سومین جلسه از دوره پانزدهم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی قائمشهر به استادی همسفر رقیه، نگهبانی همسفر طاهره و دبیری موقت همسفر آرزو با دستور جلسه «آداب معاشرت، ادب و بیادبی، تعادل و بیتعادلی » روز دوشنبه ۱۸خرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷/۰۰ آغاز به کار کرد.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که اجازه داد من وارد کنگره شوم، حضور داشته باشم توفیق این را داشته باشم که خدمت کنم و از خدمت خودم آموزش بگیرم از همسفر لیلا و همسفر مهرانه تشکر میکنم که به من اعتماد کردند و این جایگاه را در اختیار من قرار دادند از راهنما همسفر آزاده تشکر میکنم و قدردان زحماتشان هستم همسفر آزاده خیلی برای من زحمت کشیدند.
دستور جلسه در مورد آداب معاشرت ادب و بیادبی، تعادل و بیتعادلی است که این چهار واژه با هم ارتباط دارند کسی که تعادل دارد، آداب معاشرت دارد و کسی که بیتعادل است آداب معاشرتش دست خودش نیست، نمیداند دارد چهکار میکند یا چه رفتاری دارد همیشه پرخاشگر است و همیشه عصبانی است.
آقای مهندس در بعضی از سیدیها که در مورد آداب معاشرت است همیشه میگوید: من یک کراکی و هروئینی ژولیده با لباس کثیف؛ ولی باادب را ترجیح میدهم به کسی که مهندس و دکتر است؛ ولی بیادب است.
ادب به معنی رسم و روش هر چیزی است و تعادل یعنی پایداری. آقای مهندس در دستور جلسات به نکات ریزی اشاره میکنند که مثلاً چهطوری صحبت کنیم، وارد جایی میشویم چهطوری احترام بگذاریم، سلام کنیم یا مثلاً داریم غذا میخوریم. در این دستور جلسه در مورد همه چیز صحبت میکند.
مسافرها با مصرفکردنشان از تعادل خارج میشوند، تعادلشان را از دست میدهند و تعادل به دست موادشان میافتد از وقتی من وارد کنگره شدم هر دستور جلسهای که بود همه میگفتند این دستور جلسه مختص فلانی است، فلانی خیلی خوشاخلاق است این دستور جلسه برای او است یا فلانی خیلی بانظم است و این دستور جلسه برای او است و من ماندم که چرا این دستور جلسه به من افتاد؟ من که از وقتی وارد کنگره شدم سفر اول را طی کردم و وارد سفر دوم شدم به یک تعادل نسبی رسیدم؛ یعنی از آن تاریکی، جهل و پرخاشگری که داشتم رها شدم قدیمیها همه من را میشناسند که من چهطوری بودم و چه شکلی وارد کنگره شدم؛ ولی بازهم ماندم که چرا این دستور جلسه به من رسید؟ تعادل نداشتم خیلی برایم سخت بود و همیشه به مسافرم گیر میدادم که اگر تو مواد کنار بگذاری و ترک کنی ۹۰درصد مشکلات ما حل میشود درصورتیکه درمان شد؛ ولی دیدیم مشکلات ما مصرفکننده بودن و یا چیزی که مصرف میکرد نبود، مشکل ما یک چیزهای دیگری بود که ۹۰ درصد مشکل خودم بودم با هیچکس سر سازش نداشتم به قول دخترم جنگجو بودم خدا رو شکر میکنم که اذن ورودم به کنگره صادر شد و توانستم بیایم و به تعادل نسبی برسم چیزی که خیلی در جهل و تاریکی بودم.
همیشه میگویم این حال الان خودم را اول مدیون آقای مهندس و آموزشهایی که دادند هستم و بعد همسفر آزاده هستم، واقعاً روز اولی که آمدم هر کسی را میدیدم که با من میخواست صحبت کند سلام میکردم و بغل میکردم؛ ولی میگفتم چهقدر اینها بیکارند میآیند سلام میکنند و بغل میکنند تا اینکه از آن تاریکی، جهل، غرور و منیتی که داشتم کمی بهتر شدم الان اگر یکی نیاید بغلم کند خودم میروم سمتش میگویم بروم بغلش کنم تا بدانم دارم چهکار میکنم.
خدا رو شکر میکنم که وارد کنگره شدم اذن ورود من هم صادر شد و چیز دیگری که میخواستم بگویم اینکه دخترم میگفت: مامان اسم بابا بد دررفت همیشه میگویی بابا اگر مصرفکننده نبود، اگر این تریاک را نمیکشید من الان یک پله بالاتر بودم؛ ولی درصورتیکه همیشه به من میگفتند مامان تو خودت یک پا مصرفکننده بودی حالا بابا تریاک میکشید تو با آن قرصها و شربتهایی که میخوردی ما اصلاً آرامش نداشتیم.
خاطرهای که میخواهم تعریف کنم دو سال پیش مسافرم در محل خودمان تصادف کرد من زنگ زدم گفتم: کجایی؟ گفت: بدبخت شدیم، تصادف کردم یکی زد به من و من نمیدانم چهکار کنم. گفتم: من میآیم. گفت: نیا، بیایی یک شری به پا میکنی. من سر کوچه که رسیدم تا من را دیدند همه گفتند: یا ابوالفضل رقیه دارد میآید، من رفتم به مسافرم گفتم: خودت خوبی؟ گفت: بله. به شاگردانش گفتم: شما خوبید؟ گفتند: بله گفتم: خدا رو شکر. رفتم به کسی که زد به مسافرم گفتم: شما خوبید؟ گفت: بله ما خوبیم گفتم: خدا رو شکر شماها خوب باشید ماشین درست میشود. دیدم همه میگویند این رقیه الان با جنگ و دعوا نیامد من خندیدم و این خیلی برایم جالب بود؛ ولی من کسی بودم که با همه جنگ داشتم، با همه دعوا داشتم الان به اینجا رسیدم واقعاً خدا رو شکر میکنم.
خدا را شکر میکنم مسافرم مصرفکننده شد، شریک زندگیام مصرفکننده بود تا من متوجه شوم که اگر در زندگی من صد تا مشکل داشتم بدون اقرار بگویم ۹۹ تا مشکل خودم بودم اصلاً اخلاقش این بود در خانه جنگ و دعوا نداشتیم مشکل بیرون را خانه نمیآورد؛ ولی مثلاً یک چیز کوچکی میگفت جنگ شروع میشد و جنگ را من شروع میکردم چرا؟ چون مصرفکننده بود.
ولی الان شاکر خداوندم که به اینجا رسیدم نمیگویم به تعادل صددرصد، حداقل ۵۰، ۶۰ درصد به تعادل رسیدم هرکسی هم مشکل دارد در خانواده من اینطوری است هر کس یک مشکلی دارد به من زنگ میزند، مثلاً خواهرزادههایم زنگ میزنند که ما چهکار کنیم؟ من به آنها میگویم، خواهرم میگوید شما یک روزی با همه جنگ داشتی الان همه زنگ میزنند از شما میپرسند که چی به چی شد. این آداب معاشرت همه را من مدیون آقای مهندس و آموزشهایشان هستم، مدیون این هستم که در کنگره جهانبینیام هم بالا رفت از جهل، نادانی و همه چیز، چهار سال پیش که وارد کنگره شدم تا الان خیلی تغییر کردم خدا رو شکر میکنم مدیون همسفر آزاده هستم از همینجا دستتان را میبوسم.
.jpg)
مرزبان کشیک: همسفر مهرانه، مسافر محمد
تایپ: همسفر فاطمه راهنمای تازهواردین
عکاس: همسفر میترا رهجوی راهنما همسفر رقیه(لژیون پنجم)
ویرایش: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر مریم(لژیون دوم) نگهبان سایت
ارسال: همسفر مهرانه مرزبان خبری
- تعداد بازدید از این مطلب :
39