English Version
This Site Is Available In English

بر خلاف تصورم

بر خلاف تصورم

همسفر فاطمه ✍✍

زندگی من، فاطمه، به دو بخش تقسیم می‌شود؛ زندگی قبل از کنگره و زندگی بعد از کنگره.

قبل از ورود به کنگره ۶۰، زندگی برای من هیچ معنایی نداشت. نه امیدی داشتم و نه آینده را روشن می‌دیدم. روزها تا نزدیک ظهر خواب بودم و وقتی بیدار می‌شدم، از زمین و زمان خسته بودم. زمان برای من فقط می‌گذشت و هر روز شاهد نابودی زندگی خود، فرزندم و مسافرم بودم.

وقتی مسافرم برای تهیه مواد از خانه بیرون می‌رفت، من فقط گریه می‌کردم و تمام موادفروش‌ها را مقصر می‌دانستم. تنفر از آن‌ها تمام وجود مرا فرا گرفته بود. مصرف مواد مسافرم روزبه‌روز بیشتر می‌شد و تمام درآمد خود را صرف تهیه مواد می‌کرد. گاهی با خود فکر می‌کردم، مگر او اصلاً ما را می‌بیند؟

چهره مسافرم هر روز بیشتر تغییر می‌کرد و من از این‌که همسر یک مصرف‌کننده بودم، احساس شرمندگی می‌کردم. نمی‌دانستم با فرزندم چه کنم. نه توان رفتن داشتم و نه دل ماندن. فکر آینده فرزندم مرا نابود می‌کرد.

روز تولدم، دوستم به خانه ما آمد و از کنگره ۶۰ برایم گفت. همسر او به‌تازگی از بند مواد رها شده بود و صحبت‌ها و تعریف‌هایش از کنگره ۶۰ برای من بسیار جالب و جذاب بود. با خود می‌گفتم: آیا روزی می‌رسد که مسافر من هم دیگر مواد مصرف نکند؟ حتی تصور این موضوع برایم غیرممکن بود.

به اصرار مسافر دوستم، مسافرم وارد کنگره ۶۰ شد و پس از مدتی، من نیز به کنگره آمدم. بعد از جلسات تازه‌واردین، لژیون خود را انتخاب کردم و راهنمایم مرا با لبخند پذیرفتند. با خود می‌گفتم یک انسان تا چه اندازه می‌تواند مهربان باشد؟ ایشان با عشق به همه نگاه می‌کردند، هرچند در ابتدا بسیاری از صحبت‌هایشان برای من نامفهوم بود.

مسافرم گاهی در طول سفر بسیار عصبانی می‌شد و من حال خوبی نداشتم. برای اولین بار به راهنمایم پیام دادم. فکر می‌کردم شاید پاسخی ندهند یا با خود بگویند که چه انسان بدبختی هستم؛ اما برخلاف تصورم، هرگز مرا قضاوت نکردند. ایشان با رفتار و گفتار صحیح، اشتباهات و خطاهایم را به من نشان دادند، بیشتر مواقع مرا به صبوری دعوت می‌کردند و گاهی نیز با جدیت با من برخورد می‌کردند.

با این‌که هیچ‌گونه حقوقی دریافت نمی‌کردند، ساعت‌ها برای من وقت می‌گذاشتند. من برای ایشان یک غریبه بودم، اما مانند مادری مهربان دست مرا گرفتند و امید را به زندگی‌ام بازگرداندند. گاهی همچون مادری دلسوز مرا سرزنش می‌کردند تا رشد کنم و درس بگیرم. هیچ‌گاه از شنیدن حرف‌هایم خسته نمی‌شدند، با وجود این‌که شاید من رهجوی فرمانبرداری نبودم؛ اما ایشان همیشه کنار من بودند و حضورشان برایم قوت قلب بود.

راهنمای عزیزم باعث شدند تاریکی‌ها را بشناسم و عشق و محبت را بیاموزم. آن‌ها به من یاد دادند که چگونه زندگی کنم و چگونه از دل سختی‌ها عبور کنم.

تمام انسان‌ها به محبت نیاز دارند و من آرامش و امید امروز زندگی‌ام را مدیون راهنمای عزیزم هستم. اکنون ایشان تکه‌ای از قلب من هستند و عاشقانه دوستشان دارم. خداوند را هزاران بار شکر می‌کنم که چنین فرشته‌ای را در مسیر زندگی من قرار داد.

نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر مرجان رهجوی راهنما همسفر سمیرا لژیون اول (دبیر سایت)

نمایندگی همسفران شهباز

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .