هرگاه به سالهای دور مینگرم و در گذرگاه خاطراتم قدم میزنم درمییابم که اگر غبار غرور نبود، صبوریام را به چه ترازهای میدیدم. ما همسفران، بسیار استوارتر از آن هستیم که میپنداریم؛ برخلاف گمانی که داریم و میپنداریم تاب تحمل رنجها و سختیها را نداریم، ما هنوز با پتانسیلها و ظرفیتهای نهفته خویش آشنا نشدهایم. شاید تمامی آزمونهای زندگی را خود برگزیده باشیم؛ اما در لحظه حال، آنها را به یاد نمیآوریم. خداوند هر کس را به اندازه ظرفیتش میآزماید و در مسیر تکامل، او را با چالشهایی متناسب با توانش روبهرو میکند.
گاه مقابل آینه میایستم و با خویشتن همسخن میشوم؛ تمام تلاطماتی را که در طول زندگی از پیش روی من رد شدهاند را به یاد میآورم و با عشقی درونی، خود را تشویق میکنم و میگویم که چهقدر انسان قوی هستم. این صلابت و استقامت، پس از ورود به کنگره چندین برابر شد. اکنون میتوانم با شجاعتی تمام در برابر طوفانهای زندگی بایستم و بهراحتی بر آنها فائق آیم. این جسارت، عشق، محبت و بیداری را کنگره به من بخشید تا بداند برای بیهودگی به این جهان نیامدهام.
آموختم که تنها باید متولی رشد خویش باشم و از دیگران انتظاری ندارم. میدانم که باید با تفکری عمیق پیش بروم و تصمیماتی درست بگیرم تا به آرامشی نسبی دست یابم. برای آنکه بتوانم با ترسهایم روبهرو شوم، به شجاعت برسم و از کینه، نفرت و حسادت دوری کنم، لازم بود آستانه تحملم را بالا ببرم. من بهتدریج این آستانه را ارتقاء دادم و اکنون میبینم چه تواناییهایی در من نهفته بود که از آنها بیخبر بودم.
در حال حاضر، هر چند مسافر من هنوز به رهایی نرسیده و شاید حتی بیش از پیش در اعماق تاریکی فرو رفته باشد؛ اما من دیگر آن همسفر ۹ سال پیش نیستم که حالش به حال مسافرش گره خورده باشد. من مسافرم را رها کردهام و در پیشگاه خداوند سجده تسلیم کردهام. دریافتم که نباید چیزی را با اجبار از او بخواهم؛ بلکه باید در توکل و رضایت، تسلیم قدرت مطلق شوم. اکنون تنها بر روی خویش کار میکنم تا گرههای درونیام را بشناسم و آنها را یکییکی و در کمال آرامش بگشایم.
نویسنده: همسفر شهلا رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: همسفر رباب رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون چهارم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صائب تبریزی
- تعداد بازدید از این مطلب :
159