تا کجا پیش رفتهایم! حالا مسئولیتهای زیادی در زندگی داریم که فعلاً وقتش هست و به آنها میپردازیم، اما موضوع اعتیاد، موضوع کوچکی نیست؛ این بزرگترین مسئولیتی است که یک مصرفکننده در این حیات بر عهده دارد. مسئله، مسئله حیات است. حیات ما کاملاً با سیستم ایکس درگیر شده و از چرخه طبیعی خودش خارج شده است.
آقای مهندس فرمودند که اولین و کوچکترین کاری که شخص مصرفکننده باید برای درمانش انجام دهد، همین است. این بزرگترین مسئولیت اوست و کوچکترین بخش آن، حضور بهموقع روی صندلی است. درمان سیگار، درمان اعتیاد، درمان چاقی و…؛ ما از اعتیاد آمدیم، یعنی مهمترین کاری که باید در مسئله حیاتمان انجام میدادیم، درمان بود؛ یعنی این در اولویت قرار داشت. اگر انجام نمیشد، حیات بیحیات بود. یعنی تمام خواستههای ریز و درشت زندگی یک فرد مصرفکننده، در بحث «مواد» خلاصه شده بود. هر کسی به این باور نرسیده، باید فکر کند. ما میخواهیم از حلقوم این اژدها بیرون بیاییم؛ پس کمترین کار این است که روی صندلیها باشیم و پیگیر باشیم تا خواستهمان ضعیف نشود.
خیلیها مسیر را پیدا میکنند، اما در ادامه مسیر که طولانی است و انسان به بیداری نسبی میرسد، عبور میکنند، «کتکهایی» میخورند و وارد مرحلهای از بیداری میشوند، اما نگاه میکنند که حواسشان به موضوعات دیگری پرت شده است. اعتیاد برایشان اولویت دوم، سوم، چهارم و دهم میشود و بعد از آن چه؟ دوباره سقوط میکنند! نه اینجا به نتیجه میرسند و نه آنجا. ما شناخت نسبی داریم که این یک بازی است؛ اگر میخواهی خدا را بشناسی، باید از دروازههای خودت عبور کنی و از خودت بگذری؛ یعنی «خودِ بیخود». نفس اماره باید بمیرد. چون اعتیاد از «ازدواج انسان و مواد مخدر» به وجود میآید؛ همان نامزدبازی و بعد خطبه عقدی که خوانده میشود و این اتفاق میافتد.»

«موجودی به تمام معنا در انسان به وجود میآید که خدادادی نیست، و این موجود باید در طول مسیر با شناخت و آگاهی شناخته شود. باید اعتیاد را بشناسیم، مواد مخدر را بشناسیم، تا حدودی باید نفس را بشناسیم، باید عقل را بشناسیم و اندامهای دیگر را بشناسیم.
ببینید، ما آن چیزی نیستیم که میبینیم و میخواهیم؛ درست آن چیزی است که نه ما میبینیم و نه ما میخواهیم. این مار است! بعد مثل آقای مهندس، هر روز یکی از کاشیها را درست میکند؛ شد لاستیک، وای، این چیز خوبی شد! یک وقت میگوید: «مواد مصرف نکنید!» نه! سیب را قسم میخورم!
والله، چه دردی میکند؟ شخصی از من سؤال کرد: «آیا میتوانیم به جایی برسیم که برای اولین بار مواد زدیم؟» گفتم: «جای خوبی دارد! داری مواد میزنی؟» آن جایی که بودی، حالا سی سال وقت گذاشتی، معتاد شدی؛ بعد آمدی چقدر زحمت بکشی تا باز همان موجود شوی؟ نه! آقای مهندس فرمودند ما این واژه چهارم را به این دلیل نوشتیم که گروههای دیگری هستند که میگویند «زن خراب»، «اشخاص سمساری»، «کلی خانه»… تو روخوانی کجا و فلان… بعد پنج، نواقص اخلاقی. ما باید یک نیروی برتری درست کنیم.
ما چه کارهایم؟ ما نوشتیم برای این که ما هر نقصی داریم، به ما حق اختیار دادهاند در سرنوشت خودمان. سی سال اعتیاد، طی مواد طبیعی… حالا یک مسیری خداوند کمک کرده، شرایطی فراهم شده که ما مسیر را طی کردیم، رسیدیم به آن میوه ممنوعه. حالا به ما اجازه دادهاند که برگردیم. حتی باید توبه هم کنیم. یک دستگاه آسمانی؛ افکار ما، خود ما باید انجام دهیم. خود ما باید مسیری را که وجود دارد پیدا کنیم، حرکت کنیم و برسیم.
میخواهی معتاد شوی؟ سیصد بار بکشی تا معتاد شوی؟ این درد هم خواسته باشد، خواسته خیلی قوی است. میخواهم معتاد شوم، الکی نیست! مرکز هم نمیتواند معتاد شود. معتاد شدن… فکر کن، مانند بزرگی است، خیلی سخت است واقعاً. در واقع، اگر خوب نگاه کنی، معتاد شدن خیلی سخت است، اما درمان شدن خیلی عادی است. سیگار کشیدن خیلی سخت است، سیگار نکشیدن خیلی راحت است. میخواهیم این کارها را انجام دهیم، ولی چون مسیر طولانی است، میگوید «انسان مقام انسانی خود را در جایی جا گذاشته و خودش هم میگوید آگاه نیست.»
فهمیدن خیلیها میگویند سخت است. خب، آقای مهندس میگوید: «نفهمیدن سختتر از فهمیدن است.» چقدر میخواهی درس بخوانی، کلاس بروی، بنشینی؟ نفس همواره تو را اذیت میکند؛ سخت نیست. ما فکر میکنیم سخت است. درمان اعتیاد که اینجا هست، مثل درمانی ناز است. ولی برای نفس اماره، بالاترین سختی و صدمه سی سال، چهل سال نیروهای منفی وقت گذاشتند تا یک شخص را از مسیر تکاملی خودش منحرف کنند و به شصت درجه زیر صفر فرو ببرند.
خب، از اینجا تا آمدن بالای صفر، یک سری فیلترهایی، سختیهایی هست برای ساخته شدن که باید ما در این جریان باشیم. وقتی نفس حیوانی هست، بین این قوانین، خود چارچوب هم مهم است. کافی است وقت بگذاری؛ در مراحل بالای نفس، همه چیز با حساب و کتاب شده است. یعنی اگر شخصی که مرتب آمده روی صندلی نشسته، یازده ماه سر ساعت آمده، رفته، سیگارش را نوشته، فلش را انجام داده و به فرمانهایی که بوده عمل کرده، وقتی رهاییاش میشود، انگار تمام هستی… خب، آن روز خب به او کمک میکند. آن رهایی، همه چیز خوب است.
خب، ما خیلی رهایی داشتیم؛ در این چند سالی که هستی، کسانی که خوب عمل نمیکنند، ماشینشان خراب میشود، پنچر میشود، نمیدانم، تصادف میکنند، هزار مشکل ایجاد میشود. تمام هستی کمک میکند و خداوند به ما کمک میکند، در چه زمانی؟ زمانی که مسئولیت را انجام داده باشیم. چون همه چیز در چارچوبی است که هیچ آسیبی به انسان وارد نشود. خیلی متشکرم.»
عکاس :مسافرابوالفضل
تنظیم:مسافرحسین
- تعداد بازدید از این مطلب :
76