سیزدهمین جلسه از دوره سیزدهم سری کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی کریمان کرمان با دستور جلسه «آداب معاشرت، ادب و بیادبی ، تعادل و بیتعادلی» با استادی پهلوان محترم مسافر صامت و با نگهبانی مسافر احمد و دبیری مسافر جواد روز پنجشنبه مورخ ۱۴۰۵/۳/۲۱ راس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.

سخنان استاد:
سلام دوستان، صامت هستم، یک مسافر.
در ابتدا تشکر میکنم از ایجنت محترم، گروه مرزبانی، همسفران و مسافران که واقعاً باید از همه تشکر کنم. تشکر کردن یکی از صفات بارز خداوند است که در وجود انسانها همیشه و همیشه موج میزند.
تشکر میکنم از تکتک شما و از نگاه زیباتان.
امروز ما بهواسطه لژیون سردار با آقای زرکش در خدمت شما هستیم. دستور جلسات در کنگره ۶۰ مثل قابهای زنجیر یک دوچرخه است.
این قابها وقتی کنار هم قرار میگیرند، چرخ عقب زندگی یک مسافر را به رکاب زیر پای او که عمل سالم است وصل میکنند. یعنی طرف میتواند رکاب بزند و در زندگیاش حرکت کند.
میگوید ادب، بیادبی، تعادل و بیتعادلی.
بیادبی هم آداب دارد، راه دارد، روش دارد. ادب هم همینطور.
کسی که مسافر میشود، حالا من خودم را میگویم، اگر مسافر شوم در کنگره ۶۰، زیر نور این شعبه قرار میگیرم، داخل نور قرار میگیرم، تحت آموزش قرار میگیرم.
گاهی سیدی آقای مهندس را یکبار مینویسم، بار دوم دیگر گوش نمیدهم. بچهها حرف میزنند، مشارکت میکنند، گوشهای من نمیشنود. خب، این ایراد آیا از من است یا از شرایطی که در کنگره مهیا است؟ مسلماً صد درصد ایراد از من است.
در اول نوشتار، نگهبان میخواند: «ما افراد خواستار رهایی از دام اعتیاد به طرف روشناییها در حال حرکت هستیم.» بنابراین خود را مسافر معرفی میکنم. یعنی چه؟
یک دام پهن شده، من مسافر، سرعتم زیاد بوده، در قسمت ضد ارزشها حرکت کردهام. یک دام پهن کردهاند و من را نگه داشته است. ما افراد خواهان رهایی هستیم. اعتیاد یک دام است؛ من را نگه داشته است. میگوید مسیرت اینطرفی بوده، اشتباه داری میروی آنطرف، بنابراین خود را مسافر معرفی میکنم.
کسی که خودش را مسافر معرفی میکند، به آذوقه نیاز دارد. مسیر طولانی است و آذوقه میخواهد، چای میخواهد.
چه همسفر و چه مسافر، وقتی وارد کنگره میشود و خودش را مسافر معرفی میکند، ۴۰ تا سیدی، آذوقهاش است که میگذارند در جیبش. برای چی؟ برای سفر دوم.
آنهایی که روانگردان، کمیکال و مشروب مصرف کردهاند، این را میدانند؛ بعد از آن که مست میشوند و بیدار میشوند، میبینند کفشهایشان برده شده، انگشتر یادگاری پدرشان را هم بردهاند، یک دستبند که خواهرتان برایتان گرفته بود، آن را هم بردهاند، گوشی و کیفشان را هم زدهاند.
توی کنگره ۶۰، بچهها را مست میکنند و ۴۰ تا سیدی را در جیبش میگذارند برای آذوقه سفر دوم، یعنی مرحله دوم.
حالا این سفر چیست؟
میگوید سفری است از قهر به مهر، از نادانی به دانایی، از حقارت به سرفرازی. اعتیاد توی کنگره ۶۰ یک دام است که مرا به یک سفر، سفر درونی، میرساند. میگوید از مصرف مواد مخدر تا قطع آن و از قطع مواد مخدر تا رسیدن به خود، دو سفر الزامی است. تازه وارد مرحله دوم از سفر اول میشویم.
سفری از قهر به مهر، از نادانی به دانایی، از حقارت به سرفرازی، از کفر به ایمان، از ترس به شجاعت.
ترس و شجاعت چیست؟ یک سفر اولی آیا توانسته نترسد و شجاع باشد؟ یک پنجم موادش را کم کند و پشت این در بیاید اینجا، به سلامتی و تعادل برسد؟
تعادلی که میگوید ادب و بیادبی، آخرش میگوید تعادل و بیتعادلی دیگر. آیا من توانستم یک پنجم موادم که دام برای من پهن شده، مسیرم را عوض کند و بیایم در این بستر قرار بگیرم که به تعادل برسم؟ توانستم سفر ترس و شجاعت را انجام دهم؟ توانستم سفر ترسش را انجام دهم و از سیگارم بگذرم؟
همه دستور جلسهها ما را تا وادی هفتم میبرد: رمزو راز کشف حقیقت. حالا راه پیدا کردی، حالا برداشت کن برای خودت.
برداشت ما این بوده؛ این همه درمان سرطان، مواد، جونز، سیگار.
میخواهی حرکت کنی به جلو؟ بسمالله. موادت را گذاشتی کنار که نقطه تحملت درست شود؟ توانستی از سیگارت بگذری که وارد وادی دهم شوی و بگویی صفت گذشته در تو صادق نیست؟
بلدی به تعادل برسی؟ توانستی از بیادبی به ادب برسی؟
تا زمانی که انسان مسئولیت کار خودش را گردن نگرفته باشد، هیچ ظرفیتی به او داده نمیشود. من باید مسئولیت کاری که به من میدهند بپذیرم. من باید مسئولیت یک فرزند را بپذیرم؛ مسئولیتش را باید قبول کنم تا بشود دو فرزند. بعدش بشود نوه، بشود داماد.
یکی از دوستان به من گفت: «آقای مهندس زمانی که وادی دهم کار میکردند، سیگار میکشیدند.» گفتم تو خودت را با کی مقایسه میکنی؟ زمانی که مهندس سیگار میکشید، سه استاد بالای سرشان بودند که داشتند حمایت میکردند. من که نمیتوانم خودم را با مهندس مقایسه کنم.
برداشت من به اندازه این لیوان آب است و دیگری ظرفیتش به اندازه دریاست. او میتواند از وادی نهم بگذرد، من شاید نتوانم.

وقتی نگاه میکنیم، یک سفر اولی وقتی وارد میشود و میایستد، به او نظم یاد داده میشود. باید لباس سفید بپوشی، ساعت ۵ بعدازظهر، دارو یک سیسی، یک سیسی. من نمیتوانم حرف بیربط اینجا بزنم. صامت، اینجا نیا حرف بیجا بزنی. اینجا دیگر جای نیست که بخواهی بیاحترامی کنی؛ آمدی نظم یاد بگیری.
نظم یاد میگیرم، اندوختهام را برمیدارم، با ۴۰ تا سیدی حرکت میکنم، میرویم به مرحله دوم، یک شال میاندازم که از آن چیزی که یاد گرفتم انتقال بدهم.
اولین لژیون، لژیون عقل. ظاهرت باید آراسته باشد.
وقتی از عقل من عبور کردم، آمدم شال انداختم، آمدم توی لژیون عشق. تمام کسانی که شال میاندازند اینجا خدمت میکنند، در لژیون عشق هستند.
آقای مهندس میگوید: عشق بدون عقل میشود خودشیدایی مستان؛ اسید میپاشد در صورت جوان مردم، میگوید من عاشقم.
یکجا میگوید عقل بدون عشق، میگوید اصلاً خدایی وجود ندارد.
اینجا پل میخواهد. یک پل اینها را به هم وصل میکند. در کنگره، پل ارتباطی بین عقل و عشق، ایمان است.
سه تا لژیون داریم: لژیون ایمان، لژیون سردار است.
استاد سردار میگوید: من تو را چگونه میبینم؟ آنگونه که تو جهان را میبینی. چقدر به کنگره ایمان داری؟ همان اندازه کنگره به تو بها میدهد. چقدر به راهنمایت ایمان داری؟ همان اندازه راهنما به تو خدمات میدهد.
چقدر به ایجنت اینجا ایمان داری؟ من به عنوان راهنما چقدر به ایجنت ایمان دارم؟ همان اندازه هم ایجنت به من ایمان دارد. این لژیون سردار است؛ لژیونی که عقل و عشق را به هم وصل میکند.
من در مشهد گفتم: یک بندهخدایی مثل یکی از شما گفت: «آقا شما که میگویید بیا پول بدهید، پول بدهید، ما این همه داریم پول میدهیم، این پولها کجا میرود؟» دیدم که این سؤال خودم هم بود، سؤال تکتک شما هم شاید باشد: «ما این همه داریم پول میدهیم، این پولها کجا میرود؟»
گفتم همین جایی که تو ایستادهای؛ این سرامیکهایی که روی آن ایستادهای، لژیون سردار است. این صدای کولر را میشنوید، این سردار است. این لامپها و صندلیهایی که رویشان نشستهاید، صندلیهای سردار است.
چه کار میکند؟ طلاقها را به ازدواج تبدیل میکند. مادری که حس و حال نگهداری فرزندش را ندارد، به آغوش خانواده برمیگردد. پدری که اعصاب دخترش را ندارد، وقتی دو کلمه با او حرف میزند، میآید روی این صندلیها و جهانبینی یاد میگیرد که ارتباطش را با فرزندش درست کند.
آن موقع است که میگوییم: این پولها کجا میرود؟
الان در حاجیآباد یک شعبه میزنند، شعبه مال خودتان است. این پولها کجا میرود؟ آنجا میرود. یک روزی که آقا علیرضا که مسئول ساختوساز آنجاست، بگویید ما را ببر آنجا ببینیم چه کار میکنید. ببینید در آینده چه طلاقهایی به ازدواج تبدیل میشود.
پیام لژیون سردار هم همین است: چه زنان، مردان، دختران و فرزندانی که پرپر شدهاند یا در حال پرپر شدن هستند، و آخر پیام میگوید: آیا یاریرسانی هست؟
من الان به خزانهدار شعبهتان گفتم: زمانی حضرت محمد به بلال گفت برو اذان بگو. گفت چی بگویم؟ گفت برو بگو. رفت اذانش را گفت. هزار و چهارصد سال است که انواع و اقسام آدمها دارند ادای بلال را درمیآورند، اما کسی نتوانسته به اذان بلال چیزی اضافه کند.
همه ادایش را درمیآورند.
منم و اختیار خودم، منم و اختیار وضو. آیا من میتوانم وضو بگیرم که نماز بخوانم؟ آیا همه میتوانند؟
همه اینها را جمعبندی کنم و تمام کنم. همه اینها را که گفتم میخواستم یک چیز را بگویم: فراموش نکنیم کشورهایی که تاریخشان را فراموش میکنند همیشه محکوم به خونریزی هستند.
تقریباً یک ساعتی از کنگره گذشته بود. یک لحظه استاد جلسه برمیگردد و میگوید: به تازهواردین خوشآمد میگوییم. نظر به اینکه تازهواردین سه جلسه مهمان محسوب میشوند، یعنی تو که تازهواردی، خودت را به عنوان مسافر معرفی نکن، بگو تازهوارد، فعلاً مسافر نیستی.
صامت پنج یا شش سال پیش نشسته بود در سالن؛ که گذشته من است. حالا که آمدم یک شال انداختم. نه، آنی که آخر سالن نشسته بودی تازهوارد بودی، تو شش سال است که پیش من هستی.
یک دستبند به دست، یک آستین کوتاه، موهای ژولیده، سرخورده، بیاعتبار در خانواده و بیاعتبار در محل کار، گرفتار با هزار تا دردسر، ترس، ناامیدی و کفر، نشستم آخر سالن و دستم را بلند کردم:
«سلام، صامت هستم، یک تازهوارد.»
همین، ما تمام کارها را همینطور انجام میدهیم.
یک زمانی جنگ با شمشیر بود، چنگیزخان مغول حمله میکرد، میدیدی و با او میجنگیدی. الان جنگ در صور پنهان رفته، ما شمشیر در تاریکی داریم میزنیم، با تاریکی داریم میجنگیم.
این مکان مقدس و امن به خاطر وجود تکتک شماست.
میگوید لژیون سردار؛ من همیشه میگویم یعنی مأوای محبت، وادی چهاردهم است. محبت اینجا مأوای محبت است؛ یعنی چه؟ مأوایی است که ستونهایی از جنس عشق دارد، تختی از جنس تعقل و بخشندگی.
این بچهها با قدرت هر چه تمامتر دارند فرماندهی میکنند. این قدرت بچههاست که دو شعبه بغل هم یکراست دارد بالا میرود، برای همسفران و مسافران.

آقا علیرضا دارند زحمت میکشند، شاید اصلاً آنجا نروند، ولی این ماندگار است.
به آقای مهندس افتخار کنید، به ریشهتان افتخار کنید. واقعاً جدی میگویم، ما در سراسر ایران به وجودشان افتخار میکنیم. شما هم افتخار کنید به این جایگاه و مکانی که درست کردهاند که انسانها را با آغوش باز میپذیرد.
چه کسی چنین چیزی درست میکند که یک همسفر را به آغوش خانواده برگرداند، یک مسافر را به آغوش خانواده برگرداند؟ من که ندیدهام.
انشاءالله بتوانیم در این جایگاهی که هستیم یک بستر فراهم کنیم. کنگره مثل یک هواپیما است. یکی از دوستانمان در باند هواپیما کار میکرد گفت دوازده متر فونداسیون داریم که هواپیما وقتی مینشیند زمین جمع نشود.
امیدوارم این آموزشهای کنگره یک بستر فراهم کند که هواپیمای قدرتمند کنگره وقتی در زندگی ما مینشیند، بتوانیم راحت زندگی کنیم.
به افتخار خودتان دست بزنید.

تایپ: مسافر محسن و مسافر احمد لژیون اول
ویرایش: مسافر یوسف
عکس: مسافر آرمان لژیون دوم
ارسال: مسافر مهدی لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
211