English Version
This Site Is Available In English

هر پله، دریچه‌ای نو به سوی روشنایی

هر پله، دریچه‌ای نو به سوی روشنایی

به‌نام نامی عشق که هرچه هست از اوست.

در میانه یخبندانی سهمگین ایستاده‌ام؛ جایی که عقربه‌های ساعت از حرکت بازمانده‌اند و سرما تا مغز استخوان نفوذ کرده است. این‌جا منطقه ۶۰درجه زیرصفر است؛ جایی که اعتیاد، تندیسی یخی از مسافر من ساخته بود. من، همسفری خسته با کوله‌باری از ناامیدی. در جاده‌ای لغزنده و پرپیچ‌و‌خم به همراه مسافری هستم که یک حرکت اشتباه ما باعث سقوط به اعماق دره بود؛ اما صدایی همواره به گوش می‌رسید که عبور کن!

کتابی که در کنارم بود را گشودم و نور از میان واژگان آن تابید. تصویر اول: اتومبیلی در میان برف و یخ؛ تمثیلی از جسم مسافر که در سرمای اعتیاد منجمد شده بود. باید آرام حرکت می‌کردیم، بدون شتاب که ساختن، زمان می‌طلبد و صبر، کیمیای این راه است. در این سفر، آموختم که راه، خود می‌گوید چه باید کرد. آموختم که  نیروهای خفته در درون من و هر انسان دیگری، منتظر بیداری‌ هستند و اعتیاد، تنها یک بیماری نیست؛ بلکه آزمون آگاهی است.

متد تدریجی(DST)، باران رحمتی بر کویر تشنه‌ جان من و مسافرم بود. هر پله، دریچه‌ای نو به سوی روشنایی گشود و سلول‌های خسته‌ مسافرم، دوباره سرود زندگی سر دادند و وجود من نیز درکنار او گرم شد. این‌جا دیگر سخن از جنگ و ستیز نیست، سخن از عشق است، سخن از بخشش و ایمان است و من یاد گرفتم که دشمن من، در درون من است و جهل، همان دیوی است که باید به زنجیر کشیده شود.

کتاب را ورق می‌زنم و به تصویر درخت پوسیده می‌رسم؛ خالی از حیات، رو به زوال؛ اما در کنار آن، جوانه‌های سبز روییده‌اند، نوید تولدی دوباره از دل ویرانه‌هاست. ۶۰درجه زیرصفر، دیگر برایم ترسناک نیست، چون حالا گرمای محبت را در قلب خود حس می‌کنم؛ محبتی که از لژیون‌ها و راهنمایان جاری است. آنان که چراغ به دست، پیشاهنگِ مسیر رهایی‌اند. آموختم که باید ظرف خود را تهی کنم تا پُر شوم؛ تهی از منیت، کینه و ترس و پر از دانایی،  ظرفیت و مسئولیت شوم.

این کتاب، تنها شرح یک درمان نیست؛ نقشه‌ راهی است برای یافتن خویشتن خویش، برای عبور از گذرگاه‌های سخت زندگی  و رسیدن به اقیانوسی که آرامش ابدی دارد. سفر از ظلمت به نور، زیباترین سفر عالم است. از غرش رعد و ریزش کوه نترس که نگهبانان، همواره بیدار و همراه تو هستند.

در انتهای این مسیر، بوی گل‌های سرخ می‌آید. بوی رهایی، بوی رسیدن به فرمان عقل و بویِ خوشِ انسانیت از دست رفته که حالا با شکوهی بیشتر بازگشته است. من و مسافرم از منطقه ۶۰درجه عبور کرده‌ایم؛ نه با قدرت بازو، بلکه با قدرت تفکر، با ایمان به این‌که پایان شب سیه، سپید است. سپاس برای این کتاب، برای این بیداری و سپاس برای معمار این بنای عظیم عشق که راه گمگشتگان را به‌سوی خانه هموار کرد.

نویسنده: همسفر نرگس رهجوی راهنما همسفر لیلی (لژیون بیست‌و‌دوم)
رابط خبری: همسفر فریبا رهجوی راهنما همسفر لیلی (لژیون بیست‌ودوم)
ارسال: همسفر الهام رهجوی راهنما همسفر پریسا (لژیون بیست‌و‌ششم) دبیر اول سایت
همسفران نمایندگی شیخ‌بهایی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .