جلسه دوم از دوره دوازدهم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، در نمایندگی شهباز با استادی مسافرجواد، نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر عباس با دستور جلسه «کتاب عبور از منطقه ۶۰درجه زیرصفروتصاویرآن» سه شنبه، ۲۶ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، جواد مسافر هستم. در جلسه «عبور از منطقه ۶۰ درجه» من یکشنبه سر جلسه که بودم، یاد سفر اول خودم افتادم؛ وقتی وارد کنگره شدم، صادقانه بگویم روی صندلی نمیتوانستم بنشینم. کمکم که زمان گذشت و به قول خودمان چهار، پنج ماه از سفرم گذشت، یادم هست در لژون آقا رضا طالبیبیگی بودم. بابا، چند نفر از بچهها بودیم، فکر کنم ده، دوازده نفر بودیم. من و یکی دو تا از بچهها هم سیدی مینوشتیم، هم درست سفر میکردیم و خیلی هم قشنگ میآمدیم کنگره. بعد با خودم میگفتم: میشود یک روزی ما هم مثل اینها بشویم یا مثل اینها صحبت کنیم؟ خیلی هم مشارکتهای خوبی داشتند.
وقتی سفرم به چهار، پنج ماه رسید، آنها به هشت، نه ماه رسیده بودند. یادم هست که چندتاییشان، شاید سه، چهار نفرشان، از جمله علیآقا نادری، در لژون ما بودند. چهار، پنج تا از بچهها نامه آخر را گرفتند و دیگر هم نیامدند. یکیدو نفرشان سر از کمپ درآوردند و یکیدو نفرشان هم دیگر نیامدند. برایم جالب بود که گفتم: خدایا شکر که من توانستم این صندلی خودم را نگه دارم، بمانم و بتوانم خدمت کنم.
یادم هست زمانی که وارد کنگره شدم، اولین اولویتم درمانم بود. گفتم درمانم که تمام شود و رهاییام را بگیرم، میروم دنبال زندگیام و کاری به کنگره ندارم. وقتی هم رهاییام را گرفتم، یادم هست شش ماه، فکر کنم هفت ماه، کنگره نیامدم. بعد از هفت ماه دوباره برگشتم کنگره. چرا برگشتم؟ دیدم بیرون از کنگره چیزی به من نمیدهد، اما داخل کنگره خیلی چیزها به من جواب میدهد. در کنگره یاد گرفتم که منیتم را کنار بگذارم.
در سفر دوم، چون وقتی وارد کنگره میشوم در سفر اول، الان تجربهام به من ثابت کرده که وقتی سفر اولی وارد کنگره میشود، خیلی جالب است؛ منِ جواد یکجور با او رفتار میکنم، مثل زمانی که در سربازی بودیم و پایمان بالا بود و فکر میکردیم این تازهوارد است و باید یک جور دیگر با او رفتار کنیم. اما یاد گرفتم یک سفر اولی را چطور بغل کنم. وقتی خودم سفر اول بودم، یادم هست هر وقت یک سفر اولی میآمد، آنقدر بچهها با ذوق او را بغل میکردند که صندلیشان هیچوقت ترک نمیکرد. اما الان میبینم که سفر دوم میآیم، مخصوصاً خودم را میگویم، به کسی کار ندارم، دیدم که یکجوری منیت دارند که واقعاً یک سفر اولی وقتی وارد کنگره میشود، یکجوری با او رفتار میکنند که وقتی یادش میافتد بیاید کنگره، میگوید: بابا اینجا کجاست؟ اینجا چه جایی است؟
خیلی برایم جالب است که یک سفر دومی، منِ جواد، دستم را میگیرم بالا و

میگویم: جوادِ مسافرم، مصرف سیگار دارم و یک سال رهایی سیگار دارم، بعد میروم بیرون از کنگره سیگار میکشم. یک سفر اولی وقتی این را میبیند، برایم جالب است که میگوید: آقا این چه جور جایی است؟ اینجا خیلی جالب میآید؛ اینجا مشارکت میکند، به دروغ میگوید من آنیکس رفیق سیگاریام. اگر منِ جواد بتوانم با منیت خودم کنار بیایم و با یک سفر اولی درست رفتار کنم، واقعاً حال و روز کنگره یککم بهتر میشود، مخصوصاً کنگره شهباز که سفر اولیاش یککم کم است. چرا؟ چون سفر اولی وقتی وارد میشود، خیلی به ندرت میماند.
من چند تا رفیق دارم، الان هم هست. چند روز پیش در مغازهام نشسته بودم، گفت: آقا کنگره میروی؟ گفتم: آره، میروم. گفت: فکر کنم نمیروی. گفت: نه بابا، من یکجوری مستم، نمیگویم زیاد میروم، بستهام. گفت: خیلی از کنگرهایها مسیرشان جدا شده. گفتم: نمیدانم، واقعاً چجوری است. گفتم: بچسب به کنگره، کاری به کسی نداشته باش.
وقتی فکر میکنم این کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه» واقعاً اگر بخوانیاش، من صادقانه شاید بگویم یکبار، یکبار، شاید خوانده باشمش. شاید امروز آمدم اینجا، چند کلمه ازش خواندم یا دو، سه صفحه ازش خواندم. اولین چیزی که به ما میگوید: تفکر، فکر کرد
تو سفر اولم که وارد کنگره شدم دقیقا همین حالت رو داشتم وقتی درست سفر کردم اون راهم رو پیدا کردم مثل اکثر این راهنمایی که اینجا هستن راهشون رو پیدا کردن خدمت کردن خیلی خوبه ما روز شنبه مرزبانی پارک رو داشتیم ما پنج نفر رو داشتیم شاید یه نفر رفته امتحان داده چرا باید اینجوری باشه چون یه نفر رفته امتحان داره چرا اینجوری باشه چون انگار ترس داریم از خدمت کردن به قول قدیمی ها می گیم انگار مثلا چه کاری می خوایم انجام بدیم من زمانی که خودم می خواستم مرزبان بشم یادمه سه نفر بودیم خیلی صادقانه رفتیم خدمت کردیم و این رو یاد گرفتم که تو کنگره دیگران کاشتند و ما خوردیم ما باید بکاریم برای دیگران ممنون که گوش دادید.
عکاس:مسافرابوالفضل
تنظیم:مسافرحسین
- تعداد بازدید از این مطلب :
69