آن شب، نمنم باران با اشکهایم قاطی شده بود، دلنشینترین شب سال را با زخمهای کهنه قسم خورده بودم. دو دخترم در اتاق کناری خواب بودند، اما خواب راحت نداشتند. صدای هر موتور و ماشینی در کوچه، تنشان را مثل برق میگرفت. نمیدانم آن بالاها چه کسی صدای مرا شنید؛ اما در سجده آخر دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. حوصله روانشناس، کلینیک و قرص خوردن را نداشتم. فقط گفتم: خودت، خودت نجاتمان بده، بس است. خدای من، جوابم را همان شب نداد. جوابم را چند روز بعد داد، وقتی برادرم آمد و حرف از کنگره۶۰ زد. اسم عجیبی بود، شبیه هیچ کدام از درمانهایی نبود که دلمان را شکسته و پولمان را خورده بودند؛ اما مگر من دیگر چه میخواستم؟ باختن را؟ دوباره قامتم را راست کردم و رفتم، با دلی شکسته و با چشمانی که از بس گریه کرده بود، پف کرده بود و آنجا انگار تمام آدمهای روی زمین راز دل مرا میدانستند، نه برچسب معتاد نه نگاههای سرزنش آمیز نه پنهانکاری. آدمها آنجا آدم بودند. مردهایی که خودشان رفته بودند تا ته خط و برگشته بودند. با دست خالی باورت میکردند که میشود.
هر جلسه برای من، مثل نفس کشیدن در هوای تازه بود. سفر را شروع کردیم و من همسفر همسرم شدم که نامش در کنگره۶۰ مسافر نام گرفت. برای مسافرم اجباری نبود، خودش ماند، خودش حرف زد، خودش قطرهقطره شروع کرد به برگشتن به خانه، به من، به دخترهایش. امشب کنار من خوابیده و نفسهایش آرام است. دیگر نه خماری دارد نه قهر نه جیغهای نیمهشب. دخترانم با خیال راحت میخوابند. کنگره۶۰ به من فقط همسرم را پس نداد؛ کنگره۶۰ به من زندگی را پس داد، به دخترانم بابا را پس داد و به شب احیا، دعای مستجاب را نشان داد. روزی که برادرم گفت به کنگره۶۰ بیا، نه تنها میخواستم درمان مسافرم را ببینم؛ بلکه میرفتم تا معجزه را لمس کنم و آن را دیدم. از ته دل میگویم بعضی راهها، راه خداوند هستند. کنگره۶۰ برای ما یکی از همان راهها بود. برای همیشه ممنونم.
نویسنده: همسفر اکرم رهجوی راهنما همسفر سلیمه (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سلیمه (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر سلیمه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی رفسنجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
42