بنام قدرت مطلق الله
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوّار بماند
سالهای سال، بدون امید و آرزو، در تاریکیهای خویش زندگی کردیم؛ آرامآرام خاموش شدیم و در این گمشدن و خاموشی، همهچیز را فراموش کردیم؛ حتی خودمان و آرزوهایمان را.
هر بار که خستهتر میشدیم و غم و درد بر شانههایمان سنگینی میکرد، در گوشهای مینشستیم و با خود میگفتیم: «این نیز تقدیر و سرنوشت ماست و با تقدیر نمیتوان جنگید.» و گاهی با اندوه زمزمه میکردیم: «خودکرده را تدبیر نیست.»
در جمعهای خانوادگی و دوستانه، بیحوصله میشنیدیم که میگفتند «سن فقط یک عدد است»، اما برای ما معنایی نداشت؛ چراکه هرروز بیشازپیش، احساس فرسودگی و پیری میکردیم.
در اوج ناامیدی و در زمستانی سرد و سخت، دستانی مهربان و توانا در میان این ظلمات و سیاهی پدیدار شد و گفت:
در ناامیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است
در ابتدا باورش سخت بود؛ مگر میشود؟ مگر امکان دارد؟
اما او با درایت، متانت، صبر، اندیشه و ازخودگذشتگی آمد، دستان ما را گرفت و آرامآرام ما را از تاریکیها بیرون آورد و بهسوی روشنایی هدایت کرد.
اکنون، بهپاس این هدیه بینهایت ارزشمند که به من بخشیدی، هدیهای که هیچ قیمتی نمیتوان بر آن نهاد، تو را در آغوش میکشم، دستانت را میبوسم و با تمام وجود فریاد میزنم:
دوستت دارم تا ابد.
هفته راهنما بر شما مبارک،
ای روشنیبخش تاریکیهای زندگیام.
نگارش: مسافر ریحان
ویرایش: مسافر امیر (لژیون دوم)
تهیه و تنظیم: همسفر علی (لژیون دوم)
ارسال: مسافر محمود (دبیر سایت)
- تعداد بازدید از این مطلب :
83